TGViewer
اتمسفر خیال اتمسفر خیال @atmosferkhial · 74 subscribers
Post #614 24
خوب، خوب، خوب. یه داستان جدید رو شروع کردم به نوشتن. البته هنوز تموم نشده. این بخش اولشه.

اتوبوس زردرنگ در جادهٔ کمربندی پیشوا راه می‌رفت. باد از پنجره به صورت علی می‌خورد. علی زبانش را روی لب‌های خشکش کشید. پشتش به صندلی چسبیده بود و عرق، دور لبهٔ پیراهنش را خیس کرده بود. پیشانی‌اش را به شیشه چسبانده بود و به بیرون نگاه می‌کرد. از کنار زمین‌های کشاورزی و گلخانه‌هایی گذشتند که شیشه‌هایشان از گرد مات شده بود. به دوربرگردانی رسیدند؛ اتوبوس چرخید.

اول بویش آمد، بعد خودش. از کنار مرغداری گذشتند. وقتی بو رفت، از کنار تابلویی گذشتند. فقط یک کلمه‌اش را توانست بخواند: «عسگرآباد». اتوبوس از مسیر اصلی منحرف شد و به داخل روستا رفت. اتوبوس آهسته شد و به صف دیگر اتوبوس‌ها که پشت دروازهٔ آهنی منتظر بودند پیوست. صف که جلو رفت، علی توانست تابلوی بالای سر دروازه را بخواند: «اردوگاه عسگرآباد». به بغل‌دستی‌اش نگاه کرد و از حیدر پرسید: «این‌جا کجاست؟»

حیدر خمیازه کشید و پاسخ داد: «اردوگاه عسگرآباد، ولی من بهش می‌گم ایستگاه آخر.»

انگار سطل آب سردی رویش ریخته بودند. سر جایش خشکش زد. حیدر او را به عقب هول داد و صورتش را به شیشه چسباند. علی بلند شد و جایش را به حیدر داد. نگاه حیدر روی زنی با دو دختربچهٔ خردسال مانده بود. برایشان دست تکان می‌داد.

علی به فکر افتاد. شاید مادرش هم آن‌جا باشد. بین زنانی که پشت در اردوگاه ایستاده بودند. سرش را بالا گرفت و به این طرف و آن طرف نگاه کرد؛ ولی مادرش را پیدا نکرد. دروازه باز شد و آن‌ها داخل شدند. علی دیگر چهرهٔ مادرش را ندید. حیدر برگشت. دماغش سرخ بود. بدون اینکه به علی نگاه کند، گفت: «تف به این روزگار.»

علی و دیگر هم‌سفرانش از اتوبوس پیاده شدند. پنج‌نفری پشت سر هم ردیف شدند و روی زمین نشستند. مأموری که آن‌ها را به آن‌جا آورده بود، آن‌ها را شمرد. سپس از روی لیست نام‌ها را خواند. نزدیک ظهر بود. آفتاب عمود می‌تابید. هیچ سایه‌ای پیدا نمی‌شد. صف به‌کندی جلو می‌رفت.

علی از مأمور اجازه گرفت که به دستشویی برود. بلند شد. مأمور با لگدی به باسنش او را روانه کرد. جلوی درِ دستشویی، مأموری دیگر با لگدی دیگر بدرقه‌اش کرد.

مدتی گذشت. نوبت گروه علی شد. «داخل» در واقع حیاطی بود با فنس و سقف ایرانیت—از دور شبیه قفس. داخل، دوباره همه را به صف کردند. مأمور همراه، لیست را به مردی با لباس سبز روشن داد؛ قد متوسط، چاق، با موهای جوگندمی. او نگاهی به لیست انداخت و نفرات را شمرد. اسم‌ها را یکی‌یکی صدا می‌زد و آن شخص از جایش بلند می‌شد. مدارک را نشان می‌داد و او بود که تصمیم می‌گرفت چه کسی آزاد شود.

قلب علی تند می‌زد و کف دستش عرق کرده بود. تصمیم گرفته بود وقتی نوبتش شد، بگوید مدارکش را پاره کرده‌اند. وقتی نوبتش رسید، گفت: «جناب سروان، مدارکم را مأموران پاره کردند.»

مأمور لباس سبزرنگ با گوشهٔ چشم نگاهی انداخت و جواب داد: «اگه مدرکی داری، همین الان نشون بده؛ وگرنه برو اون ور، گوشی تو تحویل بده.»

علی چیزی نگفت. رفت و در صفی ایستاد که حیدر آن‌جا بود.

علی بعد از تحویل گوشی از پله‌ها بالا رفت و وارد ساختمان شد. بعد از بازرسی بعدی، وارد اتاق بیومتریک شد. از چهار باجه فقط دو باجه فعال بود. علی پشت حیدر بود. حیدر که حوصله‌اش سر رفته بود، به علی رو کرد و با خنده گفت: «خوب، جاسوس اسرائیل، جرم تو چیه؟»

علی با صدای لرزان پاسخ داد: «من جاسوس نیستم.»

حیدر به شانه‌اش زد: «شوخی کردم. یه نگاه به آدم‌های دور و برت بنداز؛ همشون لباس کار تنشونه. تو می‌دونی، من می‌دونم، اونا هم می‌دونن.»

و بعد شروع کرد به شرح دادن نحوهٔ دستگیری‌اش. تقریباً داستان خودش و بقیه یکی بود؛ یا سرِ کار دستگیر شده بودند، یا هنگام رفتن به سرکار. تازه بحث داغ شده بود که مأمور بیومتریک از پشت باجه بیرون آمد و یکی را زیر باد کتک گرفت. اول چند سیلی زد و وقتی آن شخص از ضرب سیلی روی زمین افتاد، با لگد زدن ادامه داد. در نهایت کمربند را درآورد و شروع به زدن با کمربند کرد؛ آن‌قدر زد که به نفس‌نفس افتاد. و با همان نفسِ گرفته گفت: «همش تقصیر شماست... که امروز دیر می‌رم... خونه.»

و بعد رفت پشت باجه نشست.
چند لحظه کسی حرف نزد. بعد، انگار اتفاقی نیفتاده باشد، پچ‌پچ‌ها دوباره از گوشه‌وکنار سالن بلند شد. یکی از بازداشت‌شده‌ها چیزی گفت و چند نفر آرام جوابش را دادند.
صدای دستگاه بیومتریک دوباره در سالن پیچید.

علی بعد از بخش بیومتریک از سالن بیرون آمد. بردندش سمت اتاق قرنطینه. از پله‌ها پایین رفت. هنوز به زیرزمین نرسیده بود که بوی عرق به استقبالش آمد. هوا دم کرده بود، نفس‌گیر. وسط راه‌پله‌ها از کنار چند کارگر شهرداری گذشت. به پایین که رسید، سه در روبه‌رویش بود. فقط درِ سمت راست باز بود.
  • ❤ 1
More from @atmosferkhial
  1. Oct 2, 2026۱. خیال‌هایت زیباتر از واقعیتی‌ست که مجبور به زندگی‌کردنش هستی. ۲. بعضی آدم‌ها را در خیال…
  2. Oct 1, 2026اتمسفر خیال pinned «فصل سوم، قسمت دهم 🏠 بازگشت به خانه حدود بیست دقیقه بعد، آبی جلوی خانه…
  3. Oct 1, 2026فصل سوم، قسمت دهم 🏠 بازگشت به خانه حدود بیست دقیقه بعد، آبی جلوی خانهٔ مادرش رسید. خانه‌ه…
  4. Oct 1, 2026اتمسفر خیال pinned «فصل سوم، قسمت نهم 🔮 از آینده نیکلاس رو به آلیسا کرد. «کی آزاد شدی؟» «…
  5. Oct 1, 2026چند هفته از روزی که نادر از بازار جوجه خریده بود می‌گذشت. جوجه‌ها با سرعت رشد کرده بودند.…
  6. Oct 1, 2026.رمان:#زیر‌آسمان‌پرستاره .نویسنده: #عباس_غلامی .پارت:دوم بعد از اینکه صبحانه‌اش را تمام کر…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →