رفته بودم مغازه یکی از دوستام. و با این صحنه مواجه شدم :گفت دیگه ما مثل شما پزشک ها با کلاس نیستیم گاهی مجبور میشیم توی مغازه خودمون هم کارتن خواب بشیم.
حالا من هم چیزی نگفتم و درک میکردم که شرایط سخت شده. بیشتر از هر وقت دیگه ...
اما خب یاد اینترنی خودم افتادم. شبهایی که گاهی برای دو ساعت خواب میرفتم و روی تختهای زایشگاه دراز میکشیدم یا وقتهایی که پاویون پر میشد و مجبور بودم ساعت ۳ صبح پشت میز پاویون تو سوز سرما، سرم رو روی میز بذارم و استراحت کنم یا حتی چندباری توی ماشین خوابیدم.
و همه اینها در حالی بود که فقط چند ساعت قبل چندین بيمار بدحالی بستری کرده بودم، احیاهای سخت و ناموفق پشت سر گذاشته بودم و مجبور به اطلاع انواع خبرهای بدی بودم که روزی فکر میکردم انجامشون از توانم خارجه ...
Post #804
1.51K
