پزشکی خواندن در شهرهای کوچک
یادم میآید وقتی نتایج کنکور آمد و فهمیدم در همان شهری قبول شدهام که همیشه در آن زندگی کردهام، اولش حسابی ناراحت شدم. با خودم میگفتم: «یعنی بالاخره نمیشه یه روزی از این شهر برم یه جای بزرگتر؟» و برای چندین روز خیلی دمق بودم؛ حتی به سرم زد که پشت کنکور بمانم و دوباره امتحان بدهم تا شاید در شهرهای بزرگتری قبول شوم. اما روزها گذشت، ترم یک تمام شد و اواسط ترم دو بود که ماجرای کرونا پیش آمد.
تازه آن موقع بود که قدر شرایطی را که داشتم دانستم. فهمیدم اینکه در خانه خودم هستم، فاصلهام با دانشگاه کم است و درگیر خستگی رفتوآمد یا دوری از خانواده نیستم چقدر میتواند به نفعم تمام شود. همه اینها کمک میکرد تا از نظر روانی وضعیت باثباتتری داشته باشم. کمکم با اساتید هم ارتباط خوبی گرفتم، دوستان فوقالعادهای پیدا کردم و همهچیز خیلی بهتر از چیزی که فکر میکردم پیش رفت.
خیلی از بچههایی که تازه کنکور دادهاند، هنوز فضای آکادمیک دانشگاه را از نزدیک تجربه نکردهاند و مهمتر از آن، «شناخت دقیقی از خودشان ندارند». مثلاً اینکه آیا از بودن در جمعهای شلوغ لذت میبرند یا آدمِ خلوت خودشان هستند و ترجیح میدهند با هر کسی صمیمی نشوند. یا اینکه آیا اصلاً اهل شرکت در کارهای تحقیقاتی و فعالیتهای فوقبرنامه هستند یا نه؟
تمام اینها سؤالاتی هستند که برخلاف تصور خودتان، تا وارد محیط های اجتماعی نشوید جواب مشخصی برایشان ندارید. این نوع از خودشناسی وابسته به دیگران است و در برخورد با محیط و آدمهای اطرافتان تازه شکل میگیرد.
یادم هست خودم همیشه دوست داشتم در کانون ادبیات دانشگاه عضویت داشته باشم. وقتی وارد دانشگاه شدم، دیدم اصلاً چنین کانونی وجود ندارد! پس کمکم و با کمک دوستان خوبی که -نمیدنم از کجا و چطور؟ - پیدا شدند، نهتنها کانون را راهاندازی کردیم، بلکه نشریات را هم دوباره جان دادیم و در نهایت، به یکی از بهترین کانونهای دانشگاه تبدیل شدیم. و تجربه ای بسیار ارزشمند برای من رقم خورد.
بعد از تمام این اتفاقات، این غصه که «چرا دانشگاه من کوچک است؟» دیگر چندان برایم توجیهپذیر نبود. حالا دیگر میتوانستم با توجه به علایقم و مسیر خودم را پیدا کنم، و یاد گرفته بودم که چطور خودم را با شرایط وفق بدهم.
امروز البته، فضای ارتباطی بین دانشگاهها هم آنقدر نزدیک شده که با داشتن علاقه و پشتکار، میتوانید در کنگرهها، مسابقات، المپیادها و همایشهای مختلف شرکت کنید و حتی به واسطه کمیتهها و تشکل های دانشجویی در برنامههای بینالمللی هم حضور داشته باشید. و از آنها مهم تر، دوستان جدید پیدا کنید و شبکه ارتباطی مؤثری برای خودتان بسازید.
اما آن حرف مهمی که دوست داشتم بگویم این است:
اگر ظرفیت شما بزرگتر از محیط کار و دانشگاه و ...تان باشد، مطمئن باشید بالاخره روزی میرسد که همه این را میفهمند و شرایط طوری رقم میخورد که همان چیزی را که مستحقاش هستید به دست بیاورید.
و اگر چیزی را قلباً بخواهید، راه رسیدن به آن را هم پیدا میکنید.و تا رسیدن به آن روز، همین که در این مسیر قدم برداشتهاید، حس رضایت و خوشنودی را در شما روشن نگه میدارد.
و مهمتر از همه، دستاوردی برایتان دارد که از هر چیزی باارزشتر است: «شناخت بهترِ خودتان.»
نکته آخر را بگویم و حرفم را تمام کنم: تصمیمهایی که از روی اجبار گرفته میشوند، قرار نیست همیشه به ضررمان تمام شوند. بلکه این ماییم که تعیین میکنیم این جبر و شرایط تحمیلی قرار است مسیر زندگیمان را به کجا ببرند. و در آخر چه دستاوردی برای ما داشته باشند.
ارزشمندترین دستاورد من طی این هفت سال پزشکی خواندن، این بود که فهمیدم، بزرگترین جهشهای رشد ام در این مسیر، دقیقاً از دل بزرگترین شکستها و اشتباهاتم بیرون آمدند. اشتباهاتی که امروز به آنها افتخار میکنم و بابت رخ دادنشان بسیار خوشحالم.
خوشحال از اینکه، هم آبدیدهتر و شجاع ترم کردند، و هم شانس آوردم که از دل آنها، زنده بیرون آمدم!
Post #821
740