بدون ارباب
زانیار
https://www.anarshism.com/fa/no-master-afghanistan/
افغانستان این روزها صحنهی یک نبرد است، اما نه نبرد میان ظلم و آزادی. نبرد میان کسانی که میخواهند بر مردم حکم برانند و کسانی دیگر که میخواهند جای آنها را بگیرند. این را باید صریح گفت، بدون شعار و بدون تعارف: هیچکدام از طرفهای این میدان، نجاتدهندهی مردم نیستند.
طالبان یک حکومت مذهبی و نظامی است که با زور اسلحه بر گردهی مردم سوار شده. زنان را از خانه بیرون نمیگذارد، دختران را از مدرسه محروم کرده، جوانان را در شهرهای مختلف بدون دلیل روشن بازداشت میکند، و هر صدای مخالفی را با شکنجه، ترور یا حبس خاموش میسازد. این ساختار، نه یک اشتباه یا انحراف، بلکه منطق طبیعی هر قدرت متمرکز است: قدرتی که خود را نمایندهی خدا یا ملت یا انقلاب معرفی میکند، همیشه به بهانهی نظم یا شریعت یا امنیت، بدن و زندگی مردم عادی را مصادره میکند.
درگیریهای اخیر بدخشان این را روشنتر نشان داد. جمعهخان فاتح، فرماندهای که خود بخشی از دستگاه طالبان بود، وقتی با مرکز اختلاف پیدا کرد، دست به اسلحه برد. نه برای مردم بدخشان، که برای سهم خودش در قدرت. وقتی هم شکست خورد، تسلیم شد و افرادش خلع سلاح شدند. مردم منطقه در این میان هیچ نقشی نداشتند جز تحمل جنگ، از دست دادن نزدیکانشان، و بعد دیدن اینکه یک فرمانده جای خود را با فرماندهای دیگر عوض کرد. این الگوی همیشگی افغانستان است: جنگ قدرت میان زورمندان، با نام مردم و بر بدن مردم.
از سوی دیگر، نظامیان سابق جمهوریت این روزها رجز میخوانند، خودشان را مقاومتگر و ناجی جا میزنند، حمله میکنند و کشته میشوند یا میکشند. اما یادمان نرود اینها همان کسانی بودند که در دوران جمهوریت، در کنار ناتو و سربازان آمریکایی، بمباران کردند، عملیات شبانه راه انداختند، خانه به خانه گشتند، و مردم بیگناه را کشتند. آنها هم بخشی از یک دستگاه بودند، دستگاهی که با پول و اسلحهی خارجی، به نام دموکراسی و مبارزه با تروریسم، افغانستان را به میدان کشتار تبدیل کرد. حالا که آن دستگاه فروپاشیده، بازماندههای آن خودشان را قهرمان مینامند. اما یک نظامی سابق که زیر پرچم تازهای
اسلحه به دست میگیرد، هنوز نظامی است؛ منطقش هنوز همان منطق فرمانده و فرمانبر، هنوز همان منطق کشتن به نام یک هدف بزرگتر.
اینجاست که باید نکتهی اصلی را گفت: مشکل افغانستان طالبان به تنهایی نیست. مشکل، خود ایدهی حکومتکردن بر دیگران است. هر گروهی که فکر کند حق دارد از بالا برای مردم تصمیم بگیرد، بجنگد، بکشد، سرکوب کند، به اسم دین یا ملت یا آزادی یا امنیت، بازتولیدکنندهی همان رنجی است که مردم هفتاد سال است تحمل میکنند. جمهوری هم ظلم داشت، امارت هم ظلم دارد. تفاوتشان در شکل است، نه در جوهر.
زندانهای طالبان پر است از جوانانی که هیچ اتهام روشنی ندارند. زنانی که حق کار و تحصیل و حتی حضور در خیابان را از دست دادهاند. ترورها و حملات این روزها، چه از سوی طالبان علیه مخالفان داخلیشان مثل فاتح، چه از سوی نظامیان سابق علیه طالبان، همه بخشی از یک چرخهاند: چرخهای که در آن انسانهای عادی، کسانی که نه اسلحه دارند نه قدرت، تنها کسانیاند که واقعا میمیرند، واقعا زندانی میشوند، واقعا گرسنه میمانند.
نگاه آنارشیستی به این وضعیت، نگاهی نیست که بین بد و بدتر یکی را انتخاب کند. نگاهی است که میپرسد: چرا اصلا باید کسی بر کس دیگر حکومت کند؟ چرا باید تصمیم دربارهی زندگی یک زن در بدخشان یا یک جوان در هرات، در دست یک ملا در قندهار یا یک ژنرال در واشنگتن یا یک فرماندهی سابق در کابل باشد؟ راهحل، جایگزینی یک قدرت با قدرت دیگر نیست. راهحل، از هم پاشاندن خود ایدهای است که میگوید عدهای باید فرمان بدهند و بقیه اطاعت کنند.
این حرف رویاپردازی نیست. در همین جامعهی زخمخورده، مردم هر روز بدون اجازهی هیچ حکومتی زندگی را ادامه میدهند: همسایهها به هم کمک میکنند، معلمان مخفیانه درس میدهند، شبکههای کوچک همبستگی شکل میگیرد. اینها جوانههای همان چیزیاند که آنارشیسم از آن حرف میزند: سازماندهی افقی، بدون فرمانده، بر پایهی نیاز واقعی مردم، نه بر پایهی جاهطلبی یک گروه مسلح.
افغانستان به یک ارباب تازه نیاز ندارد، نه با عمامه، نه با یونیفورم. نیاز دارد که مردمش باور کنند رهایی از پایین میآید، نه از تعویض کسی که در بالا نشسته.
زانیار
Post #996
294