با اتمام سال تحصيلى، ديشب يكى از هم ترم هام تماس گرفت و بهم گفت: «دارم ميرم ترمينال كه بركردم خونه، خواستم تماسى بگیرم وخداحافظى كنم.»
وبعد كفت: «خوشحال شدم از آشنايى باهات و ممنون بابت تمام اين هفت سال.»
براى چند لحظه بعد از شنيدن اين كلمات، مات و مبهوت بودم و نمىفهميدم از چی صحبت مى كنه.
انگار تصور اينكه دوستان چند سالهام قراره روزى براى هميشه از اينجا برن وشايد هیچوقت دیگه نبينمشون برام دورتر از هر چیزی بود.
احتمالاً آسون ترين راه براى اين كه بفهمى چه احساسى به یک نفر دارى، لحظه اى هست كه باهاش خدا حافظى مى كنى.
وحالا من هم به اين لحظه رسيده بوديم.
و دلتنگ گذشتهام شده بودم.
البته كه مسير پزشکی، مسيرى گرهخورده با رفتن هاست
وشايد، بعد از رفتن من هم از اينجا، كسانى دلتنگم بشن.
تماس كه تمام شد، براى لحظاتى به روبرو خيره شدم و ياد شعر مرحوم احمدرضا احمدى افتادم.
اونجا که مى گفت:
كاش
خداحافظى نمى كردى، و میرفتى ...
Post #811
750