TGViewer
Channel Public Channel
از مسیر من.

از مسیر من.

@azmasirman

من بنده آن دمم که ساقی گوید:
«یک جام دگر بگیر» و من نتوانم ...
خیام

وبلاگ من:
🌐 www.mkhavari.ir

درباره من:
🌱mkhavari.ir/درباره-من

از نگاه من :
📷 @aznegahmann
Subscribers
979
Photos
320
Videos
27
Links
55
Recent Posts 19 shown
Post #823 322
توی پارک نشسته بودم که یکهو آقایی رو دیدم که ماه قبل با حال خیلی بدی بستریش کرده بودم؛ حالا داشت همین‌طور تنها و آروم قدم می‌زد.

احتمالاً با توجه به وضعیت روز اولش، من رو به خاطر نمیاره. البته مهم هم نیست.

فقط براش خوشحال بودم.

و مطمئنم این تنهایی قدم زدن برای اون، معنایی متفاوت‌تر از قدم زدنِ هر آدم دیگه‌ای داره که امشب اینجاست.
Post #822 593
خانه جایی‌ست که کتابهایت آن‌جاست

- کرستین گیر -
Post #821 730
پزشکی خواندن در شهرهای کوچک

یادم می‌آید وقتی نتایج کنکور آمد و فهمیدم در همان شهری قبول شده‌ام که همیشه در آن زندگی کرده‌ام، اولش حسابی ناراحت شدم. با خودم می‌گفتم: «یعنی بالاخره نمی‌شه یه روزی از این شهر برم یه جای بزرگ‌تر؟» و برای چندین روز خیلی دمق بودم؛ حتی به سرم زد که پشت کنکور بمانم و دوباره امتحان بدهم تا شاید در شهرهای بزرگ‌تری قبول شوم. اما روزها گذشت، ترم یک تمام شد و اواسط ترم دو بود که ماجرای کرونا پیش آمد.

تازه آن موقع بود که قدر شرایطی را که داشتم دانستم. فهمیدم اینکه در خانه خودم هستم، فاصله‌ام با دانشگاه کم است و درگیر خستگی رفت‌وآمد یا دوری از خانواده نیستم چقدر می‌تواند به نفعم تمام شود. همه این‌ها کمک می‌کرد تا از نظر روانی وضعیت باثبات‌تری داشته باشم. کم‌کم با اساتید هم ارتباط خوبی گرفتم، دوستان فوق‌العاده‌ای پیدا کردم و همه‌چیز خیلی بهتر از چیزی که فکر می‌کردم پیش رفت.

خیلی از بچه‌هایی که تازه کنکور داده‌اند، هنوز فضای آکادمیک دانشگاه را از نزدیک تجربه نکرده‌اند و مهم‌تر از آن، «شناخت دقیقی از خودشان ندارند». مثلاً اینکه آیا از بودن در جمع‌های شلوغ لذت می‌برند یا آدمِ خلوت خودشان هستند و ترجیح می‌دهند با هر کسی صمیمی نشوند. یا اینکه آیا اصلاً اهل شرکت در کارهای تحقیقاتی و فعالیت‌های فوق‌برنامه هستند یا نه؟

تمام این‌ها سؤالاتی هستند که برخلاف تصور خودتان، تا وارد محیط های اجتماعی نشوید جواب مشخصی برایشان ندارید. این نوع از خودشناسی وابسته به دیگران است و در برخورد با محیط و آدم‌های اطرافتان تازه شکل می‌گیرد.

یادم هست خودم همیشه دوست داشتم در کانون ادبیات دانشگاه عضویت داشته باشم. وقتی وارد دانشگاه شدم، دیدم اصلاً چنین کانونی وجود ندارد! پس کم‌کم و با کمک دوستان خوبی که -نمیدنم از کجا و چطور؟ - پیدا شدند، نه‌تنها کانون را راه‌اندازی کردیم، بلکه نشریات را هم دوباره جان دادیم و در نهایت، به یکی از بهترین کانون‌های دانشگاه تبدیل شدیم. و تجربه ای بسیار ارزشمند برای من رقم خورد.

بعد از تمام این اتفاقات، این غصه که «چرا دانشگاه من کوچک است؟» دیگر چندان برایم توجیه‌پذیر نبود. حالا دیگر می‌توانستم با توجه به علایقم و مسیر خودم را پیدا کنم، و یاد گرفته بودم که چطور خودم را با شرایط وفق بدهم.

امروز البته، فضای ارتباطی بین دانشگاه‌ها هم آن‌قدر نزدیک شده که با داشتن علاقه و پشتکار، می‌توانید در کنگره‌ها، مسابقات، المپیادها و همایش‌های مختلف شرکت کنید و حتی به واسطه کمیته‌ها و تشکل های دانشجویی در برنامه‌های بین‌المللی هم حضور داشته باشید. و از آنها مهم تر، دوستان جدید پیدا کنید و شبکه ارتباطی مؤثری برای خودتان بسازید.

اما آن حرف مهمی که دوست داشتم بگویم این است:

اگر ظرفیت شما بزرگ‌تر از محیط کار و دانشگاه و ...تان باشد، مطمئن باشید بالاخره روزی می‌رسد که همه این را می‌فهمند و شرایط طوری رقم می‌خورد که همان چیزی را که مستحق‌اش هستید به دست بیاورید.

و اگر چیزی را قلباً بخواهید، راه رسیدن به آن را هم پیدا می‌کنید.و تا رسیدن به آن روز، همین که در این مسیر قدم برداشته‌اید، حس رضایت و خوشنودی را در شما روشن نگه می‌دارد.

و مهم‌تر از همه، دستاوردی برایتان دارد که از هر چیزی باارزش‌تر است: «شناخت بهترِ خودتان.»

نکته آخر را بگویم و حرفم را تمام کنم: تصمیم‌هایی که از روی اجبار گرفته می‌شوند، قرار نیست همیشه به ضررمان تمام شوند. بلکه این ماییم که تعیین می‌کنیم این جبر و شرایط تحمیلی قرار است مسیر زندگی‌مان را به کجا ببرند. و در آخر چه دستاوردی برای ما داشته باشند.

ارزشمندترین دستاورد من طی این هفت سال پزشکی خواندن، این بود که فهمیدم، بزرگ‌ترین جهش‌های رشد ام در این مسیر، دقیقاً از دل بزرگ‌ترین شکست‌ها و اشتباهاتم بیرون آمدند. اشتباهاتی که امروز به آنها افتخار می‌کنم و بابت‌ رخ دادن‌شان بسیار خوشحالم.

خوشحال از اینکه، هم آب‌دیده‌تر و شجاع ترم کردند، و هم شانس آوردم که از دل آنها، زنده بیرون آمدم!
Post #820 522
این روزها، روزهای پرتلاطم انتخاب رشته کنکور هست.

جا داره به تمام کنکوری هایی که می‌دونم سال بسیار سختی رو پشت سر گذاشتن، خسته‌نباشید و تبریک بگم.

چند روز قبل یک دوست (به اسم مارال) در وبلاگ برای من یک کامنت گذاشت:

امروز نتایج کنکور اومد و با رتبم احتمالا پزشکی روزانه آبادان و دزفول فقط بتونم قبول بشم ، به عنوان کسی که تو یه شهر کوچیک زندگی کرده واقعا دوست داشتم برم یه شهر بزرگتر دانشگاه رو ، واقعا نمیدونم تصمیم درستیه که من به خاطر یه شهر بزرگتر پشت بمونم یا نه ، من فقط رشته پزشکی رو میخوام ، با توجه به اینکه شنیدم که میگن در مقطع پزشکی عمومی خیلی نوع دانشگاه مهم نیست و خودتون باید درس بخونید و تلاش کنید الان واقعا دو دل هستم.


اول خواستم به شکل مستقیم جواب این کامنت رو بنویسم اما گفتم چندان بد نیست که اینجا درباره این کامنت کمی صحبت کنم.

امیدوارم که مارال هم این پیام رو ببینه بلکه شاید در گرفتن این تصمیم کمی دید بهتری داشته باشه.
Post #818 993
دفتر برای مادر یک کودک ۱۲ ساله مبتلا به دیابت نوع ۱ بود.

تمام خوراک کودک را از صبح تا شب، کلمه‌به‌کلمه نوشته بود.

قند خونش را مرتب چک کرده بود و انسولینی رو که هربار تزریق می‌کرد، دقیق ثبت شده بود.

می‌گفت از اولین روزی که فهمیدم، همه چیز را یادداشت کرده‌ام.

یک دفتر، با صفحاتی از جنس صبر و جوهری مالامال از امید.

از لحظاتی که شاید فقط یک مادر، با فرزندی بیمار می‌تواند درک کند؛

اینکه پر کردن تک‌تک این ستون‌ها و عبور از این صفحات، واقعاً چه معنایی داره.

مادر، یک برگه سوال هم همراهش داشت.

و سوال آخر این بود:

پرسیدن از درمان‌های جدید و روش های بدون نیاز به انسولین.
Post #817 828
تصمیم درست

برگه گزارش آزمایش پاتولوژی و نمونه‌برداری‌اش را که دیدم، در تشخیص افتراقی محتمل نوشته شده بود: کارسینوم غده لنفاوی.

نگاهی به مادر و دختر انداختم.

مادر ساکت بود و سر به زیر؛ نه نگاه می‌کرد و نه چیزی می‌گفت.

سکوت که کمی به درازا کشید، دختر گفت: «همین برند لووتیروکسین رو ادامه بده؟» و قبل از اینکه چیزی بگویم بلافاصله ادامه داد: «اگر می‌شه یه قرص تقویتی خوب هم براش بنویسید، قبلی‌ها تموم شده.»

با کمی مکث، نامه ارجاع به پزشکی هسته‌ای و فوق‌تخصص هماتولوژی را برای مادر نوشتیم. و گفتیم: «فعلاً برید اینجا، راهنمایی‌تون می‌کنن.»

سیل انبوه بیماران، فرصت بیشتری برای توضیح دادن نمی‌گذاشت.

گابریل گارسیا مارکز جایی در کتاب صد سال تنهایی می‌گفت:

«می‌دانم که تصمیم درستی گرفتم،
اما ای‌کاش تصمیم درست این نبود…»

و من به این فکر می‌کردم که گاهی پزشکی را،
چقدر خوب می‌شد در همین دو جمله خلاصه کرد.
Post #816 1.04K
داخل اتاق عمل اورژانس بودم و با یکی از کارشناسان خوب اتاق عمل گرم صحبت شده بودم که بحث به سمت زبان‌شناسی و زبان محلی رفت. وقتی که معنی چند تا از اصطلاحاتی که زیاد استفاده می‌شه رو برام گفت در حیرت و لذت بودم که چطور یک نفر این‌قدر دقیق در این حوزه مطالعه کرده و اطلاعات داره.

یا زمانی که بخش اطفال بودم، با پرستاری آشنا شدم و نقاشی‌های مینیاتوری ازش دیدم که دقت و جزئیات‌شون واقعاً برام شگفت‌انگیز بود.

دوست دیگه‌ای دارم که معلم هست و گاهی که وقتی صحبت از حیات‌وحش می‌شه، با انواع و اقسام مارهای ایران آشناست و می‌تونه از روی صدا، شکل، دم و ویژگی‌های دیگه به‌خوبی تفکیک‌شون کنه. و جالب اینه که از مار ها هم بشدت می‌ترسه!

شاید هیچ‌کدوم از این مهارت‌ها به خودی خود خیلی مهم نباشن و برای خیلی‌ها هم جذابیت خاصی نداشته باشن. اما وقتی آدم‌هایی رو می‌بینیم که چقدر عاشقانه به کاری علاقه دارن، اون کار برای ما هم معنای متفاوتی پیدا میکنن.

برای همین
دیدن علاقه یک فرد به حوزه کاری یا علایق خودش
باعث می‌شه ما هم علاقه‌های منحصر به خودمون رو بیشتر دوست داشته باشیم.
Post #815 1.02K
یکی از اشتباهاتی که درباره کتاب‌خوان‌ها شنیدم اینه که می‌گن: «کتاب می‌خونن تا چیزهای جدید یاد بگیرن.»

اتفاقاً «یاد گرفتن چیزهایی جدید» برای کسی که چندان اهل کتاب‌خوندن نیست، انگیزاننده پررنگ تری می‌تونه باشه.

یا مثل بعضی ها که بعد از خوندن کتابی میگن «فهمیدم هرطور که خودم زندگی میکردم علمی هم هست» و قصد دارن اینطوری نشون بدن که نه علم رو درست فهمیدن و نه کتاب رو.

اما شاید این روزها دلیل کتاب دست گرفتن برای من، بیشتر دو چیز باشه: لذت و فرار.

منظور از لذت شاید کاری شبیه به بازی های ویدیویی یا فوتبال یا شنا و یا حرف زدن با یک دوست باشه؛ کاری که لزوماً قرار نیست چیزی در انتهاش یاد گرفته باشم، بلکه صرفاً انجام دادنش سرگرم‌کنندست. همین.

و منظور از فرار، نه فرار از زندگی که برعکس، تلاش برای برگشتن بهش؛ شبیه به تعیبر سیریل کانلی که می‌گفت:

«کلمه‌ها زنده‌اند و ادبیات یک گریز است؛ گريزی نه از زندگی، که به سوی آن.»
Post #813 2.32K
صحبتی با اینترن های جدید

امروز آزمون پره‌انترنی پزشکی برگزار شد و خیلی از استاژرهای خوب، حالا وارد آخرین مرحله از مقطع پزشکی عمومی شدن.

اول از همه، اگر کسی در اینجا هست که به‌زودی اینترن می‌شه، بهش تبریک، خداقوت و خسته نباشید می‌گم.

اینترنی بهترین مقطع پزشکی برای من بود. مواجهه مستقیم با بیمارها، مسئولیت‌های نسبتاً سنگین و ارتباط نزدیک و دوستانه‌ای که با اساتید برقرار شد، این مقطع رو برای من متفاوت و جذاب‌تر کرد.

شاید خیلی چیزها باشه که دوست داشته باشم به نیواینترن‌های عزیز بگم، ولی سه موضوع برام پررنگ‌تر و مهم‌تر از بقیه‌ست:

🔹 اول از همه، در مقطع اینترنی چندان به حرف اطرافیانتون رجوع نکنید و دنبال این نباشید که راه‌های ساده و میانبر، رگ خواب فلان استاد یا نقشه فرار فلان بخش و این چیزها رو پیدا کنید. بذارید خودتون، به‌عنوان کسی که وارد یک بخش جدید شده، بدون شناخت قبلی از اون بخش، سیستم رو کشف و سعی کنید خودتون رو باهاش منطبق کنید و اون‌طور که صلاح‌تون هست و با جهان ذهنی‌تون سازگاره، موضع گیری کنید و تصمیم‌هاتون رو بگیرید.

اگر هم قراره نسبت به کسی موضع مثبت یا منفی بگیرید، بذارید خودتون این کار رو انجام بدید، نه اینکه بقیه از قبل بهتون بگن. داستان شما قراره منحصر به فرد و متفاوت باشه.

🔹 دوم اینکه از ارائه‌ها، مورنینگ‌ها، پرزنت کردن‌ها، راند شدن‌ها و سؤال‌جواب شدن توسط اساتید فراری نباشید و برعکس، خودتون رو در معرض این اتفاقات قرار بدید.

این روند‌ها، مثل مورنینگ، راند، سؤال‌جواب درمانگاه و انجام کارهای عملی و ... رو نه به‌عنوان موقعیتی که باید توش جواب پس بدید، بلکه به‌عنوان تمرینی برای افزایش تسلط و اعتماد بنفس‌ خودتون در نظر بگیرید. شاگردی کردن یعنی حضور بیشتر در همین موقعیت ها.

اینکه بتونید یک بیمار رو خوب پرزنت کنید، منظور خودتون رو از چیزی که در بیمار دیدید و وضعیتش به‌درستی منتقل کنید، برداشت و تحلیل خودتون رو به بقیه برسونید، وسوالات‌تون رو مطرح کنید؛ یک مهارت بسیار مهم و سنگ بنای یادگیری در بیمارستانه.

و این مهارت، با پرزنت کردن‌های زیاد، مورنینگ‌های زیاد و قرار گرفتن در همین موقعیت‌های - در ابتدا- استرس زا به وجود میاد. برای همین ازشون برحذر نباشید.

🔹 سومین موضوع، نقش مهارت‌های نرم رو دست‌کم نگیرید.

همون‌قدر که برای مطالعات پزشکی‌تون وقت می‌ذارید، برای یاد گرفتن مهارت‌های نرم هم وقت بذارید. سازوکار استرس رو یاد بگیرید، نحوه تصمیم گیری و تصمیم‌سازی رو یاد بگیرید، از اساتید مختلف یک سؤال مشترک رو بپرسید و ببینید هرکدوم چطور درباره اون موضوع فکر و صحبت می‌کنن.

نحوه احترام و اعتمادسازی با بیماران و کادر درمان رو یاد بگیرید. صحبت کردن رو تمرین کنید. با کسی که از شما مقطع پایین‌تری داره خوش‌برخورد باشید. به کسایی که از لحاظ سازمانی از شما پایین ترند نهایت احترام، و با کسانی که از شما بالاترند جدی و قاطع باشید. و اگر هم روزی قرار بود که تندی کنید با دسته دوم این کار رو کنید.

موقعی که وارد یک بخش می‌شید، با این ذهنیت نگاه نکنید که شما یک تافته جدا بافته هستید و حالا قراره این بخش رو متحول کنید و هیچ‌کس اینجا چیزی نمی‌دونه و فقط شما می‌دونید.

اتفاقاً اول کار با همون سیستم، حتی اگر از نظر شما غلط یا اشتباهه، جلو برید. بعد، آروم‌آروم وقتی خودتون رو داخل سیستم ثابت کردید، تفاوت‌هاتون رو نشون بدید و با جلب اعتمادی که در اطرافیانتون ایجاد کردید، اگر چیزی می‌دونید که می‌تونه به بهتر شدن بخش و روند کارها کمک کنه، اون موقع پیشنهادش بدید؛ نه در ابتدا.

یادمون باشه که ما جزئی از سیستمی هستیم که یکی از خروجی‌های مهم‌اش، اعتمادیه که جامعه به ما پزشک‌ها پیدا می‌کنه. ما به عنوان اینترن نقش مستقیم و مهمی در ایجاد این تصویر در جامعه داریم و این نقش زمانی می‌تونه مثبت و کارا باشه که در سیستمی که داخلش هستیم، انسانی، اخلاقی و با احترام رفتار کنیم.

و مطمئن باشید که تک تک این رفتار ها دیده میشه، و جایی که باید - همون لحظه که انتظارش رو ندارید- تحسین، تقدیر و ستایش میشه.

🔹 و در کنار همه این موارد، فقط یک نکته دیگه که دوست داشتم بگم:

تا جایی که می‌تونید از آموزش دادن به اطرافیان، از جمله استاژرها، پرستاران، بهیاران و یا اینترن‌هایی که بعدها وارد می‌شن، غافل نشید.

این آموزش دادن هم اعتبار و اعتماد به شما رو بیشتر می‌کنه و هم باعث می‌شه همین سیستمی که درباره‌ش صحبت کردم، بهتر و درست‌تر کار کنه. و از طرفی شما هم یک‌جورهایی دین خودتون رو به معلم هایی که در این راه از جان مایه گذاشتند ادا می‌کنید.

من هیچ شکی ندارم که همه ما، تجربیات و نکات ارزشمندی در مواجه با دنیا داریم که می‌تونیم به بقیه هم یاد بدیم.

امیدوارم بهترین روزهاتون رو در اینترنی بگذرونید. 🌱
Post #812 845
این لیست کتاب‌هایی هست که شهریوری‌ که گذشت خوندم، می‌خواستم درباره هر کدوم اینجا‌ هم چیزهایی بنویسم، اما خب گفتم که همه رو یکجا کنم.

اینجا (لینک) داخل این پست از وبلاگ درباره هر کدوم مختصری صحبت کردم و نقل قول‌هایی از کتاب‌ها نوشتم.

هرچند بنظرم خیلی بیشتر میشه درباره‌شون صحبت کرد، صحبت از کتاب ها کاری هست که انتهایی نداره.

و من هرزمان که با دوستانم می‌خواستم این کار رو انجام بدیم، بحث ها (خوشبختانه) نا‌تمام می‌موند.
Post #811 750
با اتمام سال تحصيلى، ديشب يكى از هم ترم هام تماس گرفت و بهم گفت: «دارم ميرم ترمينال كه بركردم خونه، خواستم تماسى بگیرم وخداحافظى كنم.»

وبعد كفت: «خوشحال شدم از آشنايى باهات و ممنون بابت تمام اين هفت سال.»

براى چند لحظه بعد از شنيدن اين كلمات، مات و مبهوت بودم و نمى‌فهميدم از چی صحبت مى كنه.

انگار تصور اينكه دوستان چند ساله‌ام قراره روزى براى هميشه از اينجا برن وشايد هیچوقت دیگه نبينمشون برام دورتر از هر چیزی بود.

احتمالاً آسون ترين راه براى اين كه بفهمى چه احساسى به یک نفر دارى، لحظه اى هست كه باهاش خدا حافظى مى كنى.

وحالا من هم به اين لحظه رسيده بوديم.
و دلتنگ گذشته‌ام شده بودم.

البته كه مسير پزشکی، مسيرى گره‌خورده با رفتن هاست
وشايد، بعد از رفتن من هم از اينجا، كسانى دلتنگم بشن.

تماس كه تمام شد، براى لحظاتى به روبرو خيره شدم و ياد شعر مرحوم احمدرضا احمدى افتادم.

اونجا که مى گفت:

كاش
خداحافظى نمى كردى، و می‌رفتى ...
Post #810 1.12K
“پدر خیال می‌کرد آدم وقتی در حجره خودش تنها باشد تنهاست،
نمی‌دانست که تنهایی را فقط در شلوغی می‌شود حس کرد”

سمفونی مردگان، عباس معروفی
Post #809 1.69K
عیار یک کتابخانه رو می‌شه با این سنجید که چقدر کتاب‌های ضدونقیض درباره یک موضوع در اون پیدا می‌شه و چقدر از اون‌ها رو می‌خونیم.

یادم هست یک بار جناب آقای دکتر مکری توی یکی از ویدئوهاشون به همین نکته اشاره کردند؛ اینکه لذت مطالعه و یادگیری فقط این نیست که جریان‌های فکری غالب رو بشناسیم، بلکه وقتی که سراغ استدلال‌ها و دیدگاه‌های خلاف جریان رفتیم، و اون‌ها رو شناخیتم اون موقع است که این حلقه یادگیری تکمیل میشه.

و مثالی هم که زدند درباره کتاب آقای ساپولسکی و دیدگاهش درباره نبودن اراده آزاد بود و بعد رسیدند به کتاب Free Agents نوشته کوین میچل که تقریباً از نظر دیدگاه، درست در نقطه مقابلشه.

پ.ن:
گاهی این فکر خطرناک سراغم میاد که: چیزهایی که تا الان از یه موضوع خوندم دیگه کافیه و تصویر نسبتاً کاملی از فلان موضوع دارم. راه حلش اینه که دوباره برمی‌گردم سراغ همون کتابی که قبلاً خونده بودم، و می‌بینم چیزهایی که حس می‌کردم چقدر خوب فهمیدمشون و حتی بخش‌هایی از زندگی‌م رو بر اساسشون چیدم و باهاشون احساس عقل‌کل بودن می‌کردم، نه درست فهمیده بودم، نه منظور نویسنده اصلاً این بود! و نه حتی با مدل ذهنی امروزم جور در میومدن.
Post #808 1.34K
یک یادداشت (بدون عنوان)

آقای ۳۰ و خرده‌‌ای ساله‌‌ وارد اتاق شد و روی صندلی کنار میز متخصص روان‌پزشک نشست. من درست روبه‌رویش نشسته بودم و همسرش پشت سر او، روی آن یکی صندلی نشسته بود.

شروع کرد به صحبت کردن:
«هیچ خوب نشده‌ام و افکار خطرناک هنوز هم آزارم می‌دهند.» با این جمله شروع کرد و بعد ادامه داد.

در درمانگاه روان‌پزشکی عادت کرده‌ایم این شوخی را با هم بکنیم که وقتی بیماری‌های روان را می‌خوانیم، انگار خودمان دچار همه آن‌ها هستیم. شوخی بامزه‌ای است؛ به شرطی که خیلی جدی نشود.

همه‌چیز عادی و نرمال پیش می‌رفت تا اینکه به این جمله رسید. مرد گفت: «شب‌ها وقتی می‌خواهم بخوابم، فقط به یک چیز فکر می‌کنم؛ اینکه صبح نشود. صبح‌ها نمی‌توانم از جایم بلند شوم و این ناتوانی کمرم را شکسته.»

ترسناک بود. انتظار شنیدنش را نداشتم. صریح و جدی این حرف‌ها را می‌زد و برای اولین بار در درمانگاه روان ترسیده بودم. اما این ترس، این بار فقط برای بیمار نبود؛ بلکه این‌بار منشا ترس خودم بودم.


از ۹ بخش اینترنی که پشت سر گذاشته بودم، ۸ بخش و ۱۲ ماه اینترن برگزیده بیمارستان شده بودم. چهار بخش کارورزی ماژور پزشکی، یعنی اطفال، جراحی، زنان و داخلی را نمره کامل گرفته بودم. اساتیدم در بخش داخلی، برای هر دوره که دانشجویان جدید به بخش می‌آمدند، برایم کلاس درس تدارک می‌دیدند. آزمون صلاحیت بالینی را با بالاترین نمره پشت سر گذاشته بودم. پزشکی هیچ‌وقت تا این اندازه برایم ملموس، قابل‌فهم و دوست‌داشتنی نشده بود. اما، حالا انگار از یکدیگر خسته شده بودیم و طاقت تحمل همدیگر را نداشتیم. و این آخرین و بزرگ‌ترین آزمون من در پزشکی بود.

احساس غمی در وجودم بود که انگار راهی برای زبانه کشیدن و آزاد شدن پیدا نمی‌کرد.

یاد شعر گروس می‌افتم که می‌گفت: «آخرین پرنده را هم رها کرده‌ام، اما هنوز غمگینم. چیزی در این قفس خالی هست که آزاد نمی‌شود.» و این قفس خالی، شلوغ‌ترین مکان دنیا برایم شده بود.

برای همین احساس می‌کردم مرد جوان شرح حال من را می‌گفت. مثل او، من هم صبح‌هایی را سپری می‌کردم که وقتی چشم‌هایم را باز می‌کردم، نمی‌توانستم بلند شوم و بعد، خونی که در رگ‌هایم بود، مملو از نتوانستن می‌شد.

غم روزگاری که سپری می‌کردم در من جریان داشت. در سوگ وطنی بودم که خاکش هر روز به آتش کشیده می‌شد، اقتصادش نابود شده بود و مردم‌ش در سوگی بودند که انگار تمامی نداشت. و وطنی که دیگر زخم‌هایی که هر روز بر تنش می‌افتاد، برایش عادی شده بود.

از طرفی، غم بیماران لاعلاج، درمان های شکست خورده، داروهای گران قیمت، رابطه‌ها و دوستی‌های ازدست‌رفته، سوالات بدون جواب، وآینده‌ای که پیشبینی‌ناپذیر شده است، همه در قلبم نشسته و هر شب به خوابم می‌برند و صبح‌ها در من ته‌نشین می‌شوند.

وضعیت خوبی نیست. می‌دانم. اما مجبورم خودم را مشغول کنم. احتمالاً تنها پناهم کتاب‌ها باشند. شاید روزی نزدیک به ۱۵۰ تا ۲۰۰ صفحه می‌خوانم؛ از هر موضوعی و هر کسی و‌ هر جایی. فقط می‌خوانم و جلو می‌روم. کار دیگری به‌جز خواندن ندارم. و امید بسته‌ام که از دل کلمات، یک‌بار دیگر نجات پیدا کنم.

و کماکان،
امیدوارم، به نوری که نمی‌بینم،
و چشم‌انتظارم، به روزی که نمی‌آید.
Post #807 1K
دقیقاً ۹ سال پیش یادمه که این کتاب ون دارنن رو از کتابخونه‌ی عمومی گرفتم. اولین کتاب داستانیِ بلند و جدی‌ای بود که خوندم.

شاید حتی علاقه‌ام به ادبیات آمریکا و این جنس داستان‌ها هم از همین کتاب پایه‌گذاری شد.
Post #806 871
حضور و مطالعه توی کتابخونه‌های عمومی رو خیلی دوست دارم.

به چند دلیل:

اول اینکه اینجا هیچ دانشجوی پزشکی‌ای نمی‌بینی. (اصلی‌ترین و مهم‌ترین دلیل)

دوم اینکه متوجه می‌شی دنیا وظیفه نجاتش رو فقط روی دوش تو نگذاشته و همه چیز در تو و کتاب‌هات و موضوعاتی که مهم می‌دونی خلاصه نمی‌شه.

و سوم اینکه، به شرطی که سروصدات زیاد نشه، اینجا برای هیچ‌کس اهمیتی نداری. و این، به نظرم،نعمتی بزرگه.
Post #805 1.14K
در آستانه تمام شدن دوره تحصیلم،
و بعد از چندین سال در بیمارستان و بین بیمارها بودن،
احساس می‌کنم رابطه‌ام با پزشکی، با زمانی که تازه به اینجا اومده بودم خیلی فرق کرده.

امروز احتمالاً پزشکی، مثل گذشته برام شگفت‌آور نیست،
اما زندگی در کنارش برام روتین، و بدون اون، غیرقابل تحمله.
Post #804 1.51K
رفته بودم مغازه یکی از دوستام. و با این صحنه مواجه شدم :گفت دیگه ما مثل شما پزشک ها با کلاس نیستیم گاهی مجبور میشیم توی مغازه خودمون هم کارتن خواب بشیم.

حالا من هم چیزی نگفتم و درک می‌کردم که شرایط سخت شده. بیشتر از هر وقت دیگه ...

اما خب یاد اینترنی خودم افتادم. شب‌هایی که گاهی برای دو ساعت خواب می‌رفتم و روی تختهای زایشگاه دراز می‌کشیدم یا وقتهایی که پاویون پر میشد و مجبور بودم ساعت ۳ صبح پشت میز پاویون تو سوز سرما، سرم رو روی میز بذارم و استراحت کنم یا حتی چندباری توی ماشین خوابیدم.

و همه اینها در حالی بود که فقط چند ساعت قبل چندین بيمار بدحالی بستری کرده بودم، احیاهای سخت و ناموفق پشت سر گذاشته بودم و مجبور به اطلاع انواع خبرهای بدی بودم که روزی فکر میکردم انجام‌شون از توانم خارجه ...
Post #803 1.52K
آزمون صلاحیت بالینی پزشکی

ترم ۱ که بودم، یک روز که به دفتر آموزش دانشگاه رفته بودم، خاطرم هست که یک اینترن پزشکی را دیدم و مشغول صحبت شدیم و از او پرسیدم که امتحانات شما چطور است؟ و گفت مثلاً این‌طور است که استاد می‌گوید بیماری آمده با درد در این قسمت شکم؛ حالا بگو تشخیص و اقدامات لازم چیست.

از این پاسخ او ترسیده بودم. با خودم می‌گفتم یعنی امکان دارد من هم به این روز برسم؟ واقعاً قرار است که من به مردم بگویم علت درد شکم‌شان فلان است؟ و برای رسیدن به آن روز، همه‌چیز دورتر و غریب‌تر از هر چیزی بود که به نظرم می‌رسید.

حالا آن روز رسیده بود.

آخرین آزمون جامع این مسیر هفت‌ساله را روز پنجشنبه پشت سر گذاشتم. آزمون صلاحیت بالینی پزشکی. آزمونی با چهارده ایستگاه بالینی که نزدیک به دو ساعت طول کشید و از بین تمام اینترن‌های شرکت‌کننده، من و دو نفر دیگر تمام ایستگاه‌ها را با بالاترین نمره قبول شدیم.

به نظرم بهترین آزمون این چند سال اخیرم آزمون OSCE پزشکی، یا همان صلاحیت بالینی پزشکی بود؛ آن را بسیار دوست داشتم. از این نظر که هم کاربردی بود و هم از بین دیگر آزمون ها درست‌وحسابی می‌شد صلاحیت یک پزشک را با آن ارزیابی کرد.

برای مطالعه آزمون فرصت چندانی نداشتم، آن هم برای آن همه مبحث پزشکی. البته این خودش جزو خوبی‌های این آزمون است؛ اینکه هرچقدر هم خوانده باشی و فکر کنی که آماده ای، در نهایت چند ایستگاه پیدا می‌شود که مشخص کند اگر از قبل در حالت آماده‌ای نباشی، چطور می‌توانی فضا را مدیریت کنی و پاسخ مناسبی برای سؤال‌ها پیدا کنی.

یک بار دیگر، و شاید برای آخرین بار، این فرصت را داشتم که اساتید خوبم را به‌عنوان ممتحن ببینم. این بار برایم هم لذت‌بخش بود و هم ناراحت‌کننده. دیدار های آخر همیشه یک جور دیگر است.

خوشحال بودم که طی این سالها با آنها آشنا شدم و ارتباط خوبی با آن‌ها برقرار کردم و حالا نتیجه‌اش همین حس خوبی است که امروز، در آخرین آزمون جامع پزشکی، داشتم.
Older posts →

About this channel

How can I read @azmasirman without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for از مسیر من.: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does از مسیر من. have?
از مسیر من. (@azmasirman) has 979 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does از مسیر من. know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →