•رمان:#بانویزیباییمیهن
•نویسنده:#بانـوعمری
•پارت:دهم
صبح با صدای آذان از خواب بیدار شدم وضوع گرفتم و نمازم ادا کردم و چند صفحه آقرآنکریم تلاوت کردم بعدش ورزشم ره انجام دادم یک حمام با آب گرم گرفتم که بدنم راحت و سبک شد بعدش رفتم صالون که مادرم و پدرم صبحانه میخوردن و اصلا منتظر مه و ایثار نبودن مه هم به هر دویشان سلام کردم
افنان: سلام و صبح تان بخیر و همچنان نوش جانتان 😊
سلطانه: علیکم سلام دخترم عاقبت بخیر صبح تو همچنان بخیر بیدار شدی
افنان: عاقبت بخیر بلی هاا مه وقت بیدار شده بودم بعد نماز خواب نشدم
سلطانه: خوب کدی دخترم ایثار خو تا به حال بیدار نشده مه هم به اتاق تو نامدم پدرت سر کار میره مه هم برش صبحانه آماده کردم و منتظر شما نبودیم
افنان: خوب کردین مادر جانم باز هم نوش جانتان پس مه هم میرم که ایثار ره بیدار کنم شما هم راحت باشین
یک خنده معنا دار کردم که پدرم ره خنده گرفت مه هم رفتم به اتاق ایثار هر چی تک تک کردم جواب نداد مه هم دروازه ره باز کردم که دیدم غرق خواب است قسمی که فکر کنی سالهای سال شده نخوابیده باشد بیخ گوشش رفتم و هر چی صدا زدم نشنید آخر مجبور شدن آزارش بتم مه هم با موهایم که هنوز خشک نشده بود به رویش ضربه زدم که بیدار شد و ورخطا در جای خواب خود نشست😁😁
Post #6492
164
{ Roman } • { رمان } •رمان:#بانویزیباییمیهن •نویسنده:#بانـوعمری •پارت:نهم افنان: خوب میکنم که قهر میکنم طفل هم خودت استی دگه مره طفل نگویی😒و هاا چطو چیزی نگفتی ای تو بودی که با مه قهر کرده بودی حالی آمدی میگی چیزی نگفتم مه خو با توشوخی کردم اما تو جدی بودی☹️ ایثار: چرا…
- ❤ 3