TGViewer
Channel Public Channel
مخدّره فتنه‌گر🎀

مخدّره فتنه‌گر🎀

@fetnehgarr

هُوَ الحَفیّ✨
محفلِ اهلِ ذوق و اصحابِ شوق🥂
اندکی ادب، قدری طنازی و گریز از ملالِ روزگار
•
•
🖇️نقلِ مطالب با حفظِ نشانیِ محفل، عینِ مروّت است؛ که سخن اگر خوش است، صاحبش نیز حقی دارد.
•
دکّان‌های من:

🖼️ @NegarestanForsat
📚 @gchbook
•
Subscribers
1.64K
Photos
105
Videos
0
Links
0
Recent Posts 20 shown
Post #240 1.19K
#روایت_اندرونی

امروز زلو انداختم، هفت زلو به مقعد انداخته شد. استاد حسن پدر سوخته زلوها را بقاعده نینداخته بود، زحمت بدون فایده کشیدم.
میرزا ابوالقاسم سلطان‌الحكما به جهت معالجه اهل خانه از شهر آمده بود. من يك تن ضعيفم و يک كاروان ناخوش.
خداوند ان شاءالله عاقبت را خیر کند.


روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، ص۴۴۰


🎀 @fetnehgarr
  • 😁 12
  • ❤ 1
  • 👍 1
Post #239 1.43K
#به_مذاق_خوش

نصرالله فلسفی:


اول بار که دکتر صدیق اعلم وزیر فرهنگ شد با سعید نفیسی و فروزانفر و عباس اقبال برای تبریک‌گویی به منزلش رفتیم.
موقع خداحافظی دکتر صدیق به احترام مقام علمی فروزانفر، پالتوی او را برداشت تا بر او بپوشاند.

فروزانفر که از وزرای پیش از صدیق، چنین ادبی ندیده بود از پوشیدن پالتو ابا و خود را کج و دور می‌کرد و می‌کوشید که پالتو را از دست صدیق بگیرد و شخصاً بر تن کند.
صدیق برای آرام کردن فروزانفر گفت: اشکالی ندارد، بگذارید بر شما بپوشانم، این کار از آداب جدید است و وظیفه میزبان، من هم وقتی اول بار به آمریکا رفته بودم و به دیدن فورد متمول رفتم، او با وجود تفاوت سن و مقام مهم خود پالتوی مرا گرفت و پوشیدم.

فروزانفر پس از خروج از خانه صدیق گفت: رفقا دیدید که صدیق اعلم چه بد جنسی کرد.
پرسیدیم مگر چه کرد؟ گفت مرا به خودش تشبیه کرد و خودش را به فورد.


مجله بخارا شماره ۸۴، ص ۱۹۰


🎀 @fetnehgarr
  • 😁 29
  • ❤ 4
Post #235 1.34K
#به_مذاق_خوش

... و ماتیک بر وزن تاجیک، سرخ‌عنصری را گویند که زنان از جهت آرایش رخسار و فزونی جمال بر لب کشند و گلگونی آن صد چندان کنند و در وجه تسمیه آن عقاید متفاوت است؛ گروهی گویند که ماتیک در اصل «مارتیکه» بوده و تیکه یا تکه خود در لغت جزء و قطعه را گویند و تسمیه‌ای که آورند اینکه دلبران را هلالین لب در اثر آغشتگی بدین عنصر سرخ‌فام، چونان قطعاتی از مار نمودار گردد.
ولیک این قول را چندان اعتباری نیست.

ماتیک به لب زده است و لب کرده چو مار
ماری که به‌جای سم به‌کامش شکر است
خوشبخت کسی که در نهان‌خانه عیش
هم‌صحبت این مار، به‌شام و سحر است


فرقه دیگر ماتیک را ترکیبی از «ماه_تیک» دانند و تیک مخفف تیکه است و چنین گوید که استعمال این شیء، وجاهت گلرخان به کمال رساند و هر زشت‌روی دیو‌منظر که لب بدین عنصر حمرا بیالاید کراهیتش مکتوم و وجاهتش حاصل آید، بدان‌پایه که در انظار به‌ مثابه تکه ماه جلوه‌گر شود.

التّفاصیل، فریدون توللی، ص۳۰۷


🎀 @fetnehgarr
  • 😁 18
  • ❤ 9
Post #234 1.55K
🌱 #روایت_اندرونی

باری کم‌کم از حالات و افعال ناصرالدین‌شاه صحبت شد و از کثرت اَکل او که متصل چیز می‌خورد و حتی در جیب خود سنجد و انجیر خشک و امثال آن می‌ریخت و تنقل می‌کرد؛ و از حرص او به جماع که با داشتن سیصد زن، باز این اواخر جنده‌بازی می‌کرد و پیشخدمت‌های مخصوص او از در شمس‌العماره برای او زن می‌آوردند.


یادداشت‌های روزانه محمدعلی فروغی، ص۴۹


🎀 @fetnehgarr
  • 😁 17
  • ❤ 4
  • 🤯 3
Post #233 2.52K
#ردپای_باستانی

دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی:


متأسفانه در هیچ کتابی و هیچ مجموعه‌ای، اسمی و یادی از همسران فداکار هنرمندان و بزرگان ثبت نشده است؛ ولی کیست که انکار کند میزان فداکاری زنی را که شصت سال با ناصرخسرو همراهی و همداستانی کرد؟

شوهری که متعصبین به خونش تشنه بودند؛ مردی که هفت سال همسرش را در دهات بلخ، بی‌سر و سامان و بی‌خرج گذاشت و به امید دیدن المستنصر بالله_خورشید فاطمی دیار مغرب_ راهی دیار عرب و مصر شد و بی‌نام و نشان رفت و روزی که آمد، در حالی که خلیفه فاطمی به او اعتنا نکرده بود، با یک لباس پاره بازگشته بود.

مردی که شغل اداری (دیوانی) خود را رها کرد و سر به بیابان نهاد؛ شوهری که آخر عمر را در قریه یمگان، بالای کوه و بن‌دره گذراند، در حالی که برای خواب خود ناچار بود با نردبان به داخل غار پای بگذارد و مثل هوام و وحوش زندگی کند.
آری، زنی با چنین مردی ده‌ها سال سازگاری کرد تا او توانست آثاری همچون قصاید غرای بی‌نظیر، سفرنامه دلپذیر، روشنایی‌نامه، جامع‌الحکمتین و امثال آن را به وجود آورد. من از پیش خود نمی‌گویم سازگاری، بلکه فداکاری کرد؛ این نکته را خود ناصرخسرو اعتراف می‌کند:

مر مرا پرس از این زن که مرا با او
شصت یا بیش گذشته است، دی و بهمن!



گذار زن از گدار تاریخ، باستانی پاریزی، ص ۶۲



🎀 @fetnehgarr
  • ❤ 34
  • 👍 4
  • 👎 1
Post #231 1.47K
📷 #عکاسخانه_مخدره
👀زنی با گردنبند سکه‌ای، قاجار، عکاس آنتوان سوریوگین

🎀 @fetnehgarr
  • ❤ 19
Post #230 2.08K
#به_مذاق_خوش

سیمین دانشور:

در دانشکده ادبیات، پشت میز کتابداری می‌دیدمش. چشم‌های درشتش کمی تاب داشت و روسری سر می‌کرد. بیشترِ دانشجویان «خانم کتابدار» صدایش می‌کردند و من «خانم».

مرحوم فروزانفر، مرا «دوشیزه مشکین شیرازی» می‌نامید تا اشارتی باشد به پوست آفتاب‌خورده جنوبی‌ام. اما او یک روز گفت: «دانشور! کلیّاتِ او.هِنری را به امانت برده‌ای و پس نیاورده‌ای، جریمه می‌شوی»

آن روزگار، ویارِ او.هِنری داشتم و از پایان غافلگیرکننده داستان‌های کوتاهش خوشم می‌آمد.
گفتم: «تمامش نکرده‌ام»
گفت: «تو بیاور، دوباره امانت بگیر!»

دانشجوی پسری که بعدها شناختمش، دکتر محمد معین در کنارم، به انتظارِ گرفتنِ کتاب، بی‌تابی می‌نمود.
گفت: «خانم پروین اعتصامی گزارش نمی‌دهد، هوای دخترها را دارد»

خودِ خودش بود. غافلگیر شدم. وقتی آدم جوان است، انتظار دارد که هر آن اتفاقِ خوشی برایش بیفتد و اتفاقِ خوش افتاده بود. می‌دانستم که بایستی می‌شناختمش. می‌دانستم که این خانم خانم‌ها را در ذهنم، در قلبم، در کلِ وجودم، جایی دیده‌ام، یا باید دیده باشم، و یا شنیده باشم.

سیر نگاهش کردم. کمی چاق، اما غمگین می‌نمود و مثل شعرش بلندبالا نبود. سرش که خلوت شد، به اشاره‌اش به مخزن کتابخانه رفتم. خواستم دستش را ببوسم، که نگذاشت. چای که می‌خوردیم، دو تا از بهترین شعرهایش «سفر اشک» و «مست و هوشیار» را از زبان من شنید. اما نتوانستم لبخندی به لب‌های بسته‌اش اهداء کنم. حتی حیرت نکرد که «قند پارسی»اش تا شیراز رفته و برگشته.

آن روز، هیچ کداممان نمی‌دانستیم که پایان غافلگیرکننده، سال بعد ۱۵ فروردین ۱۳۲۰ است.

شناخت و تحسین هنر، ص۶۴۵


🎀@fetnehgarr
  • ❤ 36
  • 👍 4
  • 😢 1
Post #229 2.73K
#ردپای_باستانی

دکتر باستانی پاریزی:

برای شناخت عوامل گسترش فرهنگ در دنیا، عرض می‌کنم که مرحوم سید هدایت‌زاده‌ی پاریزی، معلم کلاس سوم من، زنگ‌های تفریح روی نیمکتی می‌نشست و صفحاتی از رمان بینوایان ویکتور هوگو را برای پدرم می‌خواند. پدرم هم،‌ چنان‌که کتابی مذهبی را تفسیر می‌کند، دانسته‌ها و شنیده‌هایش را درباره‌ی فرانسه و بینوایان می‌گفت و منِ نورسیده نیز اطرافشان می‌پلکیدم و گوش می‌کردم.
سی‌چهل سال پیش که به پاریس رفتم، نامه‌ای از همین هدایت‌زاده از پاریز رسید که نوشته بود:
«نورچشم من، حالا که در پاریس هستی، یک روز به مزار ویکتور هوگو برو و از جانب من، سیدِ اولاد پیغمبر، فاتحه‌ای بر مزارش بخوان.»
تکلیف مهمی بود و شرمنده بودم که چرا زودتر سراغ مزار مردی که این‌همه در روحیه‌ام مؤثر بوده است نرفته‌ام. بالاخره رفتم و فاتحه‌ی معلمم را خواندم.
همان‌جا با خود حساب کردم که نه نیروی ناپلئون و نه قدرت ژنرال دوگل، هیچ‌کدام نتوانسته‌اند مثل این مشت استخوانِ ویکتور هوگو، از راه رمان بینوایان، فرهنگ فرانسه را به روستاهای جهان، از جمله ایران، به‌خصوص کرمان و به‌ویژه پاریز برسانند.


مجله بخارا، شماره ‌۴۶، ص۳۰


🎀@fetnehgarr
  • ❤ 29
  • 👍 9
  • 😁 3
Post #228 1.93K
#دمی_با_مخدره🪭@fetnehgarr
#دمی_با_مخدره🪭
فرهنگ اسلامی ایرانی🤌


سید عبداللّه انوار، ریاضی‌دان، ادیب، مترجم ایرانی و از پیش‌کسوتان معاصر نسخه‌شناسی در ایران



🎀@fetnehgarr
  • ❤ 11
  • 👍 3
Post #227 2.9K
#به_مذاق_خوش

دکتر پرویز ناتل‌خانلری:

در آن روزگار کار سانسور مطبوعات بر عهده شهربانی بود، یعنی هیچ نوشته‌ای بی‌اجازه‌ی شهربانی چاپ نمی‌شد.
کسی رساله‌ای تألیف کرده بود درباره «بهداشت خانگی» که شهربانی نسخه آن را برای اظهار نظر پیش من فرستادند.
نگاهی کردم و البته لازم نبود که درباره چنین مطلبی دقت و احتیاط به عمل بیاید. نوشتم که از نظر علمی اشکالی ندارد.
چند روز بعد آقای شمیم که مأمور سانسور بود به من تلفن کرد که فلانی این کتاب را خوانده بودی؟
گفتم: نه با دقت، زیرا که من طبیب نیستم و مطلب جنبه سیاسی و اجتماعی هم نداشت که اشکالی در آن باشد.
گفت: نه آقا نزدیک بود توی هچل بیفتیم، خدا رحم کرد که من دم آخر ملتفت شدم؛ یکجای این رساله نوشته بود: «مطبخ نباید پهلوی مستراح باشد.»
گفتم: خوب این چه عیبی داشت؟
گفت: عجب شما ملتفت نیستید؟ نوشته بود:«پهلوی مستراح»
از این دقت نظر زیرکانه تعجب کردم. اما به روی خودم نیاوردم و پرسیدم که خوب آخر چه کار کردید؟
گفت: نویسنده را خواستم و واداشتم که عبارت را درست کند. یعنی بنویسد «جنب مستراح» و خوشبختانه دردسری که داشت پیش می آمد رفع شد.

قافله‌سالار سخن، ص۴۶۶


🎀@fetnehgarr
  • 😁 23
  • ❤ 13
  • 👍 3
  • 👎 3
  • 😢 1
Post #226 1.5K
📷 #عکاسخانه_مخدره
👀مستوفی الممالک و همسرش عصمت الملوک معیری (نوه ناصرالدین شاه)


🎀 @fetnehgarr
  • ❤ 14
  • 😁 7
  • 👍 1
Post #225 1.8K
🌱 #روایت_اندرونی

در اوقاتی که همشیره (عیال سعدالدوله) نالان بود و در منزل، تحتِ توجهِ والده، او را به هر وسیله مشغول می‌داشتند، بی‌بی‌خانم زنی بود نقاله و قواله؛ و به قولِ فاضل‌خان گروسی، در جوانی خوش‌منظر، عشوه‎گر، شیطانه، فتانه، مردانه‌پوش، پیمانه‌نوش، با یک عالم ناز و آتش‌اندازِ خرمنِ پیر و جوان.
پس از سفیدیِ مو و سیاهیِ رو، زردیِ دندان و خشکیِ پستان، قطعِ عادت و ختمِ لعنت، جانماز آب می‌کشید، دعا می‌داد و جن می‌گرفت؛ هفته‌هفته در منزلِ ما پلاس بود و همشیره را مشغول می‌کرد.

خاطرات خطرات، مهدی‌قلی‌خان هدایت، ص۲۷


🎀 @fetnehgarr
  • 😁 18
  • ❤ 7
Post #224 1.76K
#به_مذاق_خوش

خرمشاهی: با شادروان ابراهیم پورداود هم هفته‌ای یک ساعت درس داشتیم که نامش گویا «ادبیات ایران باستان» بود. در آن سال‌ها استاد پورداود رسماً بازنشسته بود و سنش نزدیک به هشتاد بود؛ اما برای سرگرمی و از عشق و علاقه‌ای که به درس و دانشگاه داشت، درخواست کرده بود که در عین بازنشستگی، تدریس یک درس را در دوره لیسانس عهده‌دار شود.

یکی از دو خاطره‌ای که از ایشان دارم، این است که با مظلومیت و سادگیِ هرچه‌تمام‌تر می‌گفت: «فرزندانم، من مسلمانم. بعضی از این‌که اسم من ابراهیم است و در نام خانوادگی‌ام داود آمده است، تهمت می‌زنند که من یهودی‌ام؛ یا می‌گویند من زرتشتی‌ام. من فقط حوزه تحقیق و مطالعه‌ام ایران باستان و اوستاست، وگرنه مسلمان و معتقد به قرآنم. قدر قرآن را بدانید. اگر به زیارت مشهد مقدس می‌روید، قدر آن بارگاه روحانی و ذخایر عظیم هنری و فرهنگی نهفته در آنجا و کتابخانه هزارساله‌ی آستان قدس رضوی را بدانید. من پدرم حاجی بوده، مادرم حاجیه بوده؛ این حرف‌ها چیست که درباره من می‌زنند؟»


فرار از فلسفه، بهاءالدین خرمشاهی، ص۱۹۲


🎀@fetnehgarr
  • ❤ 26
  • 😁 9
  • 👍 2
Post #220 2.17K
#ردپای_باستانی

حج من براساس استطاعت مالی شخصی نبود، در واقع واجب‌الحج نبودیم، بلکه نصیب‌الحج شدیم، آن هم به چند واسطه و چند دلیل: سازمان اوقاف خواسته بود تنی از ارباب جراید همراه کاروان‌های حج باشند و ضمن انجام مناسک حج یک نوع نظارت‌ مانندی هم داشته باشند، از طرف اداره خواندنی‌ها مخلص برای انجام این امر انتخاب شدم؛ به دلیل این که پیراهن ما و مطبوعاتی‌ها در یک آفتاب خشک می‌شود.
بدین حساب من هم از جانب اوقاف و هم از جانب آقای امیرانی به حج رفته‌ام و مخارج آن را اوقاف و در واقع دولت پرداخته است؛ و به عبارت دیگر ما هر چند مطیع‌الدوله نشدیم، اما مستطیع‌الدوله شدیم؛ لابد بسیاری از طواف‌های خود را به حساب این دو مؤسسه انجام دادیم و در واقع حاجی خواندنی‌ها یا حاجی مطبوعاتی، و احتمالاً حاجی اوقافی هستیم؛ همان طور که در ایام جنگ دوم جهانی بعضی کاسب‌ها حاجی کوپنی شدند.


زیر این هفت آسمان، باستانی پاریزی، ص ۲۸


🎀@fetnehgarr
  • ❤ 18
  • 😁 9
  • 👍 3
Post #219 1.87K
#روایت_اندرونی

صاحب‌منصبان روس و دختران آن‌ها، بعضی از زن‌های گرجی در دور بالای تماشاخانه نشسته بودند، همه لخت، سینه باز، هفت هشت زنِ خوب داشت؛ به‌قدر یک ساعت و نیم بازی درآوردند.یک زن بسیار فربه گردن‌کلفت مجسمه سنگی شده بود، آواز می‌خواند.
یک پسر و یک شخصی که یهودی شده بود می‌خواندند و می‌آمدند می‌رفتند؛ فقط بد نبود. صاحب‌منصبان هم همه پایین نشسته بودند. پرده که پایین افتاد، برخاسته بستنی خوردیم.


روزنامه خاطرات ناصرالدین شاه، سفر دوم فرنگستان، ص۸۲


🎀 @fetnehgarr
  • ❤ 11
  • 😁 4
  • 👍 1
Post #217 2.33K
#به_مذاق_خوش

بعد از مدت‌ها که سعید نفیسی را ندیده بودم روزی او را با ریش و پشمی فراوان یافتم و بی‌اختیار قاه قاه به خنده افتادم و گفتم: مگر دیوانه شده‌ای  این چه کاری است کرده‌ای؟
گفت: شما عقلتان نمی‌رسد. من از دماوند داوطلب وکالت مجلس شورای ملی هستم و می‌دانم که کسی به جوان‌های مزلّف رای نمی‌دهد.
باید بگویم که تدبیر سعید نفیسی نگرفت و او به وکالت مجلس انتخاب نشد.


علی‌اکبر سیاسی، یک زندگی سیاسی، ص ۷۷


🎀@fetnehgarr
  • 😁 22
  • 👍 9
  • ❤ 2
Post #216 2.03K
#ردپای_باستانی

بنده یک وقت در مورد کثرت زنان حضرت سلیمان شوخی کرده بودم و ضمن نقل روایت طبری که می‌گوید: «مر او را هزار زن بود، سیصد زن و هفتصد سریه» با توجه به این کلمه که اهل لغت گویند: «سریه آن کنیزک که از زن پنهان دارند» تعجب کرده بودم که یکی دو زن را می‌شود از زن اول پنهان نگاه داشت، ولی سیصد سریه را چطور می‌توان پنهان نان داد و قیام به اعمال رجولیت نمود؟

ثانیاً؛ سیصد زن برای هر شب یکی، سیصد روز از سال می‌شود و آن شصت شب دیگر را چه می‌کرده؟ آیا تکرار می‌شده؟

خود ابوالفتوح هم گوید: «سلیمان را هزار خانه بود از آبگینه بر چوب نهاده؛ سیصد خانه زنان آزاد در او بودند، هفتصد خانه کنیزکان او. بفرمودی تا باد عاصف ایشان را برگرفتی و باد ایشان را بردی»
حالا متوجه شدم که آن شصت روز ذخیره بود برای بلقیس؛ ماهی یک‌بار، هر ماه سه روز که می‌شود حدود چهل روز و لابد بیست روز باقی‌مانده را هم شب، بین راه می‌گذرانده. شعر خوبی یادم آمده، حیف که بد جایی آب می‌شود:

شب با گل است و روز شود محو آفتاب
خوش‌تر ز زندگانیِ شبنم ندیده‌ام



گذار زن از گدار تاریخ، باستانی پاریزی، ص ۳۸۰


🎀 @fetnehgarr
  • 👍 14
  • 😁 11
  • ❤ 1
Post #215 2.27K
دمی با مخدره🪭@fetnehgarr
#دمی_با_مخدره🪭
راز بقای ایران در طول تاریخ؟🤔


دکتر عزت الله همایونفر
ادیب، شاعر و استاد دانشگاه (۱۲۹۷–۱۳۸۵)


🎀@fetnehgarr
  • ❤ 9
  • 👍 1
Older posts →

About this channel

How can I read @fetnehgarr without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for مخدّره فتنه‌گر🎀: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does مخدّره فتنه‌گر🎀 have?
مخدّره فتنه‌گر🎀 (@fetnehgarr) has 1.64K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does مخدّره فتنه‌گر🎀 know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →