چند بار تلاش کرد، نتوانست تکهای بکند. پشیمان شد و به راهش ادامه داد تا از آن کوچهی تنگ بیرون بیاید.
کنار خیابان، دشتی سبز بود پر از گل گندم؛ تا چشم کار میکرد سبزی بود. در همان حال، پایش به سنگی گیر کرد و به زمین افتاد. بیاختیار دستش را جلو آورد تا صورتش به خاک نخورد. مثل اینکه گرهی نامرئی باز شده بود؛ دستهایش آزاد بود. روی زمین، سکهای قدیمی دید. در دستش گرفت و گرمای ملایمی در انگشتانش دوید. سکه را در جیبش انداخت. بوی نان تازه از دور به مشامش رسید. و بعد صدای مادر:
ـ سخی... سخی!
سخی از خواب پرید. چشمانش را مالید. نان تازه روی سفره بود. یاد سکهی خواب افتاد. دست در جیبش کرد و سکهای را که مادربزرگش به او داده بود، بیرون آورد. هنوز گرم بود.
لایک فراموش تان نشود عزیزان 🤍
_ادامه و قسمت بعدی فردا
لینک کانال ما را با دوستان تان به اشتراک بگذارید
@Roman_of_10