TGViewer
Channel Public Channel
اتمسفر خیال

اتمسفر خیال

@atmosferkhial

تا حالا شده حس کنی یه جایی منتظرته؟
نه توی نقشه‌هاست، نه توی خاطره‌ها.
یه جای نانوشته، شاید اینجا همان جاست.
بیا ببینیم.
@htAtmosferKhialbot
Subscribers
74
Photos
58
Videos
9
Links
100
Recent Posts 20 shown
Post #634 3

Forwarded from پستچیِ آخرین نامه‌ها🫧🫴🏻

۱. خیال‌هایت زیباتر از واقعیتی‌ست که مجبور به زندگی‌کردنش هستی.
۲. بعضی آدم‌ها را در خیال نگه داشته‌ای، چون واقعیت توانِ نگه‌داشتن‌شان را نداشت.
۳. گاهی به خیال پناه می‌بری؛ چون واقعیت، آن‌قدر که باید مهربان نبود.

https://t.me/AtmosferKhial
  • ❤ 1
Post #633
اتمسفر خیال pinned «فصل سوم، قسمت دهم 🏠 بازگشت به خانه حدود بیست دقیقه بعد، آبی جلوی خانهٔ مادرش رسید. خانه‌ها همه شبیه هم بودند. یک‌شکل، یک‌رنگ؛ انگار کسی با خط‌کش تمام شهر را ساخته باشد. جلو رفت تا در بزند. دستش را بالا آورد... اما همان‌جا ماند. چند ثانیه به در خیره…»
Post #632 6
فصل سوم، قسمت دهم

🏠 بازگشت به خانه

حدود بیست دقیقه بعد، آبی جلوی خانهٔ مادرش رسید.

خانه‌ها همه شبیه هم بودند. یک‌شکل، یک‌رنگ؛ انگار کسی با خط‌کش تمام شهر را ساخته باشد.

جلو رفت تا در بزند.

دستش را بالا آورد...

اما همان‌جا ماند.

چند ثانیه به در خیره شد.

دستش را پایین انداخت.

برگشت و چند قدم دور شد.

ایستاد.

دوباره برگشت.

باز ایستاد.

پاکت سیگار را از جیبش بیرون کشید، یک نخ روشن کرد و رو به خانه ایستاد.

همان لحظه در باز شد.

مادرش همراه مادربزرگ لیلا از خانه بیرون آمدند.

آبی سیگار را از لبش برداشت، روی زمین انداخت و با کف کفشش خاموشش کرد.

خواست برگردد و برود.

اما دیگر دیر شده بود.

فقط چند قدم با هم فاصله داشتند.

پاهایش انگار به زمین دوخته شده بودند.

نه می‌توانست جلو برود، نه عقب.

مادرش نزدیک شد.

بی‌هیچ حرفی او را در آغوش گرفت.

صورتش را بوسید.

با چشمانی خیس فقط گفت: «منتظرت بودم.»

آبی چیزی نگفت.

قطره‌ای اشک از گوشهٔ چشمش پایین آمد.

دلش می‌خواست مثل بچگی‌هایش سرش را روی شانهٔ مادر بگذارد و گریه کند.

اما خودش را جمع کرد.

اشکش را پاک کرد.

با صدایی گرفته سلام کرد و با مادربزرگ لیلا هم احوالپرسی کرد.

سه نفری وارد خانه شدند.

┄┄┄┄┄┄┄┄┄
✍️ نویسنده: A404fade
🔻 ادامه دارد...
  • ❤ 1
Post #631
اتمسفر خیال pinned «فصل سوم، قسمت نهم 🔮 از آینده نیکلاس رو به آلیسا کرد. «کی آزاد شدی؟» «امروز.» نیکلاس لبخند زد. «پس چرا اینقدر ناراحتی؟ امروز باید جشن بگیری.» آلیسا شانه بالا انداخت. «شما کی رسیدین؟» آبی که داشت بسته سیگار را از جیبش بیرون می‌کشید گفت: «امروز.» سباستین…»
Post #630 5

Forwarded from { Roman } • { رمان } (اَࢪمغــــــان🌺)

چند هفته از روزی که نادر از بازار جوجه خریده بود می‌گذشت. جوجه‌ها با سرعت رشد کرده بودند. سخی همراه پدرش در حیاط مشغول شلیک به قوطی رب خالی بود. پدر سه روز بود که سر کار نمی‌رفت. بعضی هفته‌ها به شدت سرش شلوغ بود و تا دیر وقت کار می‌کرد، و بعضی وقت‌ها هم بیکار بود. حساب دخل و خرج از دست مادر در رفته بود. درآمد پدر ثابت نبود و همین پیش‌بینی آینده را سخت کرده بود. طبق محاسباتی که با پری انجام داده بود، این ماه کرایه‌ی خانه عقب می‌ماندند. و بخیال بودن پدر، حرص مادر در می‌آمد. شروع کرد از زمین و زمان گِله کردن:
ـ بیا، نگاهش کن! سر کار که نمی‌ره! صبح تا غروب را با بچه‌ها بازی می‌کنه. دنیا را آب ببره، آقا را خواب می‌بره. روزی که خواستگار اومد، پدرم گفت به درد نمی‌خوره، ولی منِ احمق عاشقش شدم...

پری فقط گوش می‌کرد. شاید چون تنها کاری بود که می‌توانست انجام بدهد.

نادر با عجله و شوق و ذوق وارد خانه شد. گویا حامل خبر مهمی بود:
ـ مادر، مادر!

مادر نادر را بغل کرد و پرسید:
ـ چه شده ماه چهارده‌ام؟!

سخی مشتش را باز کرد. تخم‌مرغی در دست بود؛ کوچک‌تر از اندازه‌ی معمولی. از لحاظ اندازه با تخم کبوتر برابری می‌کرد. مادر با خوشحالی صورت نادر را بوسید، زیر بغلش را گرفت و نادر را بلند کرد و گفت:
ـ پسرم، دُر دانست، در شهر هرات یک دانست!

چند دقیقه بعد نادر پرسید غذا چی داریم و جواب آمد:
ـ عدس.

و نادر با اخم پاسخ داد:
ـ آخه دیشب، پری‌شب هم عدس داشتیم!


لایک فراموش تان نشود عزیزان 🤍

_ادامه و قسمت بعدی فردا

لینک کانال ما را با دوستان تان به اشتراک بگذارید

@Roman_of_10
  • 🦄 2
Post #629 5

Forwarded from { Roman } • { رمان } (اَࢪمغــــــان🌺)

.رمان:#زیر‌آسمان‌پرستاره
.نویسنده: #عباس_غلامی
.پارت:دوم


بعد از اینکه صبحانه‌اش را تمام کرد، پری بهش خبر داد که مادربزرگ قصد دارد به کوهستان برگردد. سخی پیش مادربزرگ رفت. او را در حال جمع کردن لباس‌هایش دید. رفت دامنش را گرفت و گفت:
ـ نرو... همین جا بمان.

مادربزرگ لبخند زد، سخی را بغل کرد، صورتش را بوسید و جواب داد:
ـ من باید بروم قندولکم؛ آنجا گاو و مال دارم و معلوم نیست، آن بچه‌ها چی رقم جمع کردند.

وسایلش را جمع کرد و به داخل حیاط رفت.پری سرگرم خواندن کتاب بود. نادر و مادر سخی هم آنجا بودند. همه را بوسید و به نوه‌هایش مقداری پول داد. پری از گرفتن پول امتناع کرد و گفت:
ـ ما دهی پول نیاز نداریم.

مادربزرگ به زور پول را داخل جیب پری کرد و جواب داد:
ـ پس نگهدار، بعداً به دردت می‌خورد دخترم.

هنگام رفتن تقریباً اشک در چشمان همه جمع شده بود.

بعدازظهر پدر سخی با چشمان گریان از اولین روز کاری‌اش برگشته بود. صورتش مانند ترب سرخ شده بود. به داخل خانه رفت و روی فرش دراز کشید و از مادر خواست سیب‌زمینی را مانند چیپس برش بزند و روی چشمانش بگذارد. سخی با نگاه کنجکاوانه پیش پدرش نشست و گفت:
ـ تو هم برای مادرکلان گریه می‌کنی؟

پدر جواب داد:
ـ نه پسرم، چشمان مرا برق زده.

پدر سخی فردا را هم سر کار جوشکاری نرفت و در خانه خوابید. مادر هم شروع به غرغر کرد:
ـ آقا را باش! یک روز سر کار رفته، یک روز دیگر خوابیده. مگه کار کارخانه چیش بود؟ این‌جوری می‌خواهی خرج پنج نفر بدهی!؟

پدر سخی چیزی نگفت و اشک می‌ریخت. مادر که دید پدر جوابی نمی‌دهد، کتابی را که پری در حال مطالعه‌اش بود گرفت و به آن طرف خانه پرت کرد. پری با چشمان گرد شده به کتاب پرت‌شده نگاه کرد. چیزی نگفت. مادر دست پری و بچه‌ها را گرفت و به بازار رفتند. سخی در نزدیکی بازار، بالای تیرهای برق، تعدادی مرغ مینا دید. با خودش فکری کرد. بازار شلوغ بود، سخی به سختی می‌توانست پیش رویش را ببیند چون اکثر آدم‌ها از او بلندتر بودند. دست‌فروش‌ها از هر طرف فریاد می‌زدند. سخی بعداً متوجه شد که این صدای ضبط‌شدهٔ آن‌هاست که از بلندگوها پخش می‌شود. سخی متوجه فراوانی رنگ شد؛ از ادویه گرفته تا پارچه‌های رنگارنگ و میوه‌های خوش‌مزه. ولی مادر سخی فقط یک مَن کچالو خاکی‌رنگ، ۲ کیلو پیاز و مقداری نخود و لوبیا خرید.

پری هنگامی که مادر در حال خرید کچالو بود، چشمش به لباس گند افغانی افتاد. نتوانست نگاهش را بردارد. برای لحظه‌ای خود را در آن لباس تصور کرد. چند ثانیه بعد بال درآورد و در آسمان در گشت و گذار بود. که صدایی در سرش پرسید:
ـ آیا واقعاً بهش نیاز داری؟

جواب مشخص بود:
ـ نه!

نادر در بازار چند جوجه‌مرغ را دید و با شوق و ذوق از مادرش خواست تا با پولی که مادربزرگش به او داده بود، برایش جوجه بخرد. نادر با آن پول ۱۰ تا جوجه خرید و آن‌ها را داخل یک سبد میوهٔ پلاستیکی به خانه برد.

در راه برگشت، سخی متوجه دست‌فروشی شد که تفنگ بادی دست‌دوم می‌فروشد. سخی پایش را در یک کفش کرد که الا و بلا باید بخری. مادر با اخم‌های درهم‌رفته گفت:
ـ فقط به شرط این که با تفنگ مردم را اذیت نکنی و به پرنده‌ها شلیک نکنی.

سخی قبول کرد. مادر تفنگ را خرید؛ ارزان‌تر از آن چیزی بود که انتظار داشت. و سخی در خیالات خودش غرق شد. گاهی خود را یک شکارچی ماهر تصور می‌کرد، گاه سربازی قهرمان. چنان در خیالات خود غرق بود که متوجه نشد کی جلوی در خانه رسیدند.
  • 🦄 2
Post #628 1

Forwarded from وَژیـن | بـانـوامـیـری

فوروارد کن؛ من برایت سه چیزی می‌نویسم
که شاید یک نویسنده جرئت نکرده باشد بنویسد.
منتظر سه جمله‌ات باش! 🫧😉

۲۰ چنل...
  • ❤ 1
Post #627 7
مرگ بهترین پناه دردها و غم‌ها و رنج‌ها و بیدادگری‌های زندگانی است.
-صادق هدایت
  • 🤨 1
Post #626 8
ما بچهٔ مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگانی نجات می‌دهد.
-صادق هدایت
  • 🙉 1
Post #624 5

Forwarded from { Roman } • { رمان } (اَࢪمغــــــان🌺)

سخی در کوچه تنگ در حال حرکت بود. صدای غارغار کلاغ از شکمش می‌آمد، آن‌قدر بلند که گمان کرد در کوچه پیچیده است. راه رفتن برایش سخت شده بود؛ هر قدم مثل کشیدن سنگی بود. کمی که جلو رفت، تکه نانی خشکیده دید که روی زمین افتاده بود. خواست بردارد، اما دست‌هایش تکان نمی‌خورد. انگار کسی با ریسمانی نامرئی آن‌ها را بسته بود. پس زانو زد تا با دندان نان را بردارد. همین که نزدیک شد، بوی عدس به مشامش خورد و نان مثل سنگی سخت در دهانش سنگینی کرد.
چند بار تلاش کرد، نتوانست تکه‌ای بکند. پشیمان شد و به راهش ادامه داد تا از آن کوچه‌ی تنگ بیرون بیاید.

کنار خیابان، دشتی سبز بود پر از گل گندم؛ تا چشم کار می‌کرد سبزی بود. در همان حال، پایش به سنگی گیر کرد و به زمین افتاد. بی‌اختیار دستش را جلو آورد تا صورتش به خاک نخورد. مثل اینکه گره‌ی نامرئی باز شده بود؛ دست‌هایش آزاد بود. روی زمین، سکه‌ای قدیمی دید. در دستش گرفت و گرمای ملایمی در انگشتانش دوید. سکه را در جیبش انداخت. بوی نان تازه از دور به مشامش رسید. و بعد صدای مادر:
ـ سخی... سخی!

سخی از خواب پرید. چشمانش را مالید. نان تازه روی سفره بود. یاد سکه‌ی خواب افتاد. دست در جیبش کرد و سکه‌ای را که مادربزرگش به او داده بود، بیرون آورد. هنوز گرم بود.


لایک فراموش تان نشود عزیزان 🤍

_ادامه و قسمت بعدی فردا

لینک کانال ما را با دوستان تان به اشتراک بگذارید

@Roman_of_10
  • ❤ 1
Post #623 4

Forwarded from { Roman } • { رمان } (اَࢪمغــــــان🌺)

.رمان:#زیر‌آسمان‌پرستاره
.نویسنده: #عباس_غلامی
.پارت:اول

زیر آسمان پر ستاره
به نام مهربان ترین و بخشنده ترین کس.

زیر آسمان پرستاره‌ی شهر هرات، در یکی از روستاهای اطراف، پسری به اسم سخی به همراه پدر و مادر، خواهر بزرگ‌ترش پری و برادر کوچک‌ترش نادر، در یک خانه‌ی گِلی زندگی می‌کردند. مادربزرگ سخی حدود دو هفته بود مهمان‌شان شده بود و از کوهستان برای‌شان قروت و کِشته سوغات آورده بود. از یک مَن کِشته، نصفش را سخی و نادر خورده بودند و پری هم سراغ قروت می‌رفت.

آن شب، نزدیک اذان مغرب بود که پدر سخی دیر کرد. هنوز از سر کار نیامده بود. مادر مشغول آشپزی بود، پری ظرف‌ها را می‌شست و نادر مدام بین خانه و دستشویی در رفت‌وآمد بود؛ هر پنج، ده دقیقه یک بار می‌آمد توی خانه، از جیبش کِشته درمی‌آورد و می‌خورد، بعد دوباره بلند می‌شد می‌رفت سمت دستشویی.

سخی کنار مادربزرگ نشسته بود و مادربزرگ برایش قصه‌های جن و پری، اَلخاتو، اژدها، و دختری با مداد شمعی قرمز را تعریف می‌کرد. وقتی قصه تمام شد، سخی رو به مادربزرگ کرد و گفت:
ـ ما هم توی خانه‌مون یک دونه پری داریم!

مادربزرگ با شنیدن حرف سخی شروع به خندیدن کرد. هنگام خنده، دندان‌های ریخته‌اش نمایان شد و سخی با دیدن این صحنه، یاد برادرش نادر افتاد که او هم دندان‌های شیری‌اش افتاده بود و قاه‌قاه شروع به خندیدن کرد.

پدر از راه رسید. سلام کرد و گفت:
ـ چه خبره؟ صدای خنده تا سر کوچه میاد! نکنه گنج پیدا کردید؟

مادر به استقبال پدر آمد و برایش پشتی آورد. پدر بسته‌ی پول را کف دست مادر گذاشت. مادر نگاهی انداخت و گفت:
ـ بازم همش دهی بیستی دادن؟ نگاه کردی پول‌ها پاره نباشن؟!

پدر لبخند زد و جواب داد:
ـ نگران نباش، دیگه از دست این پول‌ها راحت می‌شی.

مادر ابرو بالا انداخت و نگاهش پر از سوال شد. پدر توضیح داد که از کار کارخانه استعفا داده و قرار است از فردا برود سر کار جوشکاری.

مادر پارچ آب را برداشت و برای خودش توی یک لیوان شیشه‌ای آب ریخت. بحث بالا گرفت. مادر می‌گفت کار ثابت با درآمد کم، بهتر از کار روزمزد با درآمد زیاد است؛ ولی پدر محکم ایستاده بود که دیگه به آن کارخانه برنمی‌گردد.

پری که تازه وارد خانه شود، با دیدن دعوای پدر و مادر، ظرف‌ها از دستش به زمین ریخت و صدای چینگ‌ کس شکستن ظرف، دعوای آن دو را تمام کرد. مادربزرگ، سخی و پری را داخل حیاط بُرد و ظروف شکسته را جمع کرد. تازه مادر متوجه دستش شد؛ لیوان آب در دستش شکسته بود و از کف دستش خون می‌آمد، حتی خودش هم نفهمیده بود کی لیوان ترک خورده. پدر رفت چسب زخم آورد. زخم کوچکی بود. مادر دستش را تمیز کرد، ظروف را جمع کرد و برای پدر چای دم کرد. غیر از صدای باد، هیچ صدای دیگری نمی‌آمد.

سخی و پری در حیاط کنار مادربزرگ نشسته بودند. مادربزرگ از کیفش یک سکه‌ی قدیمی درآورد؛ یک طرفش نام «محمد ظاهر شاه» حک شده بود و روی دیگرش با حروفِ «۲۵ پول» و تاریخ ۱۳۱۳ شمسی. سکه را کف دست سخی گذاشت و گفت:
ـ این سکه مال پدرکلانته.

بعد خیلی آرام در گوش سخی زمزمه کرد:
ـ جادویی‌ست.

سکه در کف دست سخی اندکی گرم شد، ولی سخی چیزی نگفت و محکم مشتش را بست.

نادر که تازه از دستشویی بیرون آمده بود، دستش را کرد توی جیبش و یک مشت کِشته آورد و به مادربزرگ داد:
ـ من دیگه کِشته نمی‌خورم!

پری که آرام و بی‌صدا داشت گریه می‌کرد، ناگهان خندید؛ اشک با خنده قاطی شد و کسی نفهمید پری می‌خندد یا گریه می‌کند.

سخی به داخل خانه رفت. پدر در حال نوشیدن چای بود. خانه آن‌قدر ساکت بود که انگار کسی در آن نیست. سخی خواست چیزی بگوید، اما نتوانست حرفی بزند. رفت کنار پدر نشست. بعد از چند لحظه، پدر دستش را دور شانه‌ی سخی انداخت و سرش را بوسید. مادر پشه‌بند را داخل حیاط بُرد و بساط خواب را پهن کرد. سخی و پدرش در خانه ماندند و بقیه به خواب رفتند.

پدر قبل از خواب، رو به سخی کرد و گفت:
ـ پسرم، من خیلی دیر فهمیدم. ولی تو اگه می‌خوای پولدار بشی، هیچ‌وقت برای پول کار نکن.

از نگاه سخی معلوم بود که چیزی نفهمیده، اما جواب داد:
ـ باشه.

و بغل پدر به خواب رفت.

چند دقیقه نگذشته بود که سخی چشم‌هایش را باز کرد. دستش را روی شانه‌ی پدر گذاشت و تکانش داد؛ انگار که یک چیز خیلی مهم یادش آمده باشد.
ـ بابا... بابا، بیدار شو!

پدر خواب‌آلود چشم‌هایش را باز کرد.
ـ چی شده پسرم؟

سخی چند لحظه ساکت ماند، بعد با جدیت گفت:
ـ یادم رفته بود... من امشب شام نخوردم.
  • ❤ 1
Post #621 5
Audio
امروز می‌خوام یه آهنگ معرفی کنم به اسم Stupid Song؛ یعنی «آهنگ احمقانه».
اسمش یه کم بامزه‌ست 😂
مثلاً تصور کن یه داستان بنویسی و اسمشو بذاری «داستان احمقانه»!
ولی جالب اینجاست که خود آهنگ اصلاً احمقانه نیست.
اتفاقاً یه عاشقانه‌ی خیلی قشنگ و پر احساسه؛ از اون آهنگایی که آروم گوش می‌دی و یهو می‌بینی یه نفر افتاده وسط فکرت. ❤️
اسمش احمقانه‌ست، ولی حسش نه.
حالا شما هم یه بار گوشش بدین، شاید این «آهنگ احمقانه» یه خاطره‌ی خیلی جدی براتون بسازه. 🎧❤️
  • ❤ 1
Post #620 7
فصل سوم، قسمت نهم

🔮 از آینده

نیکلاس رو به آلیسا کرد. «کی آزاد شدی؟»

«امروز.»

نیکلاس لبخند زد. «پس چرا اینقدر ناراحتی؟ امروز باید جشن بگیری.»

آلیسا شانه بالا انداخت. «شما کی رسیدین؟»

آبی که داشت بسته سیگار را از جیبش بیرون می‌کشید گفت: «امروز.»

سباستین از آشپزخانه صدا زد: «پس حتماً گرسنه‌این.»

آبی فندکش را بیرون آورد.

می‌خواست سیگار روشن کند که سباستین از راه رسید و فندک را از دستش گرفت.

«اوه ببخشید.»

فندک را بالا گرفت. «هرچی می‌گردم کبریت پیدا نمی‌کنم.»

بعد دوباره برگشت سمت آشپزخانه.

چند قدم که رفت ایستاد. «لعنتی...»

برگشت. «اول باید سوسیسا رو خرد کنم.»

آبی سیگار را از لبش برداشت.

دوباره داخل بسته گذاشت و در جیبش چپاند.

بعد رو به آلیسا کرد. «خوب... مریم کجاست؟»

آلیسا ماجرای ملاقات، اعتراف‌نامه و زندان را تعریف کرد.

وقتی حرفش تمام شد، سباستین ماهیتابه را روی میز گذاشت. «خوب... غذا آمادست.»

چند دقیقه بعد فقط صدای برخورد قاشق‌ها شنیده می‌شد.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، هیچ‌کس عجله نداشت.

وقتی غذا تمام شد، آبی کمی صندلیش را عقب کشید. «خوشمزه بود.»

بعد به سباستین نگاه کرد. «راستی... آخرین باری که دیدمت داشتی دیوونه‌وار تحقیق می‌کردی.»

«هوم.»

«چیزی پیدا کردی؟»

سباستین چند ظرف را جمع کرد. «هم آره... هم نه.»

«یعنی چی؟»

«منشأ دقیق مدادشمعی‌ها رو پیدا نکردم.»

چند ثانیه سکوت کرد. «ولی فهمیدم من، نیکلاس و آلیسا از کجا اومدیم.»

نیکلاس و آلیسا تقریباً همزمان گفتند: «از کجا؟»

بعد به هم نگاه کردند.

سباستین نفس عمیقی کشید. «از آینده.»

هیچ‌کس حرفی نزد.

نیکلاس خندید. «خیلی بامزه بود.»

سباستین نگاهش کرد. «شوخی نمی‌کنم.»

لبخند نیکلاس آرام آرام محو شد.

سباستین ادامه داد: «من اول فکر می‌کردم وارد یه دنیای موازی شدیم. ولی هرچی بیشتر تحقیق کردم... بیشتر فهمیدم که اشتباه می‌کردم.»

به کتاب باز روی میز اشاره کرد. «ما به گذشته سفر کردیم.»

این بار هیچ‌کس نخندید.

آبی از جایش بلند شد. «جالب بود.»

کتش را برداشت. «ولی من باید یه سر به مادرم بزنم.»

به سمت در رفت. «بعداً ادامه‌شو برام تعریف کنین.»

و بدون اینکه منتظر جواب بماند، از کتابخانه خارج شد.

┄┄┄┄┄┄┄┄┄
✍️ نویسنده: A404fade
🔻 ادامه دارد...
  • ❤ 1
Post #619 7
دکتر سوس (نویسنده و کاریکاتوریست): «وقتی که عاشق می‌شوی نمی‌توانی بخوابی، زیرا واقعیت در نهایت بهتر از رویاهایت است.»
  • ❤ 1
Post #618 8
آیا این خواست توست که نقش و خیال تو در شب‌های خسته و خسته‌کننده پلک‌های سنگین مرا باز نگه‌دارد؟

ویلیام شکسپیر|غزل‌های عاشقانه
  • ❤ 1
Post #615 24
از آن در، سالنی دراز دیده می‌شد؛ سه اتاق بزرگ و در انتها دستشویی. کف موزائیک بود و دیوارها سنگ‌نما. از هر گوشه، صدایی می‌آمد. علی مردی را دید با دمپایی ابری و لباسی که گچ سفیدش کرده بود. یکی دیگر با لباس‌های آغشته به روغن و آچاری سایز بیست‌ویک که به کمر بسته بود. چند نفر روی زمین دراز کشیده بودند. عده‌ای دور هم جمع شده بودند و پچ‌پچ می‌کردند.

علی کم‌کم نگاهش از آدم‌ها به دیوارها افتاد. دیوارها پر بود از یادگاری. دایکندی، ۱۳۹۰. بامیان. تخار. مزار. هرات. و هزار نام دیگر که نوشته‌های بعدی محوشان کرده بود. هزاران اسم و تاریخ روی دیوار نشسته بود؛ بعضی خوانا، بعضی زیر نوشته‌های تازه‌تر گم شده.
علی به دیوار خیره ماند.
آدم‌هایی از شهرهای مختلف آمده بودند و هر کدام داستانی داشتند.
اما همه، دیر یا زود، از همین راه‌پله پایین آمده بودند.
  • ❤ 1
Post #614 24
خوب، خوب، خوب. یه داستان جدید رو شروع کردم به نوشتن. البته هنوز تموم نشده. این بخش اولشه.

اتوبوس زردرنگ در جادهٔ کمربندی پیشوا راه می‌رفت. باد از پنجره به صورت علی می‌خورد. علی زبانش را روی لب‌های خشکش کشید. پشتش به صندلی چسبیده بود و عرق، دور لبهٔ پیراهنش را خیس کرده بود. پیشانی‌اش را به شیشه چسبانده بود و به بیرون نگاه می‌کرد. از کنار زمین‌های کشاورزی و گلخانه‌هایی گذشتند که شیشه‌هایشان از گرد مات شده بود. به دوربرگردانی رسیدند؛ اتوبوس چرخید.

اول بویش آمد، بعد خودش. از کنار مرغداری گذشتند. وقتی بو رفت، از کنار تابلویی گذشتند. فقط یک کلمه‌اش را توانست بخواند: «عسگرآباد». اتوبوس از مسیر اصلی منحرف شد و به داخل روستا رفت. اتوبوس آهسته شد و به صف دیگر اتوبوس‌ها که پشت دروازهٔ آهنی منتظر بودند پیوست. صف که جلو رفت، علی توانست تابلوی بالای سر دروازه را بخواند: «اردوگاه عسگرآباد». به بغل‌دستی‌اش نگاه کرد و از حیدر پرسید: «این‌جا کجاست؟»

حیدر خمیازه کشید و پاسخ داد: «اردوگاه عسگرآباد، ولی من بهش می‌گم ایستگاه آخر.»

انگار سطل آب سردی رویش ریخته بودند. سر جایش خشکش زد. حیدر او را به عقب هول داد و صورتش را به شیشه چسباند. علی بلند شد و جایش را به حیدر داد. نگاه حیدر روی زنی با دو دختربچهٔ خردسال مانده بود. برایشان دست تکان می‌داد.

علی به فکر افتاد. شاید مادرش هم آن‌جا باشد. بین زنانی که پشت در اردوگاه ایستاده بودند. سرش را بالا گرفت و به این طرف و آن طرف نگاه کرد؛ ولی مادرش را پیدا نکرد. دروازه باز شد و آن‌ها داخل شدند. علی دیگر چهرهٔ مادرش را ندید. حیدر برگشت. دماغش سرخ بود. بدون اینکه به علی نگاه کند، گفت: «تف به این روزگار.»

علی و دیگر هم‌سفرانش از اتوبوس پیاده شدند. پنج‌نفری پشت سر هم ردیف شدند و روی زمین نشستند. مأموری که آن‌ها را به آن‌جا آورده بود، آن‌ها را شمرد. سپس از روی لیست نام‌ها را خواند. نزدیک ظهر بود. آفتاب عمود می‌تابید. هیچ سایه‌ای پیدا نمی‌شد. صف به‌کندی جلو می‌رفت.

علی از مأمور اجازه گرفت که به دستشویی برود. بلند شد. مأمور با لگدی به باسنش او را روانه کرد. جلوی درِ دستشویی، مأموری دیگر با لگدی دیگر بدرقه‌اش کرد.

مدتی گذشت. نوبت گروه علی شد. «داخل» در واقع حیاطی بود با فنس و سقف ایرانیت—از دور شبیه قفس. داخل، دوباره همه را به صف کردند. مأمور همراه، لیست را به مردی با لباس سبز روشن داد؛ قد متوسط، چاق، با موهای جوگندمی. او نگاهی به لیست انداخت و نفرات را شمرد. اسم‌ها را یکی‌یکی صدا می‌زد و آن شخص از جایش بلند می‌شد. مدارک را نشان می‌داد و او بود که تصمیم می‌گرفت چه کسی آزاد شود.

قلب علی تند می‌زد و کف دستش عرق کرده بود. تصمیم گرفته بود وقتی نوبتش شد، بگوید مدارکش را پاره کرده‌اند. وقتی نوبتش رسید، گفت: «جناب سروان، مدارکم را مأموران پاره کردند.»

مأمور لباس سبزرنگ با گوشهٔ چشم نگاهی انداخت و جواب داد: «اگه مدرکی داری، همین الان نشون بده؛ وگرنه برو اون ور، گوشی تو تحویل بده.»

علی چیزی نگفت. رفت و در صفی ایستاد که حیدر آن‌جا بود.

علی بعد از تحویل گوشی از پله‌ها بالا رفت و وارد ساختمان شد. بعد از بازرسی بعدی، وارد اتاق بیومتریک شد. از چهار باجه فقط دو باجه فعال بود. علی پشت حیدر بود. حیدر که حوصله‌اش سر رفته بود، به علی رو کرد و با خنده گفت: «خوب، جاسوس اسرائیل، جرم تو چیه؟»

علی با صدای لرزان پاسخ داد: «من جاسوس نیستم.»

حیدر به شانه‌اش زد: «شوخی کردم. یه نگاه به آدم‌های دور و برت بنداز؛ همشون لباس کار تنشونه. تو می‌دونی، من می‌دونم، اونا هم می‌دونن.»

و بعد شروع کرد به شرح دادن نحوهٔ دستگیری‌اش. تقریباً داستان خودش و بقیه یکی بود؛ یا سرِ کار دستگیر شده بودند، یا هنگام رفتن به سرکار. تازه بحث داغ شده بود که مأمور بیومتریک از پشت باجه بیرون آمد و یکی را زیر باد کتک گرفت. اول چند سیلی زد و وقتی آن شخص از ضرب سیلی روی زمین افتاد، با لگد زدن ادامه داد. در نهایت کمربند را درآورد و شروع به زدن با کمربند کرد؛ آن‌قدر زد که به نفس‌نفس افتاد. و با همان نفسِ گرفته گفت: «همش تقصیر شماست... که امروز دیر می‌رم... خونه.»

و بعد رفت پشت باجه نشست.
چند لحظه کسی حرف نزد. بعد، انگار اتفاقی نیفتاده باشد، پچ‌پچ‌ها دوباره از گوشه‌وکنار سالن بلند شد. یکی از بازداشت‌شده‌ها چیزی گفت و چند نفر آرام جوابش را دادند.
صدای دستگاه بیومتریک دوباره در سالن پیچید.

علی بعد از بخش بیومتریک از سالن بیرون آمد. بردندش سمت اتاق قرنطینه. از پله‌ها پایین رفت. هنوز به زیرزمین نرسیده بود که بوی عرق به استقبالش آمد. هوا دم کرده بود، نفس‌گیر. وسط راه‌پله‌ها از کنار چند کارگر شهرداری گذشت. به پایین که رسید، سه در روبه‌رویش بود. فقط درِ سمت راست باز بود.
  • ❤ 1
Post #613
اتمسفر خیال pinned «فصل سوم، قسمت هشتم 🍳 دور هم سرش را بلند کرد. نه، خواب نمی‌دید. این واقعاً صدای برادرش بود. خواست بلند شود اما دوباره روی مبل افتاد. بدنش هنوز خواب بود. سباستین خندید و زیر بغلش را گرفت. «آروم پیرمرد.» نیکلاس بالاخره نشست. «پس تو هم اینجایی...» از…»
Older posts →

About this channel

How can I read @atmosferkhial without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for اتمسفر خیال: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does اتمسفر خیال have?
اتمسفر خیال (@atmosferkhial) has 74 subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does اتمسفر خیال know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →