فصل سوم، قسمت دهم
🏠 بازگشت به خانه
حدود بیست دقیقه بعد، آبی جلوی خانهٔ مادرش رسید.
خانهها همه شبیه هم بودند. یکشکل، یکرنگ؛ انگار کسی با خطکش تمام شهر را ساخته باشد.
جلو رفت تا در بزند.
دستش را بالا آورد...
اما همانجا ماند.
چند ثانیه به در خیره شد.
دستش را پایین انداخت.
برگشت و چند قدم دور شد.
ایستاد.
دوباره برگشت.
باز ایستاد.
پاکت سیگار را از جیبش بیرون کشید، یک نخ روشن کرد و رو به خانه ایستاد.
همان لحظه در باز شد.
مادرش همراه مادربزرگ لیلا از خانه بیرون آمدند.
آبی سیگار را از لبش برداشت، روی زمین انداخت و با کف کفشش خاموشش کرد.
خواست برگردد و برود.
اما دیگر دیر شده بود.
فقط چند قدم با هم فاصله داشتند.
پاهایش انگار به زمین دوخته شده بودند.
نه میتوانست جلو برود، نه عقب.
مادرش نزدیک شد.
بیهیچ حرفی او را در آغوش گرفت.
صورتش را بوسید.
با چشمانی خیس فقط گفت: «منتظرت بودم.»
آبی چیزی نگفت.
قطرهای اشک از گوشهٔ چشمش پایین آمد.
دلش میخواست مثل بچگیهایش سرش را روی شانهٔ مادر بگذارد و گریه کند.
اما خودش را جمع کرد.
اشکش را پاک کرد.
با صدایی گرفته سلام کرد و با مادربزرگ لیلا هم احوالپرسی کرد.
سه نفری وارد خانه شدند.
┄┄┄┄┄┄┄┄┄
✍️ نویسنده: A404fade
🔻 ادامه دارد...
Post #632
6
- ❤ 1