متنی از یک مترجمِ جوان ولی سرشناسِ فلسفه خواندم که در آن گفته بود با جمهوری اسلامی مخالفم، از اسراییلِ جنایتکار بیزارم و حمله به «وطن» را محکوم میکنم. این حرف را قبل از جنگ 39 روزه میتوانستم با بلندنظریِ بیشتری بخوانم و داوری کنم. ولی بعد از همهی ماجراهای این شش ماهه، به نظرم الان دیگر همه را محکوم کردن و از همه برائت جستن موضعِ خوبی نیست؛ حتی راستش را بخواهید قدری تنزهطلبانه هم به نظر میرسد! الان دیگر با روشن شدنِ ابعادِ خطرِ رژیم برای ایران یعنی همان «وطن»! و تصورِ پیامدهای استمرارِ آن و «امتِ مبعوث شده»اش و در حالی که رژیم در صریحترین و عریانترین چهرهی خودش ظاهر شده است، این که بخواهیم صرفا با همه مخالفت کنیم و نخواهیم مسئولیتِ اندیشیدن به چگونگیِ خلاص شدن از شرِ رژیم و امکانِ آلوده شدنِ دستمان به پلشتیهای تراویده از بدنِ متعفن و لاشهاش را بپذیریم، موضعِ پذیرفته و شایستهای نیست. در برجِ عاجِ فلسفه میتوان از هرگونه پلشتی و ناحقی و نادرستی تبری جست ولی در میدانِ واقعیتِ سیاسی و اخلاقی که میدانِ اسباب و مسببات و موانع و سوائق است، دیگر نمیتوان تنزهطلبانه فقط به هدف توجه کرد و از مسیر تغافل نمود. بالاخره این وضعیتِ امروزِ ماست و خلاصی از آن به صرفِ محکوم کردن حاصل نمیشود. باید نیرویی را بر نیرویی ترجیح داد و پشتش ایستاد. تمامِ ارزشِ تعهدِ سیاسی و در عینِ حال خاستگاهِ همهی خطراتِ آن دقیقا در همین اصلِ موضعگیری قرار دارد. همان که استمرارطلبان از آن به «الاهم فالاهم» یا «انتخاب بینِ بد و بدتر» تعبیر میکردند ولی در مصداق طرفِ رژیم را میگرفتند! «کلمه حق یراد بها الباطل»! به اسمِ وطن در کنارِ رژیم ایستادن است، اگر نخواهیم بپذیریم که به هر حال این هیولای هفتسر برای پس افتادن به نیرویی بیش از محکوم کردن و حتی تظاهراتِ خیابانی -هر چقدر هم پرجمعیت باشد- نیازمند است. رژیم را محکوم میکنم، دشمنِ رژیم را هم محکوم میکنم، دشمنِ دشمنِ رژیم را هم محکوم میکنم... شاید این فرمولِ درستی در ایدهآلیسمِ آلمانی باشد! ولی شرِ حاکم با این قبیل تنزهطلبیها تقویت خواهد شد. #دیالکتیک_شر
عربستان با این همه امکاناتِ نظامی که برایش فراهم بوده، اوضاع را در یمن چنان پیچیده کرده است که مجبور شده دیروز دوبار دست به دامانِ ترامپ شود که آمریکا خودش راسا حوثیها را بزند! ترامپ هم البته جوابِ رد داده است. احتیاطکاریِ عربهای حاشیهی خلیجِ فارس که گاه به جبانیت میل میکند و حالتِ بیتصمیمی به خود میگیرد، به طوری که یک بار مخفیانه پیغام میدهند که اگر ایران را میزنی محکم بزن! و بارِ دیگر وقتی طوفانِ جنگ شدت میگیرد و سر و صداها از اینجا و آنجا بلند میشود میترسند و برای رژیم میانجیگری میکنند، وضع را برای ما ایرانیها هم خطرآفرین کرده است. عربستان و امارات خیلی بد بازی میکنند. وگرنه از عمان که توقعی نیست و قطر هم مشخص است که منافعش با آن دو متفاوت است و این سیاستِ حال به هم زنی که با همه مثلا دوست است اگر به روابطِ میانِ انسانها منعکس میشد اسمِ خوبی داشت! خلاصه بیعرضگیِ عربستان با این اعتباری که نزد بسیاری از کشورهای اسلامی دارد و پشتش به کوهی از پول گرم است، باید در جایی ثبت شود.
ایدئولوژیِ شیطانیِ جمهوری اسلامی بیش از همه با زمان در جنگ است. در این ایدئولوژی و شاید در هر ایدئولوژی، حال دیده نمیشود، گذشته تنها «روایت» میشود و هیچ چیز از تاریخیتش بر جا نمیماند. همه چیز معطوف به آینده است. نکبتِ امروز با فتوحاتِ آینده و توهماتِ حال و افتخاراتِ گذشته توجیه میشود. هیچکس از میانِ این مغزهای قارچزده الان دیگر نمیپرسد بعد از سقوطِ بشار آیا خدشهای بر حرمهای شیعه در سوریه وارد آمد؟! پس این همه سال دفاع از حرم تنها یک نام بود؟ پشتِ این نام چه بود؟ حضورِ سپاهِ قدس در سوریه پیش از آن که کوچکترین حرکتِ مسلحانهای شکل بگیرد، برای چه بود؟ حسینِ همدانی که معترف به بسیجِ اراذل و اوباش برای مقابله با خیزشگرانِ جنبشِ سبز بود آنجا چه غلطی میکرد؟ مگر خودِ سلیمانی همان موقع نگفت «حرم جمهوری اسلامی است»؟! چرا حججی را به یکباره علم کردند؟ برای این نبود که جمهوری اسلامی اساسا در سوریه با داعش نمیجنگید؟! چرا الان به جای این که اسراییل را بزنند دائم برادرانِ مسلمانشان را اذیت میکنند؟! ... حقیقت این است که در دامِ ایدئولوژی هیچ پرسشِ واقعی شکل نمیگیرد. و چون پرسش باب و کلیدِ تفکرِ است، تفکری هم در آنجا وجود ندارد. هر چه هست بازیهای ذهنی و زبانی برای استمرارِ خودِ ایدئولوژی است. تا وقتی که یک شوک وارد شود به ذهن و آنجا ایدئولوژی ترک برمیدارد... #ایدئولوژی #زمان
به لیستی که جلاییپور از آدمهای در حالِ بازگشت به آغوشِ رژیم منتشر کرده است، نگاه کردم. به جز چند چپِ جیغ مثلِ نگهدار و دباشی و دو سه چهرهی ویترینی مثلِ تورج دریایی که معمولا برای دفاع از رژیم با پوششِ آکادمیسین، بیطرف، علمی ... استفاده میشدند و البته دلالِ محبتِ رژیم تریتا پارسی باقی اکثرا از خیمهی نواندیشیِ دینی-اصلاحطلبی درآمدهاند. لذا روشن است که اکثریتِ قریب به اتفاقشان متعلق به اردوگاهِ جهان-وطنی و امتگرایی هستند ولی فیالحال زیرِ عَلَمِ وطن و ایران سینه میزنند! ناهمسازیِ حال و قال و مقالشان با هم به قدری گل درشت است که مگر کسی کور یا عاشق باشد که نبیند... #ایران
محکومیم به امید برای آزادی! امیدواریِ من به قریبالوقوع بودنِ آزادیِ ایران مبتنی بر نوعی برهانِ خلف است. راهِ سرراست برای این که از این امیدواری پشتیبانی کنیم دشواری و پیچ و تاب! بسیار دارد؛ زیرا باید چگونگیِ مسیر را توضیح دهیم و این آسان نیست. ولی راهِ غیرِ مستقیم چون فقط نتیجه را مستقل از مسیر مفروض میگیرد و بر آن اساس جلو میرود آسانتر است. فرضِ خلف این است که این رژیم سه تا پنج سالِ دیگر -زبانم لال- بماند. در آن صورت رژیمی داریم که به احتمالِ بسیار قوی آزمایشهای هستهای موفقی را انجام داده است و زرادخانهی موشکی و پهپادیِ قابلِ ملاحظهای دارد. تمامیِ انبارها و کارخانجاتِ کلیدیاش را زیرِ صفحاتِ ضخیمِ سنگی در کوهستانها پنهان کرده و در داخل نیز وضعِ خود را به ضربِ رگبار و اختناق و اعدام و زندان و درمانده کردنِ مردم به لحاظِ معیشتی و یاس از تغییر تثبیت کرده است. آیا عقلای آمریکا و اسراییل این فرض/پیشبینی را دور از ذهن و نامعقول مییابند؟ آیا آنها چنین چیزی را به خودیِ خود تحمل میکنند؟ آیا آنها چنین چیزی را از جهتِ تاثیری که بر انگاره و هژمونیِ آمریکا در جهان دارد، تحمل میکنند؟ به گمانم خیر؛ قطعا خیر. پس چنین فرصتی به جمهوری اسلامی داده نخواهد شد. ولی البته چنین تحلیلی مستلزمِ نهادنِ مسیری آسان پیشِ رویِ مردم یا تضمینِ آیندهای سزاوارِ مردمِ آگاهِ ایران نیست. ممکن است چنان که امروز ترامپ رودریگز را «رییسجمهورِ بسیار محترمِ ونزوئلا» خواند، فردا هم یک نامحترمی را برای ما عَلَم کند. اینجاست که عاملیتِ ما خود را نشان خواهد داد. وگرنه چارچوبِ صلبِ وقایع اکنون دیگر برای هیچکس چندان انعطافپذیر نیست؛ نه برای ما، نه برای رژیم و نه حتی برای آمریکا و اسراییل. #ایران
آنهایی که بعد از نبردِ دوازده روزه دم از بازگشتِ مردم به رژیم میزدند بعد از دیماهِ خونین چیزی به رویِ خود آوردند؟! آها! آنها سرگرمِ متهم کردنِ شاهزاده برای به خطر انداختنِ جانِ مردم بودند! خیلی جالب است که از قضا هم آنها بودند که قبلتر میگفتند شاهزاده ناتوان از فراخواندنِ مردم به خیابانهاست! فرصتِ خوبی است که ببینیم الان آنها چه میگویند و امیدوار باشیم که چند ماهِ دیگر را هم ببینیم! الان آنها مشغولِ دو خطِ موازی هستند: - رژیم حتی با جنگ ساقط نشد، پس مردم هم به طریقِ اولی قادر به انداختنِ آن نیستند. - تحریم و طردِ اقتصادی تنها به مردم آسیب میزند. هر دو غلط ولی البته حساب شده! #ایران
به غرب که نگاه میکنیم محافظهکاری(کنسرواتیسم) شاخهی تناوری از درختِ اندیشه و عمل است. بنیادها و اصولِ جاافتادهای دارد. در بسیاری از مباحث قابل دفاعترین مواضع را از این اردوگاه سراغ داریم. با این حال هر ایرانیِ علاقهمند به اندیشه و سنتِ محافظهکاری در غرب یک روز با این پرسش مواجه میشود: در وضعِ کنونیِ ما، یعنی مای ایرانی، چطور میتوان محافظهکار بود؟ این پرسش برای ما بیشتر صبغهای کانتی دارد تا تکنیکی و تاکتیکی. پرسش این است که اصلا چه چیزهایی داریم که بخواهیم حفظ کنیم و چه چیزهایی را میتوان حفظ کرد و این پرسشِ دشواری است. چون در نیم قرنِ گذشته ما یک ارتجاعِ عمیق را تجربه کردهایم که ما را تا آستانهی ورشکستگیِ سرزمینی برده است. لذا هر رویکردی به سنت نخست باید از خود اعادهی حیثیت کرده و نسبتِ خود را با این ارتجاعِ شیفتهی قدرت و تکنولوژیِ جدید معلوم سازد. خصوصا این که نسبتِ جمهوری اسلامی با مظاهرِ قدرتِ جدید منحصر به موشک و اتم و سایبرنتیک نیست بلکه در حوزهی رسانهای و تبلیغاتی و جنگِ نرم هم دریافتِ هوشمندانه و پیوندِ وثیقی با چپِ نو -به عنوانِ روحِ حاکم و غالب بر فضاهای اندیشگی در غربِ امروز- پیدا کرده، فرصتهای خود را به خوبی میشناسد و از نقاطِ ضعف و سستی در کشورهای دنیای آزاد بهره میبرد. در واقع جمهوری اسلامی یک دارک-سایدِ حی و حاضر از رجوع به امکاناتِ سنت مینماید که میتواند اعتبارِ هر نوع بازگشت به سنت و حفظِ ارزشمندیهای آن را از پیش خدشهدار کند. پیوندی که این رژیم با اسلام و تشیع دارد هر محققی را که بخواهد نظیرِ محافظهکارانِ کلاسیک و امروزیِ غرب به مذهبِ جامعه رجوع کند و عناصرِ الهامبخش و پیونددهنده و مفیدِ آن را بشناساند، از پیش در یک فضای نزدیک به بازندگی قرار میدهد و کار را بسیار نفسگیر میکند. در چنین وضع و حالی به گمانِ من باید بر موضعگیریهای انتقادیِ سنتِ محافظهکاری در غرب بیشتر متمرکز شد و بحث را به جای حوزهی کلیات و نظریه بر روی موضوعاتِ مشخص مانندِ نظریهی تربیت، هویت، تعهدِ سیاسی، بالانسِ عقلانیت و احساسات، ضرورتِ حزم و خطراتِ بنیادبرافکنیهای غیرِ ضروری و حتی بحثهای انضمامیتر مثلِ سقطِ جنین، حقوقِ خانواده، گیاهخواری و ... جلو برد. گنجینهی غنیِ محافظهکاری در غرب در جامعهی امروزیِ ما برای متوازن کردنِ گسست از وضعِ قدیم بسیار کارآمد و لازم است. محافظهکاری دعوتی به بازاندیشی و پرهیز از دورانداختنها و انکارها و برساختنهای عجولانه و احساسی است و خدا میداند که چقدر این روحیه در ماهها و سالهای آینده به دادِ ایران خواهد رسید! به تار و پودِ آشکار شده و مندرسِ گلیمِ جمهوری اسلامی نگاه کنید: به زودی به کسانی نیاز داریم که بتوانند جامعه را از یک واکنشِ پاندولی که تر و خشک را با هم بسوزاند، حفظ کنند. #محافظهکاری #ایران
MEMORAAZمصدق یک شازده-فئودال بود. تیپ و تربیتِ سیاسیاش این بود. سر از فرنگ هم که درآورد هر چه کسب کرد روی همین سکو سوار کرد. شمِ خیلی خوبی برای شناختِ تودهی مردم و رعایا! داشت. بازیگرِ قهاری بود و میدانست بین آخوند و رعیت و اعلیحضرت و خانِ مجاور چطور بالانس کند!…
بله، «ما هم مصدقی هستیم»*! یعنی زبانم لال بودیم! هر سال اواخرِ امرداد در این دعوای حیدری-نعمتی تقرّبا و تشبّها الی الروشنفکران شرکت میکردیم ولی خدا را شکر دیگر از سرمان پریده است😄 *چون دوستان پرسیدند این را چرا در گیومه گذاشتهای: «مصدقی هستیم و مصدق را از خادمین بزرگ و افتخارات ایران و شرق میدانیم...»، مهدی بازرگان، سال 42 چنین فرموده است! تصدیق بفرمایید ما چقدر خوب گفتیم در ارتکاباتِ پیشین که اگر 28 امردادی در کار نبود -حالا اسمش را کودتا بگذارند یا اردنگی یا هر چه- تاریخِ ما از همان وقت انگار که در کرمچالهای افتاده باشد یک باره سر از نکبتِ 57 درمیآورد و دیگر این تنفسِ ربع قرن آبادانی و توسعهی ایران هم رخ نمیداد.
این تبلیغِ یک به اصطلاح «پانسیونِ مطالعاتی» است. جایی که نوجوانانِ کنکوری بعد از مدرسه و در روزهای تعطیل به آنجا میروند تا بتوانند به صورتِ کنترل شده درس بخوانند: «دنبال محیطی هستید که فرزندتان در آن با تمرکز کامل مطالعه کند؟ پانسیون ... تمام نیازهای شما را پوشش میدهد:
✔️ سیستم ورود/خروج با اثر انگشت (اطلاعرسانی خودکار به والدین) ✔️ مدیریت زمان مطالعه (پارتهای ۹۰ دقیقه مطالعه + ۱۵ دقیقه استراحت) ✔️ نظارت دقیق حضوری و تصویری (دوربین مداربسته) ✔️ ممنوعیت موبایل و تردد در زمان مطالعه برای حفظ تمرکز ✔️ امکانات رفاهی: کمد شخصی، آشپزخانه مجهز، فضای استراحت و محیط باز
🚀 همراه ما باشید تا پلههای موفقیت را سریعتر طی کنید!» چیزی که من میفهمم این است که ما لازم است فاتحهای برای مرحوم میشل فوکو بخوانیم! دنیای امروز دارد به پیامدهای شل شدنِ نظمهای سنتی واکنش نشان میدهد. بعد از نسلی که جرات نمیکرد پایش را در مقابلِ پدرش دراز کند و نسلی که هنوز خیلی محتمل بود که در خانه یا مدرسه کتک بخورد، نسلی پرورش پیدا کرد که والدین حتی نمیتوانستند روی این که برود در صفِ نانوایی بایستد حساب کنند! در واقع والدینِ این کودکان همان کودکانی بودند که نمیخواستند مانندِ والدینشان باشند! ولی کمکم ضعفهای این نوع تربیت هم خودش را نشان داد. عدهای از والدین فهمیدند که اگر بچهات را دوست داری، نتیجه نمیشود که بگذاری هر چه دوست دارد انجام دهد، هر وقت دوست دارد بخوابد و بیدار شود، هر چه دوست دارد بخورد و بخرد و ... اما به محضِ این که تصمیم گرفتند کمی سخت بگیرند متوجه شدند که بند به سادگی پاره میشود و کودک آسیب میبیند. دیگر خبری از آن کودکانِ چغرِ دهههای پنجاه و شصت که در برابرِ سختگیریها و حتی خشونتهای بزرگسالان و والدین نهایت چند دقیقه گریه میکردند و دوباره بلند میشدند نبود. والدین متوجه شدند که تربیتشان یا به تباهیِ فرزند منجر خواهد شد یا به آسیبدیدگیاش! احساس کردند که در هر حال شکست خوردهاند و به ناگزیر ترجیح میدهند فرزندِ بیمایهای تحویل دهند تا یک بیمارِ روانی و عقدهای! در کشاکشِ چنین دغدغهها و تاملاتی است که سیستمِ مراقبت و تنبیه چنین ابداعاتی را به این والدینِ درمانده پیشنهاد میکند! #تربیت #مراقبت #تنبیه
تقدیرِ سیاسیِ ما نگذاشت از مسیرِ زندگی لذت ببریم هیچگاه این جملهی عباسِ معروفی یادم نمیرود که اگر درست در یادم مانده باشد! جایی گفته بود در مملکتی که اگر آستینکوتاه میپوشیدی سیاسی میشدی من هم سیاسی شدم! واقعیت این است که سیاست و سیاسی شدن انتخابِ بسیاری از ماها نبود، تقدیرِ ما بود. و این سیاسی شدن را اتفاقا به معنای منفیاش در نظر دارم. به همان معنایی که نمیگذارد از زندگی و گذرش درکِ متناسبی پیدا کنی... درست مثلِ یک قرمهسبزیِ خوب که جلوی یک سریالِ پرهیجان خورده شود! آیا تردیِ سبزی را زیرِ دندان حس میکنی؟ آیا جاافتادگیِ گوشت را تحسین میکنی؟ آیا به اندازگیِ لوبیا را میفهمی؟ سیاست هم همین کار را با زندگیِ آدم میکند... به خودت میآیی میبینی این همه راه آمدهای! از چهل رد کردهای ولی نفهمیدهای جوانیات کجا خرج شد... این همه خشم از کجا در روانت انباشت... تو که شیرین و شاد بودی چطور این افسردگیِ زمینهای به طبیعتِ ثانویات راه پیدا کرد؟! دوست دارم این وضعیت را به جای سیاستزدگی سیاستخفگی بنامم! سیاست ما را خفه کرد یا سوزاند... زیرِ سایهی تمامیتخواهیِ ایدئولوژیک خودِ سیاست هم بر سرمان توتالیتر شد؛ نگذاشت شادیمان، غم خوردنمان، بغضمان، تباهی و حماقتمان! انسانی باشد، همه را سیاسی کرد. سیاست بخشی از دغدغهی ما نشد -که در شهروندی از آن گزیری نیست-، سیاست پسزمینهی زندگیمان شد و دریغ! #سیاست #سیاسی
رستگار نمیشویم، مگر این که ذره ذرهی ناخودآگاهمان را به میدانِ آگاهی بکشانیم و با آنها تسویه حساب کنیم! مهدی تدینی اینجا دارد همین کارِ دردناک را با یک تکه از خودِ همهی ما میکند... ماها که بغضهای جوانی و تنهاییهای گوشهی پادگان و خوابگاهمان با همین آهنگها سپری شد، چه امروز آنها را به عنوانِ بخشی از گذشتهی خود خوشایندانه پذیرفته باشیم یا از آنها گذر کرده یا حتی بریده باشیم و دیگر به روی خودمان نیاوریم...
بوی گندم مال من هر چی كه دارم مال تو يه وجب خاك مال من هر چی میكارم مال تو
این ترانۀ داریوش هنوز آدم رو سحر میکنه، در سالهای دهۀ پنجاه با تازهشهرنشینشدهها چه میکرده؟ ترانۀ «بوی خوب گندم» شمیمی از انقلابی بود که قرار بود در سالهای بعد رخ بده. گسست و رویگردانی از جامعۀ مدرنی بود که با سرعت در حال پیشرفت بود؛ گسستی که بهتر از هر جا در این ترانه بیان شده. در این ترانه «شکافی پرنشدنی» رو میشه دید، بین «من» و «دیگری»؛ شکافی که ابعاد، شدت و حدتش بهتآوره و فقط با ابزار ادبی میشه توصیفش کرد.
بیاید نگاهی به این ترانه بندازیم و شکاف بین «من ستمدیده» و «توی ستمگر» رو ببینیم:
بوی گندم مال من هر چی كه دارم مال تو يه وجب خاك مال من هر چی میكارم مال تو اهل طاعونی اين قبيله مشرقیام تویی اين مسافر شيشهای شهر فرنگ پوستم از جنس شبه، پوست تو از مخمل سرخ رختم از تاوله، تنپوش تو از پوست پلنگ تو به فكر جنگل آهن و آسمونخراش من به فكر يه اتاق اندازه تو واسۀ خواب تن من خاك منه ساقه گندم تن تو تن ما تشنهترين تشنۀ يك قطرۀ آب شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمهقبا شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا تن تو مثل تبر، تن من ريشۀ سخت تپش عكس يه قلب مونده اما رو درخت
نبايد مرثيهگو باشم واسه خاك تنم تو آخه مسافری خونِ رگ اينجا منم تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه حالا با هر كی كه هست هر كی كه نيست داد میزنم: بوي گندم مال من هر چی كه دارم مال من يه وجب خاك مال من هر چی میكارم مال من
— من: طاعونیام، تشنهام، تنم خاک منه، رختم تاوله، شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا... — تو: مسافر شیشهای شهر فرنگ، تو فکر آهن و آسمونخراش، تنپوشِت مخمل، تن تو مثل تبر...
تنها کافیه در نظر بگیریم در این ترانه «من ریشۀ تشنهای هستم و تو تبر!» تأکید فراوان بر مفاهیمی چون «خاک»، «گندم»، «مال» و «کِشتهها» کاملاً پیداست که این شعری عاشقانه و گلایهای میان «من و معشوقی نامهربان» نیست. شعر آشکارا مضامین سوسیالیستی داره و نتیجهای که میگیره کاملاً انقلابیه: «حالا با هر كی كه هست هر كی كه نيست داد میزنم: بوی گندم مال من هر چی كه دارم مال من، يه وجب خاك مال من هر چی میكارم مال من».
ترانه رو شهیار قنبری سروده و داریوش با آهنگسازی واروژان در ۱۳۵۱ اجرا کرده. تضاد میان «شهر» و «روستا»، «شهرنشین» و «روستایی» که از جانمایههای اصلی انقلاب ۵۷ بود، مانیفست این ترانهست. مهاجرت گستردۀ روستاییان به شهرها در پی توسعه صنعتی و شهری، و بیگانگی این مردم با زندگی شهری و به خصوص «ستم و اجحافی» که با دیدن تنوع سطح زندگی شهری فکر میکردند نسبت بهشون روا داشته شده. البته شعر «بوی گندم» بیشتر محتوای اجتماعی داره، در حالی ایرج جنتی و داریوش ترانۀ دیگری (جنگل) دارند که آشکارا سیاسی و مرثیهسرایی برای «قیام سیاهکل» بود — عملیات مسلحانه چریکها لابد برای تصرف روستاها و بعد شهرها!
اما برگردیم به شهرستیزی و مدرنیتهستیزی نهفته در این ترانه. میزس، متفکر لیبرال، پنجاه سال پیش از پیدایش این ترانه این وضعیت ضدشهریِ مهاجران تازهشهریشده رو در کتاب "سوسیالیسم"، هنگام نقد لیبرالیسمستیزی توضیح داده.
میزس میگه: هر چه رفاه بیشتر و سریعتر رشد میکنه، شمار بیشتری مهاجر از روستا به شهرها سرازیر میشن و در نتیجه ضدیت با برداشت لیبرال از دیدگاهِ اصلِ زور بیشتر میشه. این مهاجران خیلی سریع در حیات کسبوکار شهری جا میافتند و در ظاهر رسوم و دیدگاههای زندگی شهری رو میپذیرند، اما تا مدتها با اندیشۀ مدنی بیگانه میموندند.
"فلسفۀ اجتماعی را نمیتوان به آسانی مانند لباسی نو بر تن کرد، بلکه باید آن را از رهگذر اندیشیدن درونی کرد."
به همین دلیل — به گفته میزس — شهروندان جدید بیشتر در ظاهر شهروند میشن تا در باطن، و به استیلای منش و مرام غیرمدنی در شهروندان دامن میزنن. و در نهایت اینطور نتیجه میگیره:
همۀ دورههای فرهنگی که لبریز از روح بورژوایی بوده، از همین رهگذر سقوط کرده است، و به نظر میرسد فرهنگ بورژوایی [دوران] ما هم — این شگفتانگیزترین تمدنی که تاریخ تاکنون به خود دیده — از همین رهگذر سقوط خواهد کرد. بربرهایی که از بیرون به دیوارهای شهرها یورش میآورند، تهدیدی برای این تمدن نیستند؛ بلکه باید از بغض شبهشهروندان داخل شهر ترسید؛ کسانی که تنها در رفتار بیرونی، و نه در اندیشه، شهروند شدهاند.
داریوش یکی از نمایندگان بارز جامعۀ دهۀ پنجاه و اون نسل روشنفکریه. البته از عوامل روانشناختی هم نباید غافل شد. اینکه داریوش فرزند طلاق بود، در کودکی سالها در روستا بود و خیلی زود درگیر اعتیاد شد، باعث شد شاخکهای اجتماعی تیزی داشته باشه و میل به آنارشی داشته باشه.
آنها که به هر خفتی تن میدهند تا باور نکنند که چارهای جز براندازی نیست، آدمهای «معمولی» به خیالِ خودشان، میان-مایه به اعتقادِ ما، باید بفهمند که تا جمهوری اسلامی هست، هرگز یک زندگیِ معمولی ممکن نیست. ولی اگر این را بفهمند دیگر آدمِ معمولی نیستند! پس منتظرِ این که آنها چیزی بفهمند نباشید. آنها را در دست و پا زدنهای دریوزانهشان تماشا کنید و لذت ببرید: بعد از جنگِ 12-روزه رژیم تجدیدنظر میکند! مجتبی بنسلمان میشود! قالیباف رژیم را استحاله میکند! ... هیچ راهِ میانهای برای گریز از میانمایگی وجود ندارد. #میان_مایگی #زندگی_معمولی #جمهوری_اسلامی #ایران
با طرفدارانِ رک و راستِ رژیم مشکلِ کمتری داریم تا با طرفدارانِ رژیم در لباسِ مبدل! این دومیها را با قرائنِ زیر بهتر میتوان شناخت: - زیرسبیلی رد کردنِ مهرِ تاییدِ ملتِ ایران بر رهبریِ شاهزاده در جریانِ انقلابِ شیر و خورشید - متهم کردنِ صریح یا ضمنیِ شاهزاده به مسئول بودن در قتلِ عامِ ایرانیان - کوشش برای جدا کردنِ حسابِ جنگهای تحمیلی به ملتِ ایران از حسابِ خیزشهای ملی و قتلِ عامِ مردم - متهم کردنِ ایرانیانِ مخالف به بیوطنی به خاطرِ نماندنِ در کنارِ رژیم در برابرِ اسراییل و آمریکا - بیتفاوتی نسبت به جنگافروزیهای رژیم در روزِ روشن و بیمسئولیتی نسبت به جان و زیستِ حداقلیِ مردم با در پیش گرفتنِ سیاستِ تلافیِ از بین رفتنِ زیرساختهای مدنی با تلاش برای تخریبهای مشابه در کشورهای عربیِ حاشیهی خلیجِ فارس! - بیتفاوتیِ معنیدار نسبت به زمزمههای تولیدِ سلاحِ اتمی و بمبِ کثیف به بهانهی ایجادِ بازدارندگی که بازی با بقای ایران و ایرانی است و اخیرا برخلافِ گذشته به صورتِ دولّا دولّا دنبال نمیشود! #ایران
نمیدانم! هر چه سنم بالاتر میرود بیشتر از حماقتهای دیگران تعجب میکنم؛ در حالی که قاعدتا باید برعکس باشد! مثلا شما تا به حال دقت کردهاید که اخیرا یوتیوب وسطِ برنامههای لایو تبلیغ میگذارد؟ آیا این احمقانه است؟ نه، نه، نه! البته شاید حریصانه باشد. ولی نکته این است که یک طرفِ صفحه لایو همچنان لاینقطع دارد پخش میشود ولی صدا ندارد و در طرفِ دیگر یک تبلیغ با صدا پخش میشود!!! بعد که تبلیغ میگذرد یا رد میشود باید به عقب برگردی تا بتوانی لایو را پی بگیری وگرنه به مدت زمانِ تبلیغ صدای لایو را از دست دادهای! خیلی احمقانه است؛ مگر نه؟! #حماقت
فشارِ اقتصادیِ محاصره و دورنمای وحشتناکِ آن برای رژیم، تصورِ تولیدِ سه شیفتِ موشکهای رهگیر در کارخانجاتِ نظامی در حالی که اخباری مبنی بر عدمِ توازنِ مصرف و تولیدِ رهگیرها درز داده شده بود! به بنبست رسیدنِ مذاکرات با عمان بر سرِ تنگهی هرمز و احتمالا گمانهزنیهایی دربارهی تبعاتِ دیدارِ سرانِ دو کشورِ متخاصم و شاید عللی دیگر جمهوریِ اسلامی را به این نتیجهی جنونآمیز ولی شاید نجات دهنده به خیالِ خودشان رسانده که بهتر است حمله را خودشان آغاز کنند! بازی واردِ مرحلهی خطرناکی شده است. مردمِ ایران از میان رفتنِ زیرساختهای زیستِ حداقلیشان را ابدا دوست ندارند ولی سبعیتهای رژیمی که همین سحرگاه اعدام در معبرِ عام را آغاز کرده و دوباره هموطنانی را زخمی و اسیر کرده و احیانا کشته است، ما را نیز به نحوی جنون رسانده است که حاضر باشیم این لکهی ننگ به قیمتی ولو گزاف زدوده شود. تصورِ این که رژیم بماند از هر کابوسی وحشتناکتر است. از خدا میخواهیم که به زودی از این کابوس بیدار شویم. خداوند نگهبانِ ایران و ایرانی باد. #ایران
MEMORAAZخوب حالا کاملا روشن شده که این تفاهم/توافق/... هر چه هست، صلح از طریقِ قدرت نیست! گلی به جمالِ ترامپ واقعا! این آدم در چهارسالِ نخست هر جا در سیاستِ خارجی انگشتش را فرو کرد گند زد. در این چهار سال هم ظاهرا در بر همان پاشنه میچرخد. دو چیز واقعا مایهی تعجب…
ظاهرا کورسوی امیدی که در فرستهی عطف شده گفته بودم در حالِ تحقق است. رژیم حاضر نشد حتی یک آبنباتِ چوبی هم به ترامپ بدهد. حاضر نشد به تنها تعهدِ خودش در تفاهمنامه که همان باز کردنِ بی قید و شرطِ تنگه تنها برای شصت روز بود، عمل کند. این بدبختی که ترامپ متاسفانه هنوز نفهمیده که باید کارِ کثیف یعنی کشتنِ رژیم رابر عهده بگیرد، به جای خود؛ گویا ترامپ خودش را اکنون بی حیثیت میبیند اگر ضربهی کاری به رژیم نزند و ظاهرِ موجهی برای خروجِ خودش از مضحکه تدارک نبیند! خواهیم دید چه خواهد شد! #ایران #ترامپ
کدامین اختیار ای مردِ جاهل!؟ نمادگرایی و پشتِ هر ظاهر به دنبالِ باطن و بواطنی گشتن از مولفههای فکر و دیدگاهِ ایرانی است اگر نگوییم نماد و مشخصهی روحِ ایرانی در تاریخ بوده است. چنان که تصوف و فلسفهی اسلامی و حتی افلاطونگرایی و عشای ربانی هم مسجل و محتمل است که کم و بیش از اندیشههای ایرانی پرورده شده باشند. منظور این که تصوف یک چیزی در کنارِ چیزهای دیگر برای ما نبوده است. ما ایرانیها تا همین امروز مسلمان و کافرمان به نحوی با این روحیه و با این اندیشه درگیر بودهایم. یک بار به دوستی گفتم که زیباترین بیتِ مثنوی را من در ابتدای کتابِ دانشمندِ دهری و مادیانگارمان آقای دکتر تقی کیمیایی اسدی دیدم: از فسونِ او عدمها زود زود خوش معلّق میزند سوی وجود! در همان اوایلِ فلسفهخوانی که کتابِ هگلِ استیس را به ترجمهی مرحوم عنایت دست گرفتم چشمش به این بیت در ابتدایش افتاد: این جهان یک فکرت است از عقلِ کل عقل چون شاه است و صورتها رسل خلاصه در این زیستبومِ ما تنها کسانی که بویی از ایرانیت نبردهاند مثلِ آن آخوندهایی که مثنوی را با انبر برمیداشتند، بویی از صوفیگری هم نبردهاند. مابقی هر یک به قسمی و به نحوی رگی از این روحیه در خود داریم. این واقعیتی است و نمیتوان از آن طفره رفت. اما مهم این است که این جریان و این روحیه به هر حال تبعاتی مثبت و منفی بر زندگی و اوضاع ما دارد. از تبعاتِ مثبتش همین نفیِ ظاهرگرایی و قشریت و جزم و تعصبات بوده است، امکانِ تساهل و تسامح و بلندنظری بوده است، نگاهِ زیباییشناسانه بوده است و بنیادهایی برای برادری و محبت و همزیستی و ... ولی تبعاتِ منفی هم قابلِ ملاحظه است. بزرگترینش این که نگاهِ حقوقی و حق و تکلیفی را و هم حسابگری و دوراندیشی را در میانِ ما تضعیف کرده است. جایی که باید مُرّ حقالناس ملاک باشد، توقعِ گذشت و فداکاری و چشمپوشی داریم. موقعی که رعایتِ ضوابط و ظرائف لازم است در دلمان میگویند «حاصلِ کارگهِ کون و مکان این همه نیست»... آنجا که باید حواسمان را جمع و دو دو تا چهار تا کنیم یکی میگوید «آزمودم عقلِ دوراندیش را»! خوب غریب هم نیست که در این یکی دو سده این قدر در همه چیز عقب ماندهایم و در واقع آزمودیم که با سپردنِ همه چیز به تقدیر و دم غنیمتشمری و لولهی غلیان و لمیدن بر مخدهی قهوهخانه را بر عرق ریختن و دودِ چراغ خوردن ترجیح دادن به چه ورطهها که نخواهیم افتاد... دیگر این که فرهنگِ عیبپوشی و نان نبریدن و جوانمردی و رودربایستی و ایما و اشاره و نهایت لغز و کنایه چه ضربهها که به بوروکراسی و انضباطِ کاریِ ما وارد نکرده و فرهنگِ انتقاد را به چیزی تزیینی و دکوری تبدیل نکرده است. یادم مانده است استادِ فلسفهای میگفت به من گفتند اگر مقالهات در نقدِ ملاصدرا را چاپ کنی ما هم نقد میکنیم! چه تهدیدی کردهاند! دیگر از مضراتِ فراگیریِ این اندیشه نفیِ اختیارِ انسانی است. اگر چه در متونی مانندِ مثنوی همیشه اختیارباوری را تصدیق و ترویج کردهاند ولی با این حال دیدِ عمومی همانا تقدیرباوری و پیشانینوشت است. برای این که نَدَویم و تلاشمان را نکنیم میگوییم هر چه مقدّر باشد همان میشود! خوب شاید مقدّر باشد که بدَوی و جان بکنی و به جایی برسی! چرا تقدیر را در کوشیدن و زحمت کشیدن نمیبینی! ملاحظه میفرمایید که مطلب یک بحثِ فلسفی و حکمی نیست که میتوان نتایجِ مختلفی از آن گرفت، مطلب یک فرهنگِ متاسفانه نهادینه است که تنبلی و دمغنیمتشمری و سخت نگرفتن را ترویج میکند. #تصوف #ایران #فرهنگ #اختیار
نواندیشیِ دینی در جوششِ اولیه و میانیاش خدماتی به فرهنگِ ایران کرد. سروش با قبض و بسطِ شریعت و لف و نشرِ تاریخیِ مکتب و دین را فراتر و فربهتر از ایدئولوژی تلقی کردن از یک سوی و با نقدهایی که به اشباهالرجالِ رژیم وارد میکرد از خودِ خامنهای گرفته تا مصباح و دیگران از سوی دیگر فضایی فراهم کرد که انبوهی از جوانانی که علقههای دینی داشتند بتوانند خود را از ایدئولوژیِ رژیم بگسلند و این کم خدمتی نبود. حرفهای سروش در خصوصِ خاتمیت و تجربهی نبوی را از جنسِ تجربهی عرفانی و تجربهی دینیِ علیالاصول در دسترسِ همگان دانستن و نیز نقدِ تبعاتِ سیاسیِ انتظارالمهدی در میانِ شیعیان در قیاس با اهلِ سنت و این نتیجهگیری که اهلِ سنت خاتمیت را به واقع تجربه کردهاند ولی امام زمان باوریِ شیعیان نمیگذارد آنها سررشتهی تدبیر و تمشیَتِ امورِ خودشان را به دست بگیرند، اگرچه به ظاهر درون-سازگاری نداشت، ولی ضربهی نیرومندی بود به سویِ سکولار شدن و عرفی شدنِ جامعهی ایرانی. ملکیان میخواست معنویت را با عقلانیت جمع کند ولی به گمانم توفیقی نیافت و خودش هم نمیدانست از چه جور معنویتی سخن میگوید. شاید هم معنویتی که ملکیان در نظر داشت چون مستلزمِ نفیِ آتوریتههای مذهبیِ اسلام و تشیع بود در بدنه و بافتِ فرهنگِ مذهبیِ مردم رسوخ نکرد. ولی هر چه ملکیان و مجتهدِ شبستری با آن زبانِ به نسبت پیچیدهاش توفیق نیافتند، سروش در تغییرِ نحوهی دینورزیِ یکی دو نسلِ ایرانیان موفق بود. با این حال انرژیِ این نحو نواندیشیِ دینی در ده پانزده سالهی اخیر همزمان با افولِ اصلاحطلبیِ درونحکومتی نقصان گرفت (و در این همفازی جای تعجبی هم نیست برای آنان که میاندیشند) و الان هم میخهای تابوتِ این جریان را خودِ بنیانگذار دارد یکی یکی میکوبد! ای کاش سروش هم مثلِ خیلیهای دیگر بازنشستگی و سکوت پیش میگرفت و خود را به تاریخِ فرهنگ و اندیشه میسپرد تا این که چنین زار خود را خوار کند. اتفاقی که برای سروش و کدیور افتاد اتفاقِ عجیبی نبود. در مقطعِ جوانی و میانسالی مقهورِ اندیشهای سرکش میشوی و میخواهی طرحی نو درافکنی، مدتی دور و برت شلوغ میشود و بر خرِ مراد سواری... میگذرد و آتش سرد میشود و یک جایی از بیاعتناییها دلسرد میشوی و میخواهی به میدان برگردی، هر چه کبریت میکشی نمیگیرد، بعد کمکم گردِ پیری بر چهرهات مینشیند و نغزبازیِ روزگار پوزخندی میزند. ممکن است از گذشتهات فاصله بگیری و به مقتضای سن و سال به تربیتِ نوجوانی برگردی و بخواهی عقب بنشینی. زبانِ تکفیری کدیورِ متاخر و تعصبهای دینیِ اخیرِ سروش که به نراقی تاخته همه نشانههای همین عقب نشستن و وحشت کردن از گذشته و لحد را نزدیکِ پیشانی حس کردن است. در این جستار البته کاری به فضایح سیاسیِ این جماعت نداشتم. کسی که در جوانی در مدحِ پدرِ ناسیونالیسمِ عربی شعر میسرود و حالا در پیری مجتبی را پروموت میکند! فقط این را نمیتوان نگفت و نهفت که این جریان در کل یکی از بیایرانترین اندیشههای ایرانی است! ایران تقریبا هیچ کجای این نواندیشیِ دینی قرار نداشت و توضیح این فقره مجالی جداگانه میطلبد. #سروش #نواندیشی_دینی
تنها راهِ ترامپ برای برونرفت از باتلاقِ ج.ا. این است که حقِ مردمِ ایران و عقل و شناختِ اسراییلیها از این رژیم را به رسمیت بشناسد و حاضر شود هزینههای تغییرِ رژیم را بپذیرد. وگرنه ج.ا. هیچ اهمیتی به نابود شدنِ همهی زیرساختهای مدنیِ ایران هم نمیدهد و تازه خوشحال هم خواهد شد که مردمِ ایران به این صورت از آمریکاییها متنفر شوند! متاسفانه امیدِ قاطعی هم در کوتاه مدت نمیتوان بست به خیزشِ پیروزمندانهی مردم در اثرِ نابودیِ سرزمینی چون به هر حال ده درصد حامیِ ایدئولوژیک و برخوردار، مسلح و با اراده، پایِ به خون غلتاندنِ نود درصدِ مردم ایستادهاند. این که هر شب از بالا بمب بیندازی و انتظار داشته باشی یک روز بیایند و برگهای به دستت بدهند که بتوانی آبرومندانه از مهلکه خارج شوی خیالِ خامی بیش نیست. جمهوری اسلامی یک ترسی و یک شرم و حفظِ ظاهری اگر داشت هر دو در این یک ساله ریخت و الان دیگر هیولا از سوراخ در آمده است. یا باید کمر ببندی به نابود کردنش و یا پیکربندیِ قدرتِ جدیدی را در خاورمیانه بپذیری که برای هیچکس مطلوب نیست جز شاید برای پاکستان و ترکیه و قطر. حتی در همین روندِ یکساله میتوان بهبودِ دقتِ اصابتِ موشکها را به وضوح دید. شهرکهای موشکی با حملهی هوایی قطعا آسیبِ میانمدت هم نخواهند دید. پروژهی بمبِ اتمی در وضعیتی است که تنها به زمان و اراده نیاز دارد تا به ثمر بنشیند. نزاعِ آمریکا با رژیم به آسانی ممکن است سرآغازِ زوالِ آمریکا به عنوانِ قدرتِ تعیین کنندهی مناسباتِ جهانی باشد. آمریکا با براندازیِ ج.ا. بیش از آن که لطفی به مردمِ ما کند هژمونی و جایگاهِ خودش را نجات میدهد. #ایران #آمریکا
How can I read @memoraaz without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for MEMORAAZ: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does MEMORAAZ have?
MEMORAAZ (@memoraaz) has 172 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does MEMORAAZ know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.