عشق؛ عقربهای برای سنجیدن درستی مسیر
در پایان افسانههای قدرت، دن خوان به کارلوس میگوید: «زندگی یک جنگجو خالی نیست؛ پر از عشق است.»
بعد خنارو را میبینیم که در انرژی زمین، با حالتی شگفتانگیز و کودکانه میغلتد و شنا میکند؛ گویی با خودِ زندگی رابطهای عاشقانه دارد.
به نظرم این صحنه را میشود جدیتر از یک تصویر زیبا حساب کرد؛ حتی میشود آن را بهعنوان یک معیار برای سنجش مسیر قرار داد.
مهم نیست چه سیستمی را دنبال میکنیم.
مهم نیست چند کتاب خواندهایم، چه تجربههایی داشتهایم، رؤیا دیدهایم یا ندیدهایم، در غار چله نشستیم یا درگیر دانشگاه و شرکت تجاری بودیم. حتی مهم نیست اساساً هیچ سلوک معنویای داشتهایم یا نه.
یک پرسش سادهتر وجود دارد:
این شیوه از زندگی، با گذشت زمان از من چه جور انسانی ساخته است؟
خشنتر؟
عبوستر؟
خودبزرگبینتر؟
متمایزتر از دیگران؟
مطمئنتر از اینکه «من میدانم و آنها نمیدانند»؟
یا:
ملایمتر؟
وسیعتر؟
باگذشتتر؟
آزادتر از نفرت؟
و قادرتر به دیدن زندگی بدون اینکه دائماً میان «خودی» و «غیرخودی» دیوار بکشد؟
شاید یکی از ظریفترین تفاوتها همینجا باشد:
تفاوت، اجتنابناپذیر است؛ تمایز، انتخاب ماست. با خودی و غیرخودی کردن تفاوت را تا عرصه هویت متخاصم برای دیگری بالا میبریم.
اما اگر بگوییم من با دیگری تفاوت دارم.
او ممکن است عقاید، تجربهها، ارزشها و انتخابهایی کاملاً متفاوت با من داشته باشد.
اما این تفاوت الزاماً نباید او را به «دیگری» تبدیل کند؛ به کسی که باید تحقیرش کنم، از او متنفر باشم یا خودم را از او برتر بدانم.
میتوانم تفاوت خودم را با یک انسان ببینم، بدون اینکه انسان بودن او را انکار کنم.
میتوانم تفاوت خودم را با یک درخت ببینم، بدون اینکه هستی آن را بیارزشتر از خودم فرض کنم.
و حتی میتوانم با کسی که از نظر سیاسی یا فکری عمیقاً مخالف من است اختلاف داشته باشم، بدون اینکه این اختلاف ضرورتاً به نفرت و خشونت تبدیل شود.
احتمالا عشق به معنای دون خوانی دقیقاً «دوست داشتن شدید» نیست.
بلکه بیشتر نوعی رابطه نداشتن با جهان از موضع دشمنی دائمی باشد؛ توانایی دیدن تفاوتها بدون گرفتار شدن در تمایز.
در این صورت، خشم پنهانی که از تقسیم دائمی جهان به «من و آنها» تولید میشود، آرامآرام فرسوده میگردد.
و شاید اینجا بتوان معنای دیگری برای اقتدار پیدا کرد.
اگر اقتدار بیشتر شود اما نفرت، خودبزرگبینی و احساس برتری هم بیشتر شود، شاید چیزی را اشتباه فهمیدهایم. اقتدار باید ظرفیت بیشتری برای زندگی ایجاد کند، نه ظرفیت بیشتری برای نفرت.
اگر تمام تجربههای ماورایی برای کسی اتفاق افتد، رؤیاها، دیدن، سفرهای شمنی و جابهجایی پیوندگاه واقعاً برایش میسر شده باشد، باز یک سؤال باقی میماند:
تمام این تجارب با من چه کردهاند؟
آیا مرا به انسانی بستهتر و متمایزتر تبدیل کردهاند، یا به انسانی که میتواند جهان را با عشق بیشتری ببیند؟
شاید در نهایت مهمترین نشانه راه همین باشد.
نه اینکه چه چیزهایی میتوانی انجام بدهی؛
بلکه اینکه در حضور زندگی، چه کسی شدهای.
و اگر کسی حتی فقط یک ساعت از زندگیاش را در چنین کیفیتی از مواجهه با هستی زندگی کرده باشد، اگر بعد از مرگ هیچ زندگی دیگری در کار نباشد. به تنهایی آن یک ساعت میوه حیات را برای او به ارمغان آورده است.
@Atashdaron1
Post #1030
2.67K
- 🔥 24
- ❤ 19
- 👍 8
- 🥰 2