و در آخر: دریک جمع بندی کوتاه شاید بشود کائنات را مانند کشاورزی تصور کرد که در زمینی دیم و سنگلاخ، مشتی دانه گندم را با دست میپاشد.
دانهها در خاک پراکنده میشوند؛ یکی در خاکی نرمتر میافتد، یکی میان سنگریزهها، یکی در شیبی خشکتر، یکی جایی که اندکی رطوبت بیشتر دارد.
هر دانه نیز تنها جایگاهش را با دیگری متفاوت نمیبیند؛ جنس و بنیه و ظرفیتش هم یکسان نیست. یکی نیرومندتر است، یکی شکنندهتر، یکی درشت تر است و دیگری حتی ناقص است.
مسئله اما این است که دانه، پیش از آنکه حتی بتواند اولین جوانه را بزند، به اطرافش نگاه میکند و
دانهی کناری را میبیند و با خود میگوید:
«او در خاک بهتری افتاده.»
«او از من خوشاقبالتر است.»
«او هم جای بهتری دارد، هم نیروی بیشتری.»
و از همینجا رنج آغاز میشود: نه فقط از سختی خاک، بلکه از مقایسه. آیا کشاورز ما را منصفانه در زمین پخش کرد؟
شاید بخش مهمی از رنج انسان از همین پرسش ساده باشد.
ما فقط با آنچه نصیبمان شده درگیر نیستیم؛ با آنچه دیگران نصیبشان شده هم درگیریم.
کمبود همیشه از کم بودن نمیآید؛ گاهی از مقایسه کردن میآید.
و اینجاست که عرفان ها ، هرکدام به زبانی، به این دانه چیزی میگویند.
عرفان اسلامی به او میگوید:
به خاکت بدگمان نباش؛ جای افتادن تو بیحکمت نیست. کشاورز بهتر میداند.
وظیفه تو شمردن امتیازهای دیگران نیست؛ کشاورز در انتخاب جای تو حکمتی را در نظر داشته که تو هرگز نمی دانی، با صبر، رضا و توکل، راه رشدت را پیدا کن.
تصوف به او میگوید:
رنج تو فقط از سنگلاخ نیست؛ از نفسی است که مدام سر برمیگرداند تا ببیند دانهی بغلی کجا افتاده است.
تا وقتی در بند مقایسهای، حتی خاک خوب هم تو را آرام نخواهد کرد.
ودانته به او میگوید:
تو فقط این موقعیت نیستی.
تو فقط این دانهی افتاده در این نقطه از خاک نیستی.
حقیقت تو فرای یک دانه است تو قصد شکوفایی کشاورز هستی. با آگاهی کشاورز اگر یکی شوی مانند او همه را یکسان میبینی.
اگر خودِ حقیقیات را بشناسی، دیگر جای افتادن، همه حقیقت تو نخواهد بود.
بودیسم به او میگوید:
رنج از خودِ سنگلاخ آغاز نمیشود؛ از چسبیدن ذهن به این فکر آغاز میشود که «چرا من اینجا؟»
درنگ کن، ببین، مشاهده کن.
شاید شروع رویش و سربرآوردن به آسمان، نه در عوض شدن خاک، بلکه در خاموش شدن این چسبندگی ذهنی باشد.
تائوئیسم به او میگوید:
با زمینی که در آن افتادهای نجنگ.
ببین راه طبیعت در تو و اطرافت چگونه جاری است.
همهچیز را با زور نمیتوان پیش برد.
گاه باید آرام، بیادعا و هماهنگ با همان جایی که هستی، راه جوانه زدن را پیدا کنی.
عرفان مسیحی به او میگوید:
حتی خاک فقیر هم میتواند جای تولد معنا باشد.
آنچه رنج را دگرگون میکند، فقط تغییر شرایط نیست؛ به کشاورز ایمان داشته باش به او عاشقانه مهر بورز و تسلیم باش تا از دل رنج، رشد کنی و ثمر دهی.
قبالا به او میگوید:
جهان از آغاز، جهانی صاف و بینقص نبوده است.
شکستگی در بافت هستی وجود دارد.
پس اگر در خاکی نابرابر افتادهای، فقط قربانی این شکستگی نیستی؛ میتوانی در همانجا بخشی از ترمیم آن هم باشی. ریشه هایت را بگستران و گسست ها را بپوشان.
و اگر بخواهیم از زبان دونخوان حرف بزنیم، او شاید به دانه بگوید:
اینکه کجا افتادهای، تمام ماجرا نیست.
بخش بزرگی از انرژی تو صرفِ ترحم به خود و اهمیت دادن بیش از حد به داستان شخصیات میشود که چه جای سختی افتادی. کشاورز اصلا نه عادل است نه حکیم است اینها تصورات توست.
به جای اینکه مدام حساب کنی چه کسی خاک بهتری دارد، همه نیروی خود را وقف این کن از خاک سربر آوری و نگاهی به کشاورز بیاندازی. سبز شو و به خاک اینقدر نچسب.
مثل یک جنگجو، نه با شکایت، بلکه با بیعیب ونقصی.
در انتها تمام این توجیحات فقط یک چیز را میگویند دانه تا وقتی فقط به جای افتادن فکر میکند، رنج میکشد؛
از لحظهای که دقتش را بر رویش بگذارد، تازه راهش آغاز میشود.
@Atashdaron1