TGViewer
Channel Public Channel
{ Roman } • { رمان }

{ Roman } • { رمان }

@roman_of_10

.• کانال رمان •.
➖ اینجا جای‌ست که صداها خاموش می‌شوند.
➖ کلمات آغازگر جادو هستند.
➖ سکوت ، زبان دل‌هاست
➖ رمان و کتاب ، بهترین گزینه است.

https://t.me/Roman_of_10
Subscribers
1.31K
Photos
1.9K
Videos
87
Links
31
Recent Posts 20 shown
Post #6503 104
اگر رمان، متن یا اثری برای نشر دارید، می‌توانید در این آی‌دی پیام بگذارید.!

https://t.me/y1xxr
  • ❤ 4
Post #6502 119
زیر لب، پیش خدا، دعا‌گویان انتظار می‌کشم؛
روز‌ها، ساعت‌ها، آه، نه، نه… لحظه‌ها برای دیدن چشمانت.

از حال دل چی دانی، ای ظالم؟
بی‌حم مشو، روی برنگردان از من؛
بگذار بیبینم آن چشمان سیاه رنگت را…




#شما‌فرستادید
#عاطفه‌سادات

@Roman_of_10
  • ❤ 5
  • 🌚 2
Post #6501 174
#محمدی
#شما_فرستادید
  • ❤ 13
  • 💔 3
Post #6500 173
چرا همیشه باید در آرزوی چیزی باشیم که محال است…؟


#بامداد_خمار

@Roman_of_10
  • ❤ 7
  • 💔 2
  • 😁 1
  • 🌚 1
Post #6499 172
{ Roman } • { رمان } •رمان:#بانوی‌زیبایی‌میهن •نویسنده:#بانـوعمری •پارت:یازدهم افنان: هر جی صدا زدم نشینیدی خب دگه راهی نماندی برم باز تو به مه میگی خوابت عمیق است اما از خود بی خبر 🙄 ایثار: دروغ نگو اگر صدا میزدی بیدار میشدم از قصد ای قسم بیدار کردی باز حتمآ برادر تو هستم…
و مادرم هم گفت کمی قدم میزنه و بیرون رفت تنها مه و ایثار ماندیم فرصتی خوبی بود که در باره فردا همرایش حرف بزنم
افنان: ایثار فردا باید همه چیز آماده باشد به یک بهانه یی مادر ره بیرون از خانه یک جایی روان کنیم و آمادگی بگیریم چی میگی
ایثار: درست است مه امروز هر چیزی که نیاز است ره خریداری میکنم باز فردا تمامش میکنیم کیک ره فردا بیارم؟
افنان: درست است …..



لایک فراموش تان نشود عزیزان 🤍

_ادامه و قسمت بعدی فردا

لینک کانال ما را با دوستان تان به اشتراک بگذارید

@Roman_of_10
  • ❤ 5
  • 🔥 2
Post #6498 158
{ Roman } • { رمان } •رمان:#بانوی‌زیبایی‌میهن •نویسنده:#بانـوعمری •پارت:دهم صبح با صدای آذان از خواب بیدار شدم وضوع گرفتم و نمازم ادا کردم و چند صفحه آقرآنکریم تلاوت کردم بعدش ورزشم ره انجام دادم یک حمام با آب گرم گرفتم که بدنم راحت و سبک شد بعدش رفتم صالون که مادرم و پدرم…
•رمان:#بانوی‌زیبایی‌میهن
•نویسنده:#بانـوعمری
•پارت:یازدهم





افنان: هر جی صدا زدم نشینیدی خب دگه راهی نماندی برم باز تو به مه میگی خوابت عمیق است اما از خود بی خبر 🙄
ایثار: دروغ نگو اگر صدا میزدی بیدار میشدم از قصد ای قسم بیدار کردی باز حتمآ برادر تو هستم و خوابم به طرف تو رفته همتو عمیق😁حالی بگو چی میخایی در این سر صبحی که مزاحم خواب مه شدی یک روز در خانه هستم اما از دست تو آرامش ندارم 😒
افنان: اوهو تو ایره ببین چقدر عکت میکن🧐🤨بلند شو که چاشت شده 😏مادر و پدر وقت صبحانه خوردن حالی تو هم بخی که با هم صبحانه بخوریم میفامی تنهای چیزی دلم نمیشه😊
ایثار: اووف از دست تو افنان باشد تو برو یک چیزی آماده کو مه هم حمام کرده میایم ، و هاا یک چیز شیرین آماده کنی برو دگه حله
مه هم بدون حرف آمدم آشپز خانه یک گیلاس شیر گرم کردم به ایثار با مربا سر میز ماندم و به خودم هم دو تا تخم ستاره یی آماده کردم هنوز کارم تمام نشده بود که ایثار آمد و گفت.
ایثار: چقه دیر کدی افنان چی آماده میکنی که هیچ خلاصی ندارد
افنان: بشین صبحانه تو آماده است مه هم حالی میایم
و اشاره به میز که قبلا آماده کرده بودم کردم
ایثار سر میز نشست مه هم تخم پخته کرده رفتم و در کنارش نشستم که پدرم هم آماده شده بود و میرفت سر وظیفه و مادرم هم بدرقه اش می‌کرد م و ایثار هم با پدرم خدا حافظی کردیم و مشغول صبحانه خوردن شدیم
  • ❤ 3
  • 🔥 2
Post #6497 142
{ Roman } • { رمان } Photo
  • ❤ 6
  • 🔥 1
Post #6496 155
{ Roman } • { رمان } .رمان:#زیر‌آسمان‌پرستاره .نویسنده: #عباس_غلامی .پارت:دوم بعد از اینکه صبحانه‌اش را تمام کرد، پری بهش خبر داد که مادربزرگ قصد دارد به کوهستان برگردد. سخی پیش مادربزرگ رفت. او را در حال جمع کردن لباس‌هایش دید. رفت دامنش را گرفت و گفت: ـ نرو... همین جا بمان.…
چند هفته از روزی که نادر از بازار جوجه خریده بود می‌گذشت. جوجه‌ها با سرعت رشد کرده بودند. سخی همراه پدرش در حیاط مشغول شلیک به قوطی رب خالی بود. پدر سه روز بود که سر کار نمی‌رفت. بعضی هفته‌ها به شدت سرش شلوغ بود و تا دیر وقت کار می‌کرد، و بعضی وقت‌ها هم بیکار بود. حساب دخل و خرج از دست مادر در رفته بود. درآمد پدر ثابت نبود و همین پیش‌بینی آینده را سخت کرده بود. طبق محاسباتی که با پری انجام داده بود، این ماه کرایه‌ی خانه عقب می‌ماندند. و بخیال بودن پدر، حرص مادر در می‌آمد. شروع کرد از زمین و زمان گِله کردن:
ـ بیا، نگاهش کن! سر کار که نمی‌ره! صبح تا غروب را با بچه‌ها بازی می‌کنه. دنیا را آب ببره، آقا را خواب می‌بره. روزی که خواستگار اومد، پدرم گفت به درد نمی‌خوره، ولی منِ احمق عاشقش شدم...

پری فقط گوش می‌کرد. شاید چون تنها کاری بود که می‌توانست انجام بدهد.

نادر با عجله و شوق و ذوق وارد خانه شد. گویا حامل خبر مهمی بود:
ـ مادر، مادر!

مادر نادر را بغل کرد و پرسید:
ـ چه شده ماه چهارده‌ام؟!

سخی مشتش را باز کرد. تخم‌مرغی در دست بود؛ کوچک‌تر از اندازه‌ی معمولی. از لحاظ اندازه با تخم کبوتر برابری می‌کرد. مادر با خوشحالی صورت نادر را بوسید، زیر بغلش را گرفت و نادر را بلند کرد و گفت:
ـ پسرم، دُر دانست، در شهر هرات یک دانست!

چند دقیقه بعد نادر پرسید غذا چی داریم و جواب آمد:
ـ عدس.

و نادر با اخم پاسخ داد:
ـ آخه دیشب، پری‌شب هم عدس داشتیم!


لایک فراموش تان نشود عزیزان 🤍

_ادامه و قسمت بعدی فردا

لینک کانال ما را با دوستان تان به اشتراک بگذارید

@Roman_of_10
  • ❤ 13
  • 🔥 3
  • ⚡ 2
Post #6495 162
{ Roman } • { رمان } .رمان:#زیر‌آسمان‌پرستاره .نویسنده: #عباس_غلامی .پارت:اول زیر آسمان پر ستاره به نام مهربان ترین و بخشنده ترین کس. زیر آسمان پرستاره‌ی شهر هرات، در یکی از روستاهای اطراف، پسری به اسم سخی به همراه پدر و مادر، خواهر بزرگ‌ترش پری و برادر کوچک‌ترش نادر، در یک…
.رمان:#زیر‌آسمان‌پرستاره
.نویسنده: #عباس_غلامی
.پارت:دوم


بعد از اینکه صبحانه‌اش را تمام کرد، پری بهش خبر داد که مادربزرگ قصد دارد به کوهستان برگردد. سخی پیش مادربزرگ رفت. او را در حال جمع کردن لباس‌هایش دید. رفت دامنش را گرفت و گفت:
ـ نرو... همین جا بمان.

مادربزرگ لبخند زد، سخی را بغل کرد، صورتش را بوسید و جواب داد:
ـ من باید بروم قندولکم؛ آنجا گاو و مال دارم و معلوم نیست، آن بچه‌ها چی رقم جمع کردند.

وسایلش را جمع کرد و به داخل حیاط رفت.پری سرگرم خواندن کتاب بود. نادر و مادر سخی هم آنجا بودند. همه را بوسید و به نوه‌هایش مقداری پول داد. پری از گرفتن پول امتناع کرد و گفت:
ـ ما دهی پول نیاز نداریم.

مادربزرگ به زور پول را داخل جیب پری کرد و جواب داد:
ـ پس نگهدار، بعداً به دردت می‌خورد دخترم.

هنگام رفتن تقریباً اشک در چشمان همه جمع شده بود.

بعدازظهر پدر سخی با چشمان گریان از اولین روز کاری‌اش برگشته بود. صورتش مانند ترب سرخ شده بود. به داخل خانه رفت و روی فرش دراز کشید و از مادر خواست سیب‌زمینی را مانند چیپس برش بزند و روی چشمانش بگذارد. سخی با نگاه کنجکاوانه پیش پدرش نشست و گفت:
ـ تو هم برای مادرکلان گریه می‌کنی؟

پدر جواب داد:
ـ نه پسرم، چشمان مرا برق زده.

پدر سخی فردا را هم سر کار جوشکاری نرفت و در خانه خوابید. مادر هم شروع به غرغر کرد:
ـ آقا را باش! یک روز سر کار رفته، یک روز دیگر خوابیده. مگه کار کارخانه چیش بود؟ این‌جوری می‌خواهی خرج پنج نفر بدهی!؟

پدر سخی چیزی نگفت و اشک می‌ریخت. مادر که دید پدر جوابی نمی‌دهد، کتابی را که پری در حال مطالعه‌اش بود گرفت و به آن طرف خانه پرت کرد. پری با چشمان گرد شده به کتاب پرت‌شده نگاه کرد. چیزی نگفت. مادر دست پری و بچه‌ها را گرفت و به بازار رفتند. سخی در نزدیکی بازار، بالای تیرهای برق، تعدادی مرغ مینا دید. با خودش فکری کرد. بازار شلوغ بود، سخی به سختی می‌توانست پیش رویش را ببیند چون اکثر آدم‌ها از او بلندتر بودند. دست‌فروش‌ها از هر طرف فریاد می‌زدند. سخی بعداً متوجه شد که این صدای ضبط‌شدهٔ آن‌هاست که از بلندگوها پخش می‌شود. سخی متوجه فراوانی رنگ شد؛ از ادویه گرفته تا پارچه‌های رنگارنگ و میوه‌های خوش‌مزه. ولی مادر سخی فقط یک مَن کچالو خاکی‌رنگ، ۲ کیلو پیاز و مقداری نخود و لوبیا خرید.

پری هنگامی که مادر در حال خرید کچالو بود، چشمش به لباس گند افغانی افتاد. نتوانست نگاهش را بردارد. برای لحظه‌ای خود را در آن لباس تصور کرد. چند ثانیه بعد بال درآورد و در آسمان در گشت و گذار بود. که صدایی در سرش پرسید:
ـ آیا واقعاً بهش نیاز داری؟

جواب مشخص بود:
ـ نه!

نادر در بازار چند جوجه‌مرغ را دید و با شوق و ذوق از مادرش خواست تا با پولی که مادربزرگش به او داده بود، برایش جوجه بخرد. نادر با آن پول ۱۰ تا جوجه خرید و آن‌ها را داخل یک سبد میوهٔ پلاستیکی به خانه برد.

در راه برگشت، سخی متوجه دست‌فروشی شد که تفنگ بادی دست‌دوم می‌فروشد. سخی پایش را در یک کفش کرد که الا و بلا باید بخری. مادر با اخم‌های درهم‌رفته گفت:
ـ فقط به شرط این که با تفنگ مردم را اذیت نکنی و به پرنده‌ها شلیک نکنی.

سخی قبول کرد. مادر تفنگ را خرید؛ ارزان‌تر از آن چیزی بود که انتظار داشت. و سخی در خیالات خودش غرق شد. گاهی خود را یک شکارچی ماهر تصور می‌کرد، گاه سربازی قهرمان. چنان در خیالات خود غرق بود که متوجه نشد کی جلوی در خانه رسیدند.
  • ❤ 11
  • 🔥 3
  • ⚡ 2
Post #6494 140
{ Roman } • { رمان } Photo
  • ❤ 11
  • 🔥 2
  • ⚡ 1
Post #6493 161
{ Roman } • { رمان } •رمان:#بانوی‌زیبایی‌میهن •نویسنده:#بانـوعمری •پارت:دهم صبح با صدای آذان از خواب بیدار شدم وضوع گرفتم و نمازم ادا کردم و چند صفحه آقرآنکریم تلاوت کردم بعدش ورزشم ره انجام دادم یک حمام با آب گرم گرفتم که بدنم راحت و سبک شد بعدش رفتم صالون که مادرم و پدرم…
با ای حرکتش خیلی خندیدم که یک دفعه ای از دستم کش کرد و سر تخت انداخت بسیار قهر بود هر چی کردم جلوی خندیدن خوده گرفته نتانستم بگیرم تا ای که سر حرف آمد
ایثار: چپ شو افنان به چی میخندی تو اصلاح نمیشی آدم همی قسم بیدار می کنه تو جی وقت بزرگ میشی هاا،
او میگفت و مه میخندیدم به بسیار سختی گفتم
افنان: هر چی صدا زدم نشنیدی خب دگه راهی نماندی برم باز تو به مه میگی خوابت عمیق است اما از خود بی خبر ..








لایک فراموش تان نشود عزیزان 🤍

_ادامه و قسمت بعدی فردا

لینک کانال ما را با دوستان تان به اشتراک بگذارید

@Roman_of_10
  • ❤ 5
  • ⚡ 1
  • ❤‍🔥 1
Post #6492 164
{ Roman } • { رمان } •رمان:#بانوی‌زیبایی‌میهن •نویسنده:#بانـوعمری •پارت:نهم افنان: خوب میکنم که قهر میکنم طفل هم خودت استی دگه مره طفل نگویی😒و هاا چطو چیزی نگفتی ای تو‌ بودی که با مه قهر کرده بودی حالی آمدی میگی چیزی نگفتم مه خو با تو‌شوخی کردم اما تو جدی بودی☹️ ایثار: چرا…
•رمان:#بانوی‌زیبایی‌میهن
•نویسنده:#بانـوعمری
•پارت:دهم


صبح با صدای آذان از خواب بیدار شدم وضوع گرفتم و نمازم ادا کردم و چند صفحه آقرآنکریم تلاوت کردم بعدش ورزشم ره انجام دادم یک حمام با آب گرم گرفتم که بدنم راحت و سبک شد بعدش رفتم صالون که مادرم و پدرم صبحانه میخوردن و اصلا منتظر مه و ایثار نبودن مه هم به هر دویشان سلام کردم
افنان: سلام و صبح تان بخیر و همچنان نوش جانتان 😊
سلطانه: علیکم سلام دخترم عاقبت بخیر صبح تو همچنان بخیر بیدار شدی
افنان: عاقبت بخیر بلی هاا مه وقت بیدار شده بودم بعد نماز خواب نشدم
سلطانه: خوب کدی دخترم ایثار خو تا به حال بیدار نشده مه هم به اتاق تو نامدم پدرت سر کار میره مه هم برش صبحانه آماده کردم و منتظر شما نبودیم
افنان: خوب کردین مادر جانم باز هم نوش جانتان پس مه هم میرم که ایثار ره بیدار کنم شما هم راحت باشین
یک خنده معنا دار کردم که پدرم ره خنده گرفت مه هم رفتم به اتاق ایثار هر چی تک تک کردم جواب نداد مه هم دروازه ره باز کردم که دیدم غرق خواب است قسمی که فکر کنی سال‌های سال شده نخوابیده باشد بیخ گوشش رفتم و هر چی صدا زدم نشنید آخر مجبور شدن آزارش بتم مه هم با موهایم که هنوز خشک نشده بود به رویش ضربه زدم که بیدار شد و ورخطا در جای خواب خود نشست😁😁
  • ❤ 3
Post #6491 145
{ Roman } • { رمان } Photo
  • ❤ 2
Post #6490 160
{ Roman } • { رمان } کتاب که نه، غذایِ روح هستند… #آواز_نی @Roman_of_10
فقط چند تکه کاغذ نه،
آرامشِ مطلق هستند...



#یاس_یوسفی

@Roman_of_10
  • ❤ 6
  • ❤‍🔥 1
  • 😁 1
  • 🕊 1
  • 🌚 1
Post #6489 155
کتاب که نه، غذایِ روح هستند…

#آواز_نی


@Roman_of_10
  • ❤ 7
  • 🌚 4
  • ⚡ 1
  • 😁 1
Post #6488 160
{ Roman } • { رمان } .رمان:#زیر‌آسمان‌پرستاره .نویسنده: #عباس_غلامی .پارت:اول زیر آسمان پر ستاره به نام مهربان ترین و بخشنده ترین کس. زیر آسمان پرستاره‌ی شهر هرات، در یکی از روستاهای اطراف، پسری به اسم سخی به همراه پدر و مادر، خواهر بزرگ‌ترش پری و برادر کوچک‌ترش نادر، در یک…
سخی در کوچه تنگ در حال حرکت بود. صدای غارغار کلاغ از شکمش می‌آمد، آن‌قدر بلند که گمان کرد در کوچه پیچیده است. راه رفتن برایش سخت شده بود؛ هر قدم مثل کشیدن سنگی بود. کمی که جلو رفت، تکه نانی خشکیده دید که روی زمین افتاده بود. خواست بردارد، اما دست‌هایش تکان نمی‌خورد. انگار کسی با ریسمانی نامرئی آن‌ها را بسته بود. پس زانو زد تا با دندان نان را بردارد. همین که نزدیک شد، بوی عدس به مشامش خورد و نان مثل سنگی سخت در دهانش سنگینی کرد.
چند بار تلاش کرد، نتوانست تکه‌ای بکند. پشیمان شد و به راهش ادامه داد تا از آن کوچه‌ی تنگ بیرون بیاید.

کنار خیابان، دشتی سبز بود پر از گل گندم؛ تا چشم کار می‌کرد سبزی بود. در همان حال، پایش به سنگی گیر کرد و به زمین افتاد. بی‌اختیار دستش را جلو آورد تا صورتش به خاک نخورد. مثل اینکه گره‌ی نامرئی باز شده بود؛ دست‌هایش آزاد بود. روی زمین، سکه‌ای قدیمی دید. در دستش گرفت و گرمای ملایمی در انگشتانش دوید. سکه را در جیبش انداخت. بوی نان تازه از دور به مشامش رسید. و بعد صدای مادر:
ـ سخی... سخی!

سخی از خواب پرید. چشمانش را مالید. نان تازه روی سفره بود. یاد سکه‌ی خواب افتاد. دست در جیبش کرد و سکه‌ای را که مادربزرگش به او داده بود، بیرون آورد. هنوز گرم بود.


لایک فراموش تان نشود عزیزان 🤍

_ادامه و قسمت بعدی فردا

لینک کانال ما را با دوستان تان به اشتراک بگذارید

@Roman_of_10
  • ❤ 5
  • ⚡ 2
Post #6487 165
{ Roman } • { رمان } Photo
.رمان:#زیر‌آسمان‌پرستاره
.نویسنده: #عباس_غلامی
.پارت:اول

زیر آسمان پر ستاره
به نام مهربان ترین و بخشنده ترین کس.

زیر آسمان پرستاره‌ی شهر هرات، در یکی از روستاهای اطراف، پسری به اسم سخی به همراه پدر و مادر، خواهر بزرگ‌ترش پری و برادر کوچک‌ترش نادر، در یک خانه‌ی گِلی زندگی می‌کردند. مادربزرگ سخی حدود دو هفته بود مهمان‌شان شده بود و از کوهستان برای‌شان قروت و کِشته سوغات آورده بود. از یک مَن کِشته، نصفش را سخی و نادر خورده بودند و پری هم سراغ قروت می‌رفت.

آن شب، نزدیک اذان مغرب بود که پدر سخی دیر کرد. هنوز از سر کار نیامده بود. مادر مشغول آشپزی بود، پری ظرف‌ها را می‌شست و نادر مدام بین خانه و دستشویی در رفت‌وآمد بود؛ هر پنج، ده دقیقه یک بار می‌آمد توی خانه، از جیبش کِشته درمی‌آورد و می‌خورد، بعد دوباره بلند می‌شد می‌رفت سمت دستشویی.

سخی کنار مادربزرگ نشسته بود و مادربزرگ برایش قصه‌های جن و پری، اَلخاتو، اژدها، و دختری با مداد شمعی قرمز را تعریف می‌کرد. وقتی قصه تمام شد، سخی رو به مادربزرگ کرد و گفت:
ـ ما هم توی خانه‌مون یک دونه پری داریم!

مادربزرگ با شنیدن حرف سخی شروع به خندیدن کرد. هنگام خنده، دندان‌های ریخته‌اش نمایان شد و سخی با دیدن این صحنه، یاد برادرش نادر افتاد که او هم دندان‌های شیری‌اش افتاده بود و قاه‌قاه شروع به خندیدن کرد.

پدر از راه رسید. سلام کرد و گفت:
ـ چه خبره؟ صدای خنده تا سر کوچه میاد! نکنه گنج پیدا کردید؟

مادر به استقبال پدر آمد و برایش پشتی آورد. پدر بسته‌ی پول را کف دست مادر گذاشت. مادر نگاهی انداخت و گفت:
ـ بازم همش دهی بیستی دادن؟ نگاه کردی پول‌ها پاره نباشن؟!

پدر لبخند زد و جواب داد:
ـ نگران نباش، دیگه از دست این پول‌ها راحت می‌شی.

مادر ابرو بالا انداخت و نگاهش پر از سوال شد. پدر توضیح داد که از کار کارخانه استعفا داده و قرار است از فردا برود سر کار جوشکاری.

مادر پارچ آب را برداشت و برای خودش توی یک لیوان شیشه‌ای آب ریخت. بحث بالا گرفت. مادر می‌گفت کار ثابت با درآمد کم، بهتر از کار روزمزد با درآمد زیاد است؛ ولی پدر محکم ایستاده بود که دیگه به آن کارخانه برنمی‌گردد.

پری که تازه وارد خانه شود، با دیدن دعوای پدر و مادر، ظرف‌ها از دستش به زمین ریخت و صدای چینگ‌ کس شکستن ظرف، دعوای آن دو را تمام کرد. مادربزرگ، سخی و پری را داخل حیاط بُرد و ظروف شکسته را جمع کرد. تازه مادر متوجه دستش شد؛ لیوان آب در دستش شکسته بود و از کف دستش خون می‌آمد، حتی خودش هم نفهمیده بود کی لیوان ترک خورده. پدر رفت چسب زخم آورد. زخم کوچکی بود. مادر دستش را تمیز کرد، ظروف را جمع کرد و برای پدر چای دم کرد. غیر از صدای باد، هیچ صدای دیگری نمی‌آمد.

سخی و پری در حیاط کنار مادربزرگ نشسته بودند. مادربزرگ از کیفش یک سکه‌ی قدیمی درآورد؛ یک طرفش نام «محمد ظاهر شاه» حک شده بود و روی دیگرش با حروفِ «۲۵ پول» و تاریخ ۱۳۱۳ شمسی. سکه را کف دست سخی گذاشت و گفت:
ـ این سکه مال پدرکلانته.

بعد خیلی آرام در گوش سخی زمزمه کرد:
ـ جادویی‌ست.

سکه در کف دست سخی اندکی گرم شد، ولی سخی چیزی نگفت و محکم مشتش را بست.

نادر که تازه از دستشویی بیرون آمده بود، دستش را کرد توی جیبش و یک مشت کِشته آورد و به مادربزرگ داد:
ـ من دیگه کِشته نمی‌خورم!

پری که آرام و بی‌صدا داشت گریه می‌کرد، ناگهان خندید؛ اشک با خنده قاطی شد و کسی نفهمید پری می‌خندد یا گریه می‌کند.

سخی به داخل خانه رفت. پدر در حال نوشیدن چای بود. خانه آن‌قدر ساکت بود که انگار کسی در آن نیست. سخی خواست چیزی بگوید، اما نتوانست حرفی بزند. رفت کنار پدر نشست. بعد از چند لحظه، پدر دستش را دور شانه‌ی سخی انداخت و سرش را بوسید. مادر پشه‌بند را داخل حیاط بُرد و بساط خواب را پهن کرد. سخی و پدرش در خانه ماندند و بقیه به خواب رفتند.

پدر قبل از خواب، رو به سخی کرد و گفت:
ـ پسرم، من خیلی دیر فهمیدم. ولی تو اگه می‌خوای پولدار بشی، هیچ‌وقت برای پول کار نکن.

از نگاه سخی معلوم بود که چیزی نفهمیده، اما جواب داد:
ـ باشه.

و بغل پدر به خواب رفت.

چند دقیقه نگذشته بود که سخی چشم‌هایش را باز کرد. دستش را روی شانه‌ی پدر گذاشت و تکانش داد؛ انگار که یک چیز خیلی مهم یادش آمده باشد.
ـ بابا... بابا، بیدار شو!

پدر خواب‌آلود چشم‌هایش را باز کرد.
ـ چی شده پسرم؟

سخی چند لحظه ساکت ماند، بعد با جدیت گفت:
ـ یادم رفته بود... من امشب شام نخوردم.
  • ❤ 3
  • ⚡ 1
Post #6486 149
{ Roman } • { رمان } 🔹 - رمان جدید از کانال « رمان » 📚 #زیر‌آسمان‌پرستاره ✍️ نویسنده: #عباس_غلامی نشر رمان فردا🌱
  • ❤ 3
  • ⚡ 1
Post #6485 163
{ Roman } • { رمان } •رمان:#بانوی‌زیبایی‌میهن •نویسنده:#بانـوعمری •پارت:نهم افنان: خوب میکنم که قهر میکنم طفل هم خودت استی دگه مره طفل نگویی😒و هاا چطو چیزی نگفتی ای تو‌ بودی که با مه قهر کرده بودی حالی آمدی میگی چیزی نگفتم مه خو با تو‌شوخی کردم اما تو جدی بودی☹️ ایثار: چرا…
همتو نیست ایثار 😊
ایثار: بلی مه کمک میکنم اما یک سوال دارم افنان چرا هر چیزی که نام گرفتی ره به رنگ سرخ است دگه رنگ ها نمیشه 🤷‍♂️
افنان: نخیر بدون رنگ سرخ دگه رنگ نمیشه چونکه رنگ سرخ نماد عشق است♥️فهمیدی😁
ایثار: اووه عجب معلوماتی 😂باشه هر کاری که میکنی بکو فقد به مه چیز های که نیاز است ره بگو که بیارم
یوسف: پس تحفه ره خودم انتخاب میکنم و گل ره همرای تحفه یکجا میگیرم دگه چیز های که لازم است ره به ایثار بگو میاره و تو هم افنان دگه کار های لازمی ره انجام بتی دخترم🥰
افنان: درست است پدر جان دلت جمع به دخترت اعتماد کن 🤭
هنوز حرف ما تمام نشده بود که مادرم وارد صالون شده گفت.
سلطانه: در باره چی حرف میزنید هاا افنان چیزی شده که میگی بالایم اعتماد کنین ،
مه هم که باید به مادرم دروغ میگفتم در مغزم به دنبال یک دروغ بودم که پدرم موضوع ره جمع کرد😉
یوسف : چیزی نشده خانم جان مه در باره امتحان افنان پرسیدم او هم گفت که بالایم اعتماد داشته باشین حتمآ کامیاب میشم 😊
پدرم بخاطر تغییر موضوع از مادرم پرسید.
یوسف: و هاا در تلفون کی بود با کی حرف میزدی؟
با ای دروغ پدرم دهنم باز ماند 😮به طرف ایثار دیدم که خنده می‌کرد😄مه ره هم خنده گرفت که مادرم جواب داد.
سلطانه: خواهرت یاسمین جان بود پرسانتان ره کرد و سلام هم برتان گفت .
ما همه گفتیم علیکم سلام
یوسف: علیکم سلام سلامت باشد ، پس دگه شب تان خوش اولادا مه دگه میرم بخوابم فردا صبح زود باید برم سر وظیفه
ما هم با پدرم و مادرم شب بخیری کردیم و همه گی به اتاق های خود رفته و خوابیدن
😴😴







لایک فراموش تان نشود عزیزان 🤍

_ادامه و قسمت بعدی فردا

لینک کانال ما را با دوستان تان به اشتراک بگذارید

@Roman_of_10
  • ❤ 11
  • ⚡ 2
  • 🕊 1
Post #6484 171
{ Roman } • { رمان } •رمان:#بانوی‌زیبایی‌میهن •نویسنده:#بانـوعمری •پارت:هشتم سلطانه: همرای پدرت حرف میزنم ببینم چی میشه هر چی خیرت باشه شادخت مقبول مادر دگه حرفی میان ما ردوبدل‌ نشدباهم کار هاا ره تمام کردیم و منتظر آمدن پدرم و ایثار بودیم مه هم به اتاق خود آمدم تا نماز…
•رمان:#بانوی‌زیبایی‌میهن
•نویسنده:#بانـوعمری
•پارت:نهم





افنان: خوب میکنم که قهر میکنم طفل هم خودت استی دگه مره طفل نگویی😒و هاا چطو چیزی نگفتی ای تو‌ بودی که با مه قهر کرده بودی حالی آمدی میگی چیزی نگفتم مه خو با تو‌شوخی کردم اما تو جدی بودی☹️
ایثار: چرا قضاوت میکنی تو چی میفامی که مه جدی بودم یا شوخی کردم خو خیر حالی بیا آشتی کو واقعا همرایت شوخی کردم🫠تو چرا جدی گرفتی مه خو سفید برفی خود ره زیاد دوست دارم ♥️ حله بیا در آغوشم این بار بدون اجبار🫂
ای حرف ره زد و خندید مه هم که موفق به کار خود شده بودم خندیدم که فکر کنم فهمید یک خنده کرد و چیزی نگفت و مصروف خوردن شد 😋
مادرم و پدرم هم مصروف صحبت بودن که به مادرم زنگ آمد و مادرم جمع ما ره ترک کرده رفت 🚶‍♀️که با تلفونش صحبت کند
پدرم رو به مه و ایثار گفت.
یوسف: ایثار و افنان در یک موضوعی به کمک هر دوی شما نیاز دارم اما مادرت اصلا نباید خبر شوهدرست است.
مه و ایثار اول بطرف یکدیگر خود بعد به طرف پدرم دیده گفتیم درست است 🙂
یوسف: اولادا شما خو شاید خبر داشته باشین که دو روز بعد سالروز ازدواج مه و مادر تان است مه میخاستم مادر تانه یک جای به تفریح‌ ببرم اما از طرف شرکت رخصتی گرفته نتانستم مه هم میخایم که یک پارتی کوچک در بین خودما در خانه بگیریم بنظرتان چی تحفه بگیرم گر چی یک چیزی در نظر دارم اما باز هم میخایم نظر شما ره هم بدانم به خصوص افنان از اینکه مادرت چی ره زیادتر خوش داره شاید تو بفهمی
مه خیلی تعجب کرده بودم هیچ وقت پدرم از ما همچین چیزی ره نخواسته بود اهل عشق و عاشقی است ولی هیچ وقت در مقابل ما بروز نمیداد نمیفهمم چرا اینبار از ما کمک میخواست که در همین لحظه ایثار گفت.
ایثار: اگر راستش ره بگویم مه در مورد ای قسم کار ها اصلا نمیفهمم اما اگر کدام پلان دارین مه میتانم کمک تان کنم
یوسف: ای وای مه هم آمدیم از کی نظریه میخایم پسرم واقعا تو هیچ چیزی سرت نمیشه یعنی اصلا یک نظریه کوچک هم داده نتانستی باش که افنان چی نظر داره
با ای حرف پدرم ایثار شانه ای بالا انداخته و هر دو منتظر به مه نگاه می‌کردن که مه هم گفتم.
افنان: خب پدر جان از اینکه از ما کمک خواستین هر قسم هم که شوه کمک تان میکنم اول اینکه اگر نمتانین مادرم ره به یک جای ببرن میتانین یک سوپرایز در خانه برش در نظر بگیرین با تحفه که خود تان در نظر دارین
یوسف: خیلی خوب دختر مقبولم واضح توضیع بده که چی کار باید انجام بتم که خیلی خاص شوه
افنان: خب پدر جان اول شما یک تحفه که خیل خاص و با ارزش باشه به مادر جانم بگیرین با یک دسته گل سرخ زیبا با یک کیک و شمع و دگه چیز های که نیاز به تزییناتش نیاز است ره بگیریم و هاا یادتان نره که تحفه تان ره که در نظر دارین در یک قطی به شکل قلب که رنگ سرخ انتخاب کنین و دگه شمع و گل سرخ تازه بیارین بخاطر که میخایم اتاق تان ره تزیین‌ کنم🌹🌺شما توجه به انتخاب تحفه تان داشته باشین مه و ایثار هم دگه کار ها ره انجام میتیم همتو نیست ایثار😊
  • ❤ 6
  • 💔 1
Older posts →

About this channel

How can I read @roman_of_10 without a Telegram account?
TGViewer shows the public web preview Telegram publishes for { Roman } • { رمان }: recent posts, photos, videos and the subscriber count, with no app, login or account.
How many subscribers does { Roman } • { رمان } have?
{ Roman } • { رمان } (@roman_of_10) has 1.31K subscribers on Telegram, refreshed roughly every 30 minutes.
Does { Roman } • { رمان } know I viewed it here?
No. Public channel previews carry no viewer identity, and TGViewer has no accounts or tracking of what you look up.
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →