.رمان:#زیرآسمانپرستاره
.نویسنده: #عباس_غلامی
.پارت:دوم
بعد از اینکه صبحانهاش را تمام کرد، پری بهش خبر داد که مادربزرگ قصد دارد به کوهستان برگردد. سخی پیش مادربزرگ رفت. او را در حال جمع کردن لباسهایش دید. رفت دامنش را گرفت و گفت:
ـ نرو... همین جا بمان.
مادربزرگ لبخند زد، سخی را بغل کرد، صورتش را بوسید و جواب داد:
ـ من باید بروم قندولکم؛ آنجا گاو و مال دارم و معلوم نیست، آن بچهها چی رقم جمع کردند.
وسایلش را جمع کرد و به داخل حیاط رفت.پری سرگرم خواندن کتاب بود. نادر و مادر سخی هم آنجا بودند. همه را بوسید و به نوههایش مقداری پول داد. پری از گرفتن پول امتناع کرد و گفت:
ـ ما دهی پول نیاز نداریم.
مادربزرگ به زور پول را داخل جیب پری کرد و جواب داد:
ـ پس نگهدار، بعداً به دردت میخورد دخترم.
هنگام رفتن تقریباً اشک در چشمان همه جمع شده بود.
بعدازظهر پدر سخی با چشمان گریان از اولین روز کاریاش برگشته بود. صورتش مانند ترب سرخ شده بود. به داخل خانه رفت و روی فرش دراز کشید و از مادر خواست سیبزمینی را مانند چیپس برش بزند و روی چشمانش بگذارد. سخی با نگاه کنجکاوانه پیش پدرش نشست و گفت:
ـ تو هم برای مادرکلان گریه میکنی؟
پدر جواب داد:
ـ نه پسرم، چشمان مرا برق زده.
پدر سخی فردا را هم سر کار جوشکاری نرفت و در خانه خوابید. مادر هم شروع به غرغر کرد:
ـ آقا را باش! یک روز سر کار رفته، یک روز دیگر خوابیده. مگه کار کارخانه چیش بود؟ اینجوری میخواهی خرج پنج نفر بدهی!؟
پدر سخی چیزی نگفت و اشک میریخت. مادر که دید پدر جوابی نمیدهد، کتابی را که پری در حال مطالعهاش بود گرفت و به آن طرف خانه پرت کرد. پری با چشمان گرد شده به کتاب پرتشده نگاه کرد. چیزی نگفت. مادر دست پری و بچهها را گرفت و به بازار رفتند. سخی در نزدیکی بازار، بالای تیرهای برق، تعدادی مرغ مینا دید. با خودش فکری کرد. بازار شلوغ بود، سخی به سختی میتوانست پیش رویش را ببیند چون اکثر آدمها از او بلندتر بودند. دستفروشها از هر طرف فریاد میزدند. سخی بعداً متوجه شد که این صدای ضبطشدهٔ آنهاست که از بلندگوها پخش میشود. سخی متوجه فراوانی رنگ شد؛ از ادویه گرفته تا پارچههای رنگارنگ و میوههای خوشمزه. ولی مادر سخی فقط یک مَن کچالو خاکیرنگ، ۲ کیلو پیاز و مقداری نخود و لوبیا خرید.
پری هنگامی که مادر در حال خرید کچالو بود، چشمش به لباس گند افغانی افتاد. نتوانست نگاهش را بردارد. برای لحظهای خود را در آن لباس تصور کرد. چند ثانیه بعد بال درآورد و در آسمان در گشت و گذار بود. که صدایی در سرش پرسید:
ـ آیا واقعاً بهش نیاز داری؟
جواب مشخص بود:
ـ نه!
نادر در بازار چند جوجهمرغ را دید و با شوق و ذوق از مادرش خواست تا با پولی که مادربزرگش به او داده بود، برایش جوجه بخرد. نادر با آن پول ۱۰ تا جوجه خرید و آنها را داخل یک سبد میوهٔ پلاستیکی به خانه برد.
در راه برگشت، سخی متوجه دستفروشی شد که تفنگ بادی دستدوم میفروشد. سخی پایش را در یک کفش کرد که الا و بلا باید بخری. مادر با اخمهای درهمرفته گفت:
ـ فقط به شرط این که با تفنگ مردم را اذیت نکنی و به پرندهها شلیک نکنی.
سخی قبول کرد. مادر تفنگ را خرید؛ ارزانتر از آن چیزی بود که انتظار داشت. و سخی در خیالات خودش غرق شد. گاهی خود را یک شکارچی ماهر تصور میکرد، گاه سربازی قهرمان. چنان در خیالات خود غرق بود که متوجه نشد کی جلوی در خانه رسیدند.
Post #629
5
Forwarded from { Roman } • { رمان } (اَࢪمغــــــان🌺)
- 🦄 2