•رمان:#بانویزیباییمیهن
•نویسنده:#بانـوعمری
•پارت:نهم
افنان: خوب میکنم که قهر میکنم طفل هم خودت استی دگه مره طفل نگویی😒و هاا چطو چیزی نگفتی ای تو بودی که با مه قهر کرده بودی حالی آمدی میگی چیزی نگفتم مه خو با توشوخی کردم اما تو جدی بودی☹️
ایثار: چرا قضاوت میکنی تو چی میفامی که مه جدی بودم یا شوخی کردم خو خیر حالی بیا آشتی کو واقعا همرایت شوخی کردم🫠تو چرا جدی گرفتی مه خو سفید برفی خود ره زیاد دوست دارم ♥️ حله بیا در آغوشم این بار بدون اجبار🫂
ای حرف ره زد و خندید مه هم که موفق به کار خود شده بودم خندیدم که فکر کنم فهمید یک خنده کرد و چیزی نگفت و مصروف خوردن شد 😋
مادرم و پدرم هم مصروف صحبت بودن که به مادرم زنگ آمد و مادرم جمع ما ره ترک کرده رفت 🚶♀️که با تلفونش صحبت کند
پدرم رو به مه و ایثار گفت.
یوسف: ایثار و افنان در یک موضوعی به کمک هر دوی شما نیاز دارم اما مادرت اصلا نباید خبر شوهدرست است.
مه و ایثار اول بطرف یکدیگر خود بعد به طرف پدرم دیده گفتیم درست است 🙂
یوسف: اولادا شما خو شاید خبر داشته باشین که دو روز بعد سالروز ازدواج مه و مادر تان است مه میخاستم مادر تانه یک جای به تفریح ببرم اما از طرف شرکت رخصتی گرفته نتانستم مه هم میخایم که یک پارتی کوچک در بین خودما در خانه بگیریم بنظرتان چی تحفه بگیرم گر چی یک چیزی در نظر دارم اما باز هم میخایم نظر شما ره هم بدانم به خصوص افنان از اینکه مادرت چی ره زیادتر خوش داره شاید تو بفهمی
مه خیلی تعجب کرده بودم هیچ وقت پدرم از ما همچین چیزی ره نخواسته بود اهل عشق و عاشقی است ولی هیچ وقت در مقابل ما بروز نمیداد نمیفهمم چرا اینبار از ما کمک میخواست که در همین لحظه ایثار گفت.
ایثار: اگر راستش ره بگویم مه در مورد ای قسم کار ها اصلا نمیفهمم اما اگر کدام پلان دارین مه میتانم کمک تان کنم
یوسف: ای وای مه هم آمدیم از کی نظریه میخایم پسرم واقعا تو هیچ چیزی سرت نمیشه یعنی اصلا یک نظریه کوچک هم داده نتانستی باش که افنان چی نظر داره
با ای حرف پدرم ایثار شانه ای بالا انداخته و هر دو منتظر به مه نگاه میکردن که مه هم گفتم.
افنان: خب پدر جان از اینکه از ما کمک خواستین هر قسم هم که شوه کمک تان میکنم اول اینکه اگر نمتانین مادرم ره به یک جای ببرن میتانین یک سوپرایز در خانه برش در نظر بگیرین با تحفه که خود تان در نظر دارین
یوسف: خیلی خوب دختر مقبولم واضح توضیع بده که چی کار باید انجام بتم که خیلی خاص شوه
افنان: خب پدر جان اول شما یک تحفه که خیل خاص و با ارزش باشه به مادر جانم بگیرین با یک دسته گل سرخ زیبا با یک کیک و شمع و دگه چیز های که نیاز به تزییناتش نیاز است ره بگیریم و هاا یادتان نره که تحفه تان ره که در نظر دارین در یک قطی به شکل قلب که رنگ سرخ انتخاب کنین و دگه شمع و گل سرخ تازه بیارین بخاطر که میخایم اتاق تان ره تزیین کنم🌹🌺شما توجه به انتخاب تحفه تان داشته باشین مه و ایثار هم دگه کار ها ره انجام میتیم همتو نیست ایثار😊
Post #6484
179
{ Roman } • { رمان } •رمان:#بانویزیباییمیهن •نویسنده:#بانـوعمری •پارت:هشتم سلطانه: همرای پدرت حرف میزنم ببینم چی میشه هر چی خیرت باشه شادخت مقبول مادر دگه حرفی میان ما ردوبدل نشدباهم کار هاا ره تمام کردیم و منتظر آمدن پدرم و ایثار بودیم مه هم به اتاق خود آمدم تا نماز…
- ❤ 6
- 💔 1