•رمان:#بانویزیباییمیهن
•نویسنده:#بانـوعمری
•پارت:یازدهم
افنان: هر جی صدا زدم نشینیدی خب دگه راهی نماندی برم باز تو به مه میگی خوابت عمیق است اما از خود بی خبر 🙄
ایثار: دروغ نگو اگر صدا میزدی بیدار میشدم از قصد ای قسم بیدار کردی باز حتمآ برادر تو هستم و خوابم به طرف تو رفته همتو عمیق😁حالی بگو چی میخایی در این سر صبحی که مزاحم خواب مه شدی یک روز در خانه هستم اما از دست تو آرامش ندارم 😒
افنان: اوهو تو ایره ببین چقدر عکت میکن🧐🤨بلند شو که چاشت شده 😏مادر و پدر وقت صبحانه خوردن حالی تو هم بخی که با هم صبحانه بخوریم میفامی تنهای چیزی دلم نمیشه😊
ایثار: اووف از دست تو افنان باشد تو برو یک چیزی آماده کو مه هم حمام کرده میایم ، و هاا یک چیز شیرین آماده کنی برو دگه حله
مه هم بدون حرف آمدم آشپز خانه یک گیلاس شیر گرم کردم به ایثار با مربا سر میز ماندم و به خودم هم دو تا تخم ستاره یی آماده کردم هنوز کارم تمام نشده بود که ایثار آمد و گفت.
ایثار: چقه دیر کدی افنان چی آماده میکنی که هیچ خلاصی ندارد
افنان: بشین صبحانه تو آماده است مه هم حالی میایم
و اشاره به میز که قبلا آماده کرده بودم کردم
ایثار سر میز نشست مه هم تخم پخته کرده رفتم و در کنارش نشستم که پدرم هم آماده شده بود و میرفت سر وظیفه و مادرم هم بدرقه اش میکرد م و ایثار هم با پدرم خدا حافظی کردیم و مشغول صبحانه خوردن شدیم
Post #6498
191
{ Roman } • { رمان } •رمان:#بانویزیباییمیهن •نویسنده:#بانـوعمری •پارت:دهم صبح با صدای آذان از خواب بیدار شدم وضوع گرفتم و نمازم ادا کردم و چند صفحه آقرآنکریم تلاوت کردم بعدش ورزشم ره انجام دادم یک حمام با آب گرم گرفتم که بدنم راحت و سبک شد بعدش رفتم صالون که مادرم و پدرم…
- ❤ 4
- 🔥 2