فصل سوم، قسمت نهم
🔮 از آینده
نیکلاس رو به آلیسا کرد. «کی آزاد شدی؟»
«امروز.»
نیکلاس لبخند زد. «پس چرا اینقدر ناراحتی؟ امروز باید جشن بگیری.»
آلیسا شانه بالا انداخت. «شما کی رسیدین؟»
آبی که داشت بسته سیگار را از جیبش بیرون میکشید گفت: «امروز.»
سباستین از آشپزخانه صدا زد: «پس حتماً گرسنهاین.»
آبی فندکش را بیرون آورد.
میخواست سیگار روشن کند که سباستین از راه رسید و فندک را از دستش گرفت.
«اوه ببخشید.»
فندک را بالا گرفت. «هرچی میگردم کبریت پیدا نمیکنم.»
بعد دوباره برگشت سمت آشپزخانه.
چند قدم که رفت ایستاد. «لعنتی...»
برگشت. «اول باید سوسیسا رو خرد کنم.»
آبی سیگار را از لبش برداشت.
دوباره داخل بسته گذاشت و در جیبش چپاند.
بعد رو به آلیسا کرد. «خوب... مریم کجاست؟»
آلیسا ماجرای ملاقات، اعترافنامه و زندان را تعریف کرد.
وقتی حرفش تمام شد، سباستین ماهیتابه را روی میز گذاشت. «خوب... غذا آمادست.»
چند دقیقه بعد فقط صدای برخورد قاشقها شنیده میشد.
برای اولین بار بعد از مدتها، هیچکس عجله نداشت.
وقتی غذا تمام شد، آبی کمی صندلیش را عقب کشید. «خوشمزه بود.»
بعد به سباستین نگاه کرد. «راستی... آخرین باری که دیدمت داشتی دیوونهوار تحقیق میکردی.»
«هوم.»
«چیزی پیدا کردی؟»
سباستین چند ظرف را جمع کرد. «هم آره... هم نه.»
«یعنی چی؟»
«منشأ دقیق مدادشمعیها رو پیدا نکردم.»
چند ثانیه سکوت کرد. «ولی فهمیدم من، نیکلاس و آلیسا از کجا اومدیم.»
نیکلاس و آلیسا تقریباً همزمان گفتند: «از کجا؟»
بعد به هم نگاه کردند.
سباستین نفس عمیقی کشید. «از آینده.»
هیچکس حرفی نزد.
نیکلاس خندید. «خیلی بامزه بود.»
سباستین نگاهش کرد. «شوخی نمیکنم.»
لبخند نیکلاس آرام آرام محو شد.
سباستین ادامه داد: «من اول فکر میکردم وارد یه دنیای موازی شدیم. ولی هرچی بیشتر تحقیق کردم... بیشتر فهمیدم که اشتباه میکردم.»
به کتاب باز روی میز اشاره کرد. «ما به گذشته سفر کردیم.»
این بار هیچکس نخندید.
آبی از جایش بلند شد. «جالب بود.»
کتش را برداشت. «ولی من باید یه سر به مادرم بزنم.»
به سمت در رفت. «بعداً ادامهشو برام تعریف کنین.»
و بدون اینکه منتظر جواب بماند، از کتابخانه خارج شد.
┄┄┄┄┄┄┄┄┄
✍️ نویسنده: A404fade
🔻 ادامه دارد...
Post #620
7
- ❤ 1