کانال تلگرام بحث آنارشیستی
وبسایت: anarshism.com
ایمیل: contact@anarshism.com
گروه تلگرام: t.me/+RRUTo6xyoT468fgO
کتابخانه شورشی: @Insurrection_Library
Post #1004
232
Anarchism Perspective . نگر آنارشیسم ما فقط تاوان دادیم زانیار https://www.anarshism.com/fa/we-just-paid-the-price/ #افغانستان #طالبان #جنگ #پاکستان #آمریکا
ما فقط تاوان دادیم
زانیار
https://www.anarshism.com/fa/we-just-paid-the-price/
کابل یک شهر بود که خودش خودش را ویران کرد. این جمله را زیاد نمیشنوی، چون همیشه قصه اینطور تعریف میشود که یک دشمن بیرونی آمد و خراب کرد و رفت. اما اوایل دههی نود، وقتی گروههای مختلف مجاهدین، همانهایی که تا دیروز شانهبهشانه علیه شوروی میجنگیدند، توپهایشان را چرخاندند به سمت هم، این خود شهر بود که تکهتکه شد، به دست کسانی که همهشان به یک زبان حرف میزدند، به یک قبله نماز میخواندند. آدم وقتی این را میفهمد، دیگر نمیتواند جنگ را ساده نگاه کند. جنگ همیشه یک چهرهی بیرونی دارد و یک ماشین داخلی، و آن ماشین اغلب هیچ ربطی به آن چیزی ندارد که رویش تابلو زدهاند.
خواجه آصف وقتی گفت جنگ افغانستان بخاطر اسلام نبود بلکه بخاطر رضایت آمریکا بود، داشت یک راز را فاش میکرد که هیچکس در قدرت دوست ندارد فاش شود: که جنگ، برای آنهایی که راهش میاندازند، هیچوقت دربارهی چیزی که به مردم گفته میشود نیست. جنگ یک معامله است بین چند مرد پشت میز، و کلمهی دین یا وطن یا آزادی فقط برچسبیست که روی جعبه میچسبانند تا مابقی راضی شوند داخلش را نپرسند. مشکل این نیست که این گپ دروغ بود. مشکل این است که این گپ، همان حرفیست که هر دولتی، هر فرماندهای، هر حزبی که تا حالا افغانستان را به جنگ کشانده، اگر یک روز راستش را بزند، همین را خواهد گفت.
و مردم عادی این میان چه کارهاند؟ هیچکاره. کسی که در یک روستای دورافتاده در دایکندی یا در یک کوچهی تنگ در ننگرهار زندگی میکرد، هیچوقت چوکیای دور آن میز نداشت. او فقط یک روز صدای انفجار شنید، یا یک گروه مسلح به خانهاش هجوم برد، یا برادرش را برای جبهه بردند و دیگر برنگشت. تصمیم گرفته شده بود، جای دیگری، توسط آدمهای دیگری، و او فقط باید تاوانش را میداد. این، دقیقا، فرمول تکرارشوندهی هر جنگ داخلی افغانستان بوده، از جنگهای تنظیمی گرفته تا آمدن طالبان، تا بیست سال جنگ بعدش، تا سقوط سال دو هزار و بیست و یک.
فرار کردن، در این میان، تنها تصمیمی بود که واقعا مال خود مردم بود. تنها جایی که آدم عادی توانست بگوید نه، دیگر نمیمانم. اما حتی همین تصمیم هم یک انتخاب واقعی نبود، یک تسلیم بود، فقط شکل دیگری از همان بیقدرتی. خانوادههایی که پیاده از کوههای ولایتهای مرزی گذشتند، کسانی که پول آخرشان را دادند به قاچاقبر تا از مرز ایران رد شوند، بچههایی که در راه گم شدند یا مردند، همهشان محصول همان تصمیمی بودند که یک عده، جای دیگری، بدون اینکه اسمشان را بپرسند، گرفته بودند.
حالا این را کنار حرف خواجه آصف بگذار. یک وزیر دفاع، سالها بعد، از پشت تریبون، تایید میکند که آن جنگی که این همه آدم را کشت، این همه خانواده را از هم پاشاند، اصلا دربارهی چیزی که فکر میکردند نبود. برای یک لحظه فکرش را بکن: میلیونها نفر، برای چهار دهه، زندگیشان را باختند در جنگی که، به اعتراف یکی از خود بازیگرانش، فقط یک بازی قدرت بین چند دولت بود. نه دین، نه جبهه، نه هیچ آرمانی که رویش شعار داده بودند. فقط قدرت، خالص خالص.
اینجاست که آدم میفهمد مشکل فقط طالبان نیست، فقط پاکستان نیست، فقط این یا آن جناح مجاهدین نیست. مشکل خود سازوکار دولت و جنگ است، جایی که همیشه یک عده تصمیم میگیرند و یک عدهی دیگر میمیرند یا فرار میکنند. تا وقتی این سازوکار سر جایش باشد، فرقی نمیکند اسم جنگ بعدی چه باشد. نتیجهاش همیشه یکی خواهد بود: یک شهر که خودش را دوباره ویران میکند، و آدمهایی که، بیآنکه کسی نظرشان را بپرسد، یا زیر آوار میمانند یا راه میافتند به سمت مرزی که معلوم نیست آنطرفش چه چیزی منتظرشان است…
زانیار
زانیار
https://www.anarshism.com/fa/we-just-paid-the-price/
کابل یک شهر بود که خودش خودش را ویران کرد. این جمله را زیاد نمیشنوی، چون همیشه قصه اینطور تعریف میشود که یک دشمن بیرونی آمد و خراب کرد و رفت. اما اوایل دههی نود، وقتی گروههای مختلف مجاهدین، همانهایی که تا دیروز شانهبهشانه علیه شوروی میجنگیدند، توپهایشان را چرخاندند به سمت هم، این خود شهر بود که تکهتکه شد، به دست کسانی که همهشان به یک زبان حرف میزدند، به یک قبله نماز میخواندند. آدم وقتی این را میفهمد، دیگر نمیتواند جنگ را ساده نگاه کند. جنگ همیشه یک چهرهی بیرونی دارد و یک ماشین داخلی، و آن ماشین اغلب هیچ ربطی به آن چیزی ندارد که رویش تابلو زدهاند.
خواجه آصف وقتی گفت جنگ افغانستان بخاطر اسلام نبود بلکه بخاطر رضایت آمریکا بود، داشت یک راز را فاش میکرد که هیچکس در قدرت دوست ندارد فاش شود: که جنگ، برای آنهایی که راهش میاندازند، هیچوقت دربارهی چیزی که به مردم گفته میشود نیست. جنگ یک معامله است بین چند مرد پشت میز، و کلمهی دین یا وطن یا آزادی فقط برچسبیست که روی جعبه میچسبانند تا مابقی راضی شوند داخلش را نپرسند. مشکل این نیست که این گپ دروغ بود. مشکل این است که این گپ، همان حرفیست که هر دولتی، هر فرماندهای، هر حزبی که تا حالا افغانستان را به جنگ کشانده، اگر یک روز راستش را بزند، همین را خواهد گفت.
و مردم عادی این میان چه کارهاند؟ هیچکاره. کسی که در یک روستای دورافتاده در دایکندی یا در یک کوچهی تنگ در ننگرهار زندگی میکرد، هیچوقت چوکیای دور آن میز نداشت. او فقط یک روز صدای انفجار شنید، یا یک گروه مسلح به خانهاش هجوم برد، یا برادرش را برای جبهه بردند و دیگر برنگشت. تصمیم گرفته شده بود، جای دیگری، توسط آدمهای دیگری، و او فقط باید تاوانش را میداد. این، دقیقا، فرمول تکرارشوندهی هر جنگ داخلی افغانستان بوده، از جنگهای تنظیمی گرفته تا آمدن طالبان، تا بیست سال جنگ بعدش، تا سقوط سال دو هزار و بیست و یک.
فرار کردن، در این میان، تنها تصمیمی بود که واقعا مال خود مردم بود. تنها جایی که آدم عادی توانست بگوید نه، دیگر نمیمانم. اما حتی همین تصمیم هم یک انتخاب واقعی نبود، یک تسلیم بود، فقط شکل دیگری از همان بیقدرتی. خانوادههایی که پیاده از کوههای ولایتهای مرزی گذشتند، کسانی که پول آخرشان را دادند به قاچاقبر تا از مرز ایران رد شوند، بچههایی که در راه گم شدند یا مردند، همهشان محصول همان تصمیمی بودند که یک عده، جای دیگری، بدون اینکه اسمشان را بپرسند، گرفته بودند.
حالا این را کنار حرف خواجه آصف بگذار. یک وزیر دفاع، سالها بعد، از پشت تریبون، تایید میکند که آن جنگی که این همه آدم را کشت، این همه خانواده را از هم پاشاند، اصلا دربارهی چیزی که فکر میکردند نبود. برای یک لحظه فکرش را بکن: میلیونها نفر، برای چهار دهه، زندگیشان را باختند در جنگی که، به اعتراف یکی از خود بازیگرانش، فقط یک بازی قدرت بین چند دولت بود. نه دین، نه جبهه، نه هیچ آرمانی که رویش شعار داده بودند. فقط قدرت، خالص خالص.
اینجاست که آدم میفهمد مشکل فقط طالبان نیست، فقط پاکستان نیست، فقط این یا آن جناح مجاهدین نیست. مشکل خود سازوکار دولت و جنگ است، جایی که همیشه یک عده تصمیم میگیرند و یک عدهی دیگر میمیرند یا فرار میکنند. تا وقتی این سازوکار سر جایش باشد، فرقی نمیکند اسم جنگ بعدی چه باشد. نتیجهاش همیشه یکی خواهد بود: یک شهر که خودش را دوباره ویران میکند، و آدمهایی که، بیآنکه کسی نظرشان را بپرسد، یا زیر آوار میمانند یا راه میافتند به سمت مرزی که معلوم نیست آنطرفش چه چیزی منتظرشان است…
زانیار






