TGViewer
{ Roman } • { رمان } { Roman } • { رمان } @roman_of_10 · 1.31K subscribers
Post #6487 174
{ Roman } • { رمان } Photo
.رمان:#زیر‌آسمان‌پرستاره
.نویسنده: #عباس_غلامی
.پارت:اول

زیر آسمان پر ستاره
به نام مهربان ترین و بخشنده ترین کس.

زیر آسمان پرستاره‌ی شهر هرات، در یکی از روستاهای اطراف، پسری به اسم سخی به همراه پدر و مادر، خواهر بزرگ‌ترش پری و برادر کوچک‌ترش نادر، در یک خانه‌ی گِلی زندگی می‌کردند. مادربزرگ سخی حدود دو هفته بود مهمان‌شان شده بود و از کوهستان برای‌شان قروت و کِشته سوغات آورده بود. از یک مَن کِشته، نصفش را سخی و نادر خورده بودند و پری هم سراغ قروت می‌رفت.

آن شب، نزدیک اذان مغرب بود که پدر سخی دیر کرد. هنوز از سر کار نیامده بود. مادر مشغول آشپزی بود، پری ظرف‌ها را می‌شست و نادر مدام بین خانه و دستشویی در رفت‌وآمد بود؛ هر پنج، ده دقیقه یک بار می‌آمد توی خانه، از جیبش کِشته درمی‌آورد و می‌خورد، بعد دوباره بلند می‌شد می‌رفت سمت دستشویی.

سخی کنار مادربزرگ نشسته بود و مادربزرگ برایش قصه‌های جن و پری، اَلخاتو، اژدها، و دختری با مداد شمعی قرمز را تعریف می‌کرد. وقتی قصه تمام شد، سخی رو به مادربزرگ کرد و گفت:
ـ ما هم توی خانه‌مون یک دونه پری داریم!

مادربزرگ با شنیدن حرف سخی شروع به خندیدن کرد. هنگام خنده، دندان‌های ریخته‌اش نمایان شد و سخی با دیدن این صحنه، یاد برادرش نادر افتاد که او هم دندان‌های شیری‌اش افتاده بود و قاه‌قاه شروع به خندیدن کرد.

پدر از راه رسید. سلام کرد و گفت:
ـ چه خبره؟ صدای خنده تا سر کوچه میاد! نکنه گنج پیدا کردید؟

مادر به استقبال پدر آمد و برایش پشتی آورد. پدر بسته‌ی پول را کف دست مادر گذاشت. مادر نگاهی انداخت و گفت:
ـ بازم همش دهی بیستی دادن؟ نگاه کردی پول‌ها پاره نباشن؟!

پدر لبخند زد و جواب داد:
ـ نگران نباش، دیگه از دست این پول‌ها راحت می‌شی.

مادر ابرو بالا انداخت و نگاهش پر از سوال شد. پدر توضیح داد که از کار کارخانه استعفا داده و قرار است از فردا برود سر کار جوشکاری.

مادر پارچ آب را برداشت و برای خودش توی یک لیوان شیشه‌ای آب ریخت. بحث بالا گرفت. مادر می‌گفت کار ثابت با درآمد کم، بهتر از کار روزمزد با درآمد زیاد است؛ ولی پدر محکم ایستاده بود که دیگه به آن کارخانه برنمی‌گردد.

پری که تازه وارد خانه شود، با دیدن دعوای پدر و مادر، ظرف‌ها از دستش به زمین ریخت و صدای چینگ‌ کس شکستن ظرف، دعوای آن دو را تمام کرد. مادربزرگ، سخی و پری را داخل حیاط بُرد و ظروف شکسته را جمع کرد. تازه مادر متوجه دستش شد؛ لیوان آب در دستش شکسته بود و از کف دستش خون می‌آمد، حتی خودش هم نفهمیده بود کی لیوان ترک خورده. پدر رفت چسب زخم آورد. زخم کوچکی بود. مادر دستش را تمیز کرد، ظروف را جمع کرد و برای پدر چای دم کرد. غیر از صدای باد، هیچ صدای دیگری نمی‌آمد.

سخی و پری در حیاط کنار مادربزرگ نشسته بودند. مادربزرگ از کیفش یک سکه‌ی قدیمی درآورد؛ یک طرفش نام «محمد ظاهر شاه» حک شده بود و روی دیگرش با حروفِ «۲۵ پول» و تاریخ ۱۳۱۳ شمسی. سکه را کف دست سخی گذاشت و گفت:
ـ این سکه مال پدرکلانته.

بعد خیلی آرام در گوش سخی زمزمه کرد:
ـ جادویی‌ست.

سکه در کف دست سخی اندکی گرم شد، ولی سخی چیزی نگفت و محکم مشتش را بست.

نادر که تازه از دستشویی بیرون آمده بود، دستش را کرد توی جیبش و یک مشت کِشته آورد و به مادربزرگ داد:
ـ من دیگه کِشته نمی‌خورم!

پری که آرام و بی‌صدا داشت گریه می‌کرد، ناگهان خندید؛ اشک با خنده قاطی شد و کسی نفهمید پری می‌خندد یا گریه می‌کند.

سخی به داخل خانه رفت. پدر در حال نوشیدن چای بود. خانه آن‌قدر ساکت بود که انگار کسی در آن نیست. سخی خواست چیزی بگوید، اما نتوانست حرفی بزند. رفت کنار پدر نشست. بعد از چند لحظه، پدر دستش را دور شانه‌ی سخی انداخت و سرش را بوسید. مادر پشه‌بند را داخل حیاط بُرد و بساط خواب را پهن کرد. سخی و پدرش در خانه ماندند و بقیه به خواب رفتند.

پدر قبل از خواب، رو به سخی کرد و گفت:
ـ پسرم، من خیلی دیر فهمیدم. ولی تو اگه می‌خوای پولدار بشی، هیچ‌وقت برای پول کار نکن.

از نگاه سخی معلوم بود که چیزی نفهمیده، اما جواب داد:
ـ باشه.

و بغل پدر به خواب رفت.

چند دقیقه نگذشته بود که سخی چشم‌هایش را باز کرد. دستش را روی شانه‌ی پدر گذاشت و تکانش داد؛ انگار که یک چیز خیلی مهم یادش آمده باشد.
ـ بابا... بابا، بیدار شو!

پدر خواب‌آلود چشم‌هایش را باز کرد.
ـ چی شده پسرم؟

سخی چند لحظه ساکت ماند، بعد با جدیت گفت:
ـ یادم رفته بود... من امشب شام نخوردم.
  • ❤ 3
  • ⚡ 1
More from @roman_of_10
  1. Oct 2, 2026اگر رمان، متن یا اثری برای نشر دارید، می‌توانید در این آی‌دی پیام بگذارید.! https://t.me/y…
  2. Oct 2, 2026زیر لب، پیش خدا، دعا‌گویان انتظار می‌کشم؛ روز‌ها، ساعت‌ها، آه، نه، نه… لحظه‌ها برای دیدن چ…
  3. Oct 1, 2026#محمدی #شما_فرستادید
  4. Oct 1, 2026چرا همیشه باید در آرزوی چیزی باشیم که محال است…؟ #بامداد_خمار @Roman_of_10
  5. Oct 1, 2026و مادرم هم گفت کمی قدم میزنه و بیرون رفت تنها مه و ایثار ماندیم فرصتی خوبی بود که در باره…
  6. Oct 1, 2026•رمان:#بانوی‌زیبایی‌میهن •نویسنده:#بانـوعمری •پارت:یازدهم افنان: هر جی صدا زدم نشینیدی خب…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →