تقدیرِ سیاسیِ ما نگذاشت از مسیرِ زندگی لذت ببریم
هیچگاه این جملهی عباسِ معروفی یادم نمیرود که اگر درست در یادم مانده باشد! جایی گفته بود در مملکتی که اگر آستینکوتاه میپوشیدی سیاسی میشدی من هم سیاسی شدم!
واقعیت این است که سیاست و سیاسی شدن انتخابِ بسیاری از ماها نبود، تقدیرِ ما بود. و این سیاسی شدن را اتفاقا به معنای منفیاش در نظر دارم. به همان معنایی که نمیگذارد از زندگی و گذرش درکِ متناسبی پیدا کنی... درست مثلِ یک قرمهسبزیِ خوب که جلوی یک سریالِ پرهیجان خورده شود! آیا تردیِ سبزی را زیرِ دندان حس میکنی؟ آیا جاافتادگیِ گوشت را تحسین میکنی؟ آیا به اندازگیِ لوبیا را میفهمی؟ سیاست هم همین کار را با زندگیِ آدم میکند... به خودت میآیی میبینی این همه راه آمدهای! از چهل رد کردهای ولی نفهمیدهای جوانیات کجا خرج شد... این همه خشم از کجا در روانت انباشت... تو که شیرین و شاد بودی چطور این افسردگیِ زمینهای به طبیعتِ ثانویات راه پیدا کرد؟! دوست دارم این وضعیت را به جای سیاستزدگی سیاستخفگی بنامم! سیاست ما را خفه کرد یا سوزاند... زیرِ سایهی تمامیتخواهیِ ایدئولوژیک خودِ سیاست هم بر سرمان توتالیتر شد؛ نگذاشت شادیمان، غم خوردنمان، بغضمان، تباهی و حماقتمان! انسانی باشد، همه را سیاسی کرد.
سیاست بخشی از دغدغهی ما نشد -که در شهروندی از آن گزیری نیست-، سیاست پسزمینهی زندگیمان شد و دریغ!
#سیاست #سیاسی
Post #304
180
- 👍 14