🔻مسافر کاناپهگرد در ايران🔻
فرستۀ 2️⃣7️⃣
❇️ روز دهم/4
🔹با افتخار توضيح دادند که به نژاد پارسی خود میبالند که در طول صدها سال در برابر فشارهای عربیسازی تاب آورده و هويت ايرانی خود را پاس داشته، و برخلاف بسياری از کشورهای گشوده به دست اعراب، آن را از دست نداده، بلکه در زمانهای که دين اسلام و کتاب و دانش اسلامی به زبان عربی در حال گسترش بود، بر زبان فارسی باقی ماندند. افتخار اين مهم به شعرای فارسیگو و مهمتر از همه به فردوسی باز میگردد که اشعاری را به زبان اصيل پارسی سرود و برای پاسداشت زبان فارسی در برابر موج عربیسازی، حتی يک واژه عربی را به کار نبرد. با همه اينها اما زبان فارسی حروف و بسياری از کلمههای عربی را به استخدام خود در آورد.
🔹يکی از آن جوانان وقتی فهميد اسم من «عَمرو» است فرياد زد: «عمرو دياب»؛ چون خيلی از ايرانیها نام عمرو دياب و ترانههای مشهور او از جمله «حبيبی يا نور العين، يا ساکن خيالی» را شنيدهاند. يکی از بچهها قسمتی از اين ترانه را با آواز خواند، تا ثابت کند که بهخوبی با او آشنا است. يک جوان ديگر آهنگ «تملی معاک» را سر داد و همه برای آوازخوانی او کف زدند. بيشتر وقت خودمان را به بحثهای تاريخی و سياسی و هنری سپری کرديم.
🔹حرفهايمان چنان گل انداخته بود که زمان را از ياد برديم و فراموش کرديم که مسير راه هر لحظه دشوارتر میشود. اينک برابر کوه بلندی ايستاده بوديم که بايد برای بالا رفتن از آن راهی صخرهای را در پيش میگرفتيم. يکی از بچهها که به آن مسير سنگی آشنا بود جلو افتاد و ما هم در يک صف منظم پشت سر او راه افتاديم. يک ساعت و نيم با عذاب و سختی گذشت، دشواریاش ناشی از خستگی امروز نبود،
بلکه اولاً ريشه در دلدردی داشت که از ناهار امروز گرفتار آن شده بودم،
از آن گذشته، احساس سرما و باد شديد مرا آزار میداد،
و سومين دليل هم دمپايیهايی بود که گرچه بهترين پاپوش برای سفر است و میتوانيد پاهای خستهتان را با همانها در حوض آب ببريد و خستگی را از پايتان در کنيد، اما اصلاً با اين مسير مناسبتی نداشت؛ زيرا به دليل عرق، از داخل سُر و لغزنده شده بود.
چون حالم خوب نبود، چند بار در بالا رفتن پايم سر خورد، لذا جوانها با من مانند يک مرد سالخورده رفتار کردند؛ يک نفر از جلو و يک نفر از عقب هوای من را داشتند که دوباره سر نخورم و افتادن از کوه جانم را نگيرد. از توجه بيش از حد آنان تشکر کردم و با حسرت گفتم که «بهخدا من 33 سال بيشتر ندارم، اما امروز اصلاً حالم خوب نيست!» همان طور که بالا میرفتيم از اين طرف و آن طرف صحبت کرديم. يکی از آنها بعد از پايان دوره مهندسی در حال خدمت سربازی است؛ دوره خدمت سربازی در ايران 21 ماه است. يکی ديگر بهشوخی گفت: «او خيلی زحمت میکشد! باباش در ارتش يک واسطه داشت و او هم از ساعت 8 صبح تا 2 بعدازظهر در يک پادگان کنار خونهشون خدمت میکنه».
🔹درد من را درک کردند و در بالا رفتن از کوه خيلی به کمک من آمدند. در بعضی از شيبهای تند، چهاردستوپا رفتن تنها راه حل بود و من تنها کسی نبودم که اين روش را انتخاب میکردم. امشب برای من مسير کوه تا آسمان کشيده میشد و هر دقيقهای که میگذشت به فکر رسيدن به مقصد بودم، بالاخره به بالاترين نقطه کوه رسيديم؛ جايی ساده و کوچک مقابل دهانه يک حفره در دل کوه، مشرف بر اصفهان درخشان و پهناوری که از جزئيات آن چيزی جز پرتوهايی زرد و سفيد به چشم نمیآيد. اين جا بيشتر مانند «دخمههای عبادت» زاهدانی است که برای خلوت روحانی با خدا، جايی دور از هياهوی شهر را جستوجو میکنند.
🔹همه روی زيراندازی که بر زمين پهن شد نشستند و شام را بيرون آوردند؛ هر کسی يک نوع خوراکی آورده بودند و همه در خوردن آن شريک شدند؛ سالاد، ماکارونی، ساندويچ، غذای ترکیِ کشک و بادمجان در کنار يک فلاسک چای و ديگر نوشيدنیها. به اميد اينکه دلدرد من کمی آرام شود، چای زيادی خوردم، ولی هيچ فايدهای نداشت. يک نفر شروع به خواندن کرد و گويا يک ترانه غمناک قديمی را سر داد. با نور چراغقوه به خوردن و گفتن و شنيدن و خنديدن پرداختيم و غرق لذت شديم.
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #488
87