قسمت ۵: دونخوان و پایان طلبکاری از جهان
و حالا به موضع دون خوان میپردازیم که برای من به بقیه موارد بالا رجحان دارد و البته همانطور که گفتم در نهایت مهم انتخاب شخصی و جدیت و صداقت در دل سپردن به پاسخ است.
اما پاسخ دونخوان از جنس دیگری است. او نمیکوشد ثابت کند جهان عادل است. حتی نمیخواهد جهان را تبرئه کند. او مسئله را از جای دیگری میبیند: از نظر او رنج اصلی انسان از اینجاست که خود را مرکز جهان میپندارد و انتظار دارد هستی مطابق تصور او منصفانه رفتار کند.او شاید اینگونه میگوید:
جهان قرار نیست با معیارهای شخصی ما منصفانه باشد. کار سالک این نیست که از جهان طلبکار باشد؛ کار او این است که انرژیاش را از شکایت، مقایسه و ترحم به خود پس بگیرد و به «دیدن» و آزادی درونی برسد.
یکی از مفاهیم مرکزی در آموزشهای دونخوان، self-importance یا «اهمیت شخصی» است.
از نگاه او انسان معمولی دائما خودش را مرکز ماجرا میبیند: چرا من کمتر دارم؟چرا او بیشتر دارد؟
چرا حق من داده نشد؟چرا جهان با من چنین کرد؟چرا سرنوشت با من منصف نبود؟
دونخوان احتمالا میگفت بخش زیادی از این رنج، از خودِ اتفاق بیرونی نمیآید؛ از این میآید که ما احساس میکنیم شخص خاصی هستیم که جهان باید حساب ویژهای برایمان باز کند. نه اینکه رنج واقعی نیست؛ بلکه تفسیر ذهنی ما از رنج، آن را چند برابر میکند.
در کتابهای کاستاندا، دونخوان بارها با چیزی شبیه self-pity یا «دلسوزی برای خود» میجنگد.
از نگاه او وقتی انسان مدام در این حالت میماند که:
«بیچاره من» «حق من را خوردند» «زندگی با من بد کرد» «چرا من اینقدر بدشانسام؟»
و در نهایت انرژی حیاتیاش هدر میرود. در منطق دونخوان، این نوع فکر کردن، انسان را در همان «زندگی معمولی» زندانی نگه میدارد؛ زندگیای که در آن فرد اسیر واکنشهای مکانیکی، مقایسه، خشم و رنجش است.
تفاوت مهم نگاه دونخوان با برخی عرفانهای دینی این است که او معمولا جهان را با زبان «عدالت الهی» توضیح نمیدهد. در این نگاه، جهان یک دادگاه اخلاقی ساده نیست که در آن هر کس فوری و شفاف به اندازه استحقاقش پاداش بگیرد. جهان بسیار وسیعتر، بیرحمتر و رازآلودتر از معیارهای معمول انسانی است. پس اگر کسی بگوید:
«در خود خلقت هم نابرابری هست؛ یکی سالم به دنیا میآید، یکی بیمار؛ یکی با استعداد، یکی محروم»، پاسخ دونخوان احتمالا این نیست که: «نگران نباش، همهچیز عادلانه توضیح داده میشود.»
بلکه بیشتر این است که:
«اینها واقعیتهای میدان نبردند. جنگجو وقتش را صرف شکایت از میدان نمیکند؛ انرژیاش را جمع میکند و بینقص عمل میکند.»
در جهانبینی دونخوان، انسان مطلوب «جنگجو» است؛ اما نه جنگجو به معنای خشونتطلب، بلکه به معنای کسی که: هوشیار است-انرژیاش را تلف نمیکند-با واقعیت روبهرو میشود-از خودفریبی دوری میکند-مرگ را مشاور خود میکند-در برابر شرایط، بینقص عمل میکند.
برای جنگجو، پرسش اصلی این نیست: «چرا سهم من مثل دیگری نیست؟»
بلکه این است:«با همین شرایطی که الان دارم، دقیقترین، پاکترین و مقتدرترین کنش من چیست؟»
این نگاه بسیار مهم است. دونخوان توجه را از «مقایسه سهمها» منتقل میکند به «کیفیت حضور و کنش».
یکی از آموزههای مشهور دونخوان این است که انسان باید مرگ را مشاور خود کند.
معنایش این است که اگر هر لحظه به یاد بیاوری که مرگ نزدیک و قطعی است، بسیاری از رنجشهای معمول کمرنگ میشوند:اینکه فلانی بیشتر دارد-اینکه من کمتر دیده شدم-اینکه چرا زندگی کاملا منصف نیست-اینکه چرا پاداش من با دیگری برابر نیست
از نگاه دونخوان، مرگ به ما یادآوری میکند که فرصت بسیار محدود است. پس اتلاف انرژی در حسادت، مقایسه، شکایت و دلسوزی برای خود، از نظر جنگجو نوعی حماقت است. نه چون عدالت مهم نیست، بلکه چون انرژی و زمان ما محدودتر از آن است که در واکنشهای فرساینده بسوزد.
دونخوان مفهوم مهمی دارد به نام impeccability که معمولا میشود آن را «بیعیبونقصی» یا «درستکاری کامل در مصرف انرژی» ترجمه کرد. بینقصی یعنی:
انرژیات را بیهوده تلف نکنی-درگیر نمایش نفس نشوی-کاری را که باید، با تمام توان انجام دهی
از نتیجه، هویت نسازی-از شکست، قربانیبودن نسازی-از موفقیت، خودبزرگبینی نسازی
در برابر نابرابری پاداش، دونخوان احتمالا نمیگوید: «اصلا مهم نیست.» بلکه میگوید:
اگر درگیر رنجش و مقایسه شوی، قدرتت را از دست میدهی. جنگجو به جای شکایت، انرژیاش را به آگاهی و کنش دقیق تبدیل میکند.
Post #1013
1.67K
- ❤ 13
- 👍 5
- 🙏 2