از آن در، سالنی دراز دیده میشد؛ سه اتاق بزرگ و در انتها دستشویی. کف موزائیک بود و دیوارها سنگنما. از هر گوشه، صدایی میآمد. علی مردی را دید با دمپایی ابری و لباسی که گچ سفیدش کرده بود. یکی دیگر با لباسهای آغشته به روغن و آچاری سایز بیستویک که به کمر بسته بود. چند نفر روی زمین دراز کشیده بودند. عدهای دور هم جمع شده بودند و پچپچ میکردند.
علی کمکم نگاهش از آدمها به دیوارها افتاد. دیوارها پر بود از یادگاری. دایکندی، ۱۳۹۰. بامیان. تخار. مزار. هرات. و هزار نام دیگر که نوشتههای بعدی محوشان کرده بود. هزاران اسم و تاریخ روی دیوار نشسته بود؛ بعضی خوانا، بعضی زیر نوشتههای تازهتر گم شده.
علی به دیوار خیره ماند.
آدمهایی از شهرهای مختلف آمده بودند و هر کدام داستانی داشتند.
اما همه، دیر یا زود، از همین راهپله پایین آمده بودند.
Post #615
24
- ❤ 1