یک یادداشت (بدون عنوان)
آقای ۳۰ و خردهای ساله وارد اتاق شد و روی صندلی کنار میز متخصص روانپزشک نشست. من درست روبهرویش نشسته بودم و همسرش پشت سر او، روی آن یکی صندلی نشسته بود.
شروع کرد به صحبت کردن:
«هیچ خوب نشدهام و افکار خطرناک هنوز هم آزارم میدهند.» با این جمله شروع کرد و بعد ادامه داد.
در درمانگاه روانپزشکی عادت کردهایم این شوخی را با هم بکنیم که وقتی بیماریهای روان را میخوانیم، انگار خودمان دچار همه آنها هستیم. شوخی بامزهای است؛ به شرطی که خیلی جدی نشود.
همهچیز عادی و نرمال پیش میرفت تا اینکه به این جمله رسید. مرد گفت: «شبها وقتی میخواهم بخوابم، فقط به یک چیز فکر میکنم؛ اینکه صبح نشود. صبحها نمیتوانم از جایم بلند شوم و این ناتوانی کمرم را شکسته.»
ترسناک بود. انتظار شنیدنش را نداشتم. صریح و جدی این حرفها را میزد و برای اولین بار در درمانگاه روان ترسیده بودم. اما این ترس، این بار فقط برای بیمار نبود؛ بلکه اینبار منشا ترس خودم بودم.
از ۹ بخش اینترنی که پشت سر گذاشته بودم، ۸ بخش و ۱۲ ماه اینترن برگزیده بیمارستان شده بودم. چهار بخش کارورزی ماژور پزشکی، یعنی اطفال، جراحی، زنان و داخلی را نمره کامل گرفته بودم. اساتیدم در بخش داخلی، برای هر دوره که دانشجویان جدید به بخش میآمدند، برایم کلاس درس تدارک میدیدند. آزمون صلاحیت بالینی را با بالاترین نمره پشت سر گذاشته بودم. پزشکی هیچوقت تا این اندازه برایم ملموس، قابلفهم و دوستداشتنی نشده بود. اما، حالا انگار از یکدیگر خسته شده بودیم و طاقت تحمل همدیگر را نداشتیم. و این آخرین و بزرگترین آزمون من در پزشکی بود.
احساس غمی در وجودم بود که انگار راهی برای زبانه کشیدن و آزاد شدن پیدا نمیکرد.
یاد شعر گروس میافتم که میگفت: «آخرین پرنده را هم رها کردهام، اما هنوز غمگینم. چیزی در این قفس خالی هست که آزاد نمیشود.» و این قفس خالی، شلوغترین مکان دنیا برایم شده بود.
برای همین احساس میکردم مرد جوان شرح حال من را میگفت. مثل او، من هم صبحهایی را سپری میکردم که وقتی چشمهایم را باز میکردم، نمیتوانستم بلند شوم و بعد، خونی که در رگهایم بود، مملو از نتوانستن میشد.
غم روزگاری که سپری میکردم در من جریان داشت. در سوگ وطنی بودم که خاکش هر روز به آتش کشیده میشد، اقتصادش نابود شده بود و مردمش در سوگی بودند که انگار تمامی نداشت. و وطنی که دیگر زخمهایی که هر روز بر تنش میافتاد، برایش عادی شده بود.
از طرفی، غم بیماران لاعلاج، درمان های شکست خورده، داروهای گران قیمت، رابطهها و دوستیهای ازدسترفته، سوالات بدون جواب، وآیندهای که پیشبینیناپذیر شده است، همه در قلبم نشسته و هر شب به خوابم میبرند و صبحها در من تهنشین میشوند.
وضعیت خوبی نیست. میدانم. اما مجبورم خودم را مشغول کنم. احتمالاً تنها پناهم کتابها باشند. شاید روزی نزدیک به ۱۵۰ تا ۲۰۰ صفحه میخوانم؛ از هر موضوعی و هر کسی و هر جایی. فقط میخوانم و جلو میروم. کار دیگری بهجز خواندن ندارم. و امید بستهام که از دل کلمات، یکبار دیگر نجات پیدا کنم.
و کماکان،
امیدوارم، به نوری که نمیبینم،
و چشمانتظارم، به روزی که نمیآید.
Post #808
1.34K