ـ بیا، نگاهش کن! سر کار که نمیره! صبح تا غروب را با بچهها بازی میکنه. دنیا را آب ببره، آقا را خواب میبره. روزی که خواستگار اومد، پدرم گفت به درد نمیخوره، ولی منِ احمق عاشقش شدم...
پری فقط گوش میکرد. شاید چون تنها کاری بود که میتوانست انجام بدهد.
نادر با عجله و شوق و ذوق وارد خانه شد. گویا حامل خبر مهمی بود:
ـ مادر، مادر!
مادر نادر را بغل کرد و پرسید:
ـ چه شده ماه چهاردهام؟!
سخی مشتش را باز کرد. تخممرغی در دست بود؛ کوچکتر از اندازهی معمولی. از لحاظ اندازه با تخم کبوتر برابری میکرد. مادر با خوشحالی صورت نادر را بوسید، زیر بغلش را گرفت و نادر را بلند کرد و گفت:
ـ پسرم، دُر دانست، در شهر هرات یک دانست!
چند دقیقه بعد نادر پرسید غذا چی داریم و جواب آمد:
ـ عدس.
و نادر با اخم پاسخ داد:
ـ آخه دیشب، پریشب هم عدس داشتیم!
لایک فراموش تان نشود عزیزان 🤍
_ادامه و قسمت بعدی فردا
لینک کانال ما را با دوستان تان به اشتراک بگذارید
@Roman_of_10