🔻مسافر کاناپهگرد در ایران🔻
فرستۀ 6️⃣6️⃣
❇️ روز نهم/5
🔹نوروز در زبان فارسی به معنای «روز تازه» مصادف با 21 مارس هر سال است که در آن ايام، همه ادارات، شرکتها و کارخانهها پنج روز يا بيشتر تعطيل میشوند و درهای مدارس و دانشگاهها هم دو هفته بسته است. از وی در باره آداب و رسوم خانوادگی اين جشنها سؤال کردم که شرح مفصلی در باره سفره مخصوصی با نام «هفت سين» در هر خانه داد که هفت چيز را که نام آنها با حرف «سين» شروع میشود بر سفره میچينند: سير، سرکه، سکه، سنجد، و... و آينه و قرآن و ماهی قرمز و ميوه و آجيل هم میگذارند و همه افراد خانه بر گرد آن مینشينند و چند آيه قرآن میخوانند. پرسيدم: چه شده است که به اين عيد پارسی رنگ و بوی اسلامی دادهاند؟ توضيح داد که ايرانيان از ديرباز و از همان هنگام که آيين اسلام را پذيرفتند، بر آن بودند که هويت ايرانی خود را نيز حفظ کنند؛ لذا، زبان و جشنهای خود را با تغييرات اندکی همسو با آيين جديد نگه داشتند. از وی خواستم برخی از آياتی را که در عيد نوروز میخوانند برای من بازگو کند، کمی انديشيد و با زبان عربی زيبايی چنين خواند:
يا مقلّب القلوب و الابصار
يا مدبّر الليل و النهار
يا محوّل الحول و الاحول
حوّل حالنا الی احسن الحال
🔹از دعايی که بر زبان آورد، يکّه خوردم. ساغر عزيز، اين قرآن نيست، من ده بار قرآن را خواندهام و اين دعا را در آن نديدهام. خنديد و گفت: «بهخدا، از اول عمرم فکر میکردم اين قرآن است و اصلا نمیدونستم فقط يک دعاس». به توضيح در باره ديگر مراسم عيد، پس از خواندن چيزی که او فکر میکرد قرآن است، ادامه داد و گفت: سپس هديه رد و بدل میشود و روز خودشان را با ديد و بازديد دوستان و آشنايان شروع میکنند و آجيل و ميوه و شيرينیهای ايرانی مخصوص عيد را میخورند. در آن ايام خانوادهها فضای سبز اطراف اين رودخانه را به اشغال خود در میآورند و کسانی که توان مالی بيشتری دارند به سفر داخلی و خارجی میروند.
🔹با گذشتن از پل، صحبت در باره نوروز را به پايان برديم و کمی در فضای سبز آرام کنار رودخانه قدم زديم، در دنيای زيبای ديگری سير میکردم و لذت میبردم که ناگهان با فرياد يکی از مأموران امر به معروف از رؤيای خودم بيرون آمدم. مأمور گشت امنيت اخلاقی، دست جوانی را که سر و صدا راه انداخته بود و کمک میخواست گرفته بود. وقتی يک مأمور ديگر را هم پشت سر آنها ديدم که دختر جوانی را دستگير کرده بود، موضوع برای من روشن شد؛ گويا پليس اخلاقی آن دو را در وضعيتی «ناشايست» در گوشهای از بوستانی که من و ساغر هم به طرف آن میرفتيم، گرفته است. ساغر دستش را رها کرد و به سمت مخالف نيروهای گشت گريخت تا مبادا آنان ما را هم بهاشتباه دستگير کنند. بهسرعت از بوستان خارج شديم و ناگهان به ياد ساغر انداختم که من با مهتاب قرار دارم: «من همين الآن بايد به خونه برگردم، برای اينکه شام پيش مهتاب و يه عده از دوستاش دعوت دارم؛ و بايد قبل از اينکه در ملأ عام، و بدون هيچ دليلی، اشتباهی ما را بازداشت کنن، از اينجا برَم». صورتش از خجالت سرخ شد و او هم برای رفتن اجازه خواست و با لبخندی مليح اما نفسگير، بدرود گفت و قرار گذاشتيم که برای ادامه بازديد از جاذبههای شهر، فردا باز هم يکديگر را ببينيم.
🔹بعد از رفتن ساغر، تکوتنها به گشتن در پارک ادامه دادم تا شايد جايی برای نوشيدن قهوه يا کشيدن قليان پيدا کنم. چند بار به مهتاب زنگ زدم، هيچ کدام از تماسها را جواب نداد. با مريم تماس گرفتم، بینتيجه بود. حتی سعی کردم با يکی از کاربران CS به نام مهدی که ديروز مرتّب به من زنگ میزد، ارتباط برقرار کنم، ولی امشب خبری از او هم نبود. هنوز اول شب است، اما کسی را پيدا نکردهام که امشب را با او سر کنم. آخرين اميد من تماس با يکی ديگر از اعضای CS به نام احمد بود که دو روز پيش درخواست ميزبانی در اصفهان را برای من فرستاده بود. سرانجام، او پاسخ داد و تلفنی گفت: «من امشب با مهمانهای خارجی زيادی در خانه نشستهام، قليان میکشيم و چای میخوريم. تو هم بيا امشب را با ما باش»!
🖌نوشتۀ عمرو بدوی
🖌ترجمۀ محمدرضا مروارید
🔻🔻🔻
🆔@post_book
🌀www.postbook.ir
Post #477
77