سیمین دانشور:
در دانشکده ادبیات، پشت میز کتابداری میدیدمش. چشمهای درشتش کمی تاب داشت و روسری سر میکرد. بیشترِ دانشجویان «خانم کتابدار» صدایش میکردند و من «خانم».
مرحوم فروزانفر، مرا «دوشیزه مشکین شیرازی» مینامید تا اشارتی باشد به پوست آفتابخورده جنوبیام. اما او یک روز گفت: «دانشور! کلیّاتِ او.هِنری را به امانت بردهای و پس نیاوردهای، جریمه میشوی»
آن روزگار، ویارِ او.هِنری داشتم و از پایان غافلگیرکننده داستانهای کوتاهش خوشم میآمد.
گفتم: «تمامش نکردهام»
گفت: «تو بیاور، دوباره امانت بگیر!»
دانشجوی پسری که بعدها شناختمش، دکتر محمد معین در کنارم، به انتظارِ گرفتنِ کتاب، بیتابی مینمود.
گفت: «خانم پروین اعتصامی گزارش نمیدهد، هوای دخترها را دارد»
خودِ خودش بود. غافلگیر شدم. وقتی آدم جوان است، انتظار دارد که هر آن اتفاقِ خوشی برایش بیفتد و اتفاقِ خوش افتاده بود. میدانستم که بایستی میشناختمش. میدانستم که این خانم خانمها را در ذهنم، در قلبم، در کلِ وجودم، جایی دیدهام، یا باید دیده باشم، و یا شنیده باشم.
سیر نگاهش کردم. کمی چاق، اما غمگین مینمود و مثل شعرش بلندبالا نبود. سرش که خلوت شد، به اشارهاش به مخزن کتابخانه رفتم. خواستم دستش را ببوسم، که نگذاشت. چای که میخوردیم، دو تا از بهترین شعرهایش «سفر اشک» و «مست و هوشیار» را از زبان من شنید. اما نتوانستم لبخندی به لبهای بستهاش اهداء کنم. حتی حیرت نکرد که «قند پارسی»اش تا شیراز رفته و برگشته.
آن روز، هیچ کداممان نمیدانستیم که پایان غافلگیرکننده، سال بعد ۱۵ فروردین ۱۳۲۰ است.
شناخت و تحسین هنر، ص۶۴۵
🎀@fetnehgarr