مردی که مُرد، کشوری که هنوز دارد میمیرد..
https://www.anarshism.com/fa/man-who-died-country-still-dying/
اسامه بنلادن یک بار مرد، در یک شب در ایبتآباد، با چند گلوله و بدون محاکمه. افغانستان اما بیست و یکسال مرد؛ مرگی به درازای یک نسل کامل، آهسته، هر روز یک تکه، در بمبارانها، در گرسنگی، در سرمای زمستانهایی که هیزم برای سوزاندن نبود. آمریکا برای کشتن یک مرد، یک کشور را قربانی کرد، و این معامله را هیچکس از ما نپرسید. نه امضایی گرفتند، نه رایی، نه حتی یک اطلاعیه. فقط یک روز از خواب بیدار شدیم و فهمیدیم زمین زیر پایمان صحنهی انتقام کسی دیگر شده.
بنلادن نه در قندهار به دنیا آمده بود، نه در کابل، نه در هیچجای این خاک. مهمانی بود که میزبانش را به کام مرگ کشاند. اما وقتی آمریکا خواست انتقام بگیرد، فرقی میان میزبان و مهمان قائل نشد. یک ملت به اندازهی جرم یک مهمان ناخوانده مجازات شد، منطقی که در هیچکجای دیگر دنیا، برای هیچ ملت دیگری، اینقدر بیرحمانه اجرا نشد.
بهانه از اول همین بود: القاعده جایی در این خاک پناه گرفته. با همین یک جمله، دروازهی بیست و یک سال ویرانی باز شد. اما اگر واقعا هدف یک گروه بود، چرا مسیر مبارزه از روستاها گذشت، از عروسیها، از مکاتب و شفاخانهها؟ چرا هر بار طیاره چرخید و شلیک کرد، آدرس درست را گم کرد، اما همیشه دقیقا به سمت جایی میرفت که کمترین بها برای بمبانداز و بیشترین بها برای ما داشت؟ الگویی که چند سال بعد در عراق تکرار شد، اول در افغانستان تمرین شده بود؛ با این تفاوت که عراق لااقل یک نام روی نقشهی ذهن جهانیان داشت. افغانستان حتی همین را هم نداشت. برای بیشتر دنیا، ما یک لکهی مبهم و دورافتاده بودیم، جایی که هرچه رویش میریختند، در سکوت فرو میرفت.
عروسیها را بمباران کردند، به این بهانه که یک نفر در میان جمع مظنون بود. یک نفر، در میان صدها نفری که میرقصیدند، آواز میخواندند، برای یک شب فراموش کرده بودند در چه کشوری زندگی میکنند. طیاره بالای سرشان چرخید، تصمیم گرفت، شلیک کرد. بعد یک بیانیهی کوتاه: هدف دقیق بود، احتمال تلفات غیرنظامی وجود داشت. این جمله را باید چند بار خواند تا وزنش را فهمید؛ زندگی یک عروس افغانستانی، در دستگاه محاسبهی نظامی، فقط یک احتمال بود، نه یک واقعیت مسلم. عددی در حاشیهی گزارش، نه دختری با لباسی که مادرش هفتهها برایش دوخته بود.
جنوب افغانستان را به آزمایشگاه بدل کردند. سلاحهایی که در هیچکجای دیگر دنیا اجازهی استفاده نداشت، اینجا آزموده شد؛ روی خاکی که هیچ سازمان بینالمللی برایش گزارش تهیه نمیکرد، روی مردمی که فریادشان به هیچ دادگاهی نمیرسید. سالها بعد، کودکانی با نقصهای مادرزادی عجیب در همان مناطقی به دنیا آمدند که زیر باران این آزمایشها بود، و هیچکس این را به گردن نگرفت، چون هیچکس مجبور به پاسخگویی نبود. ما موش آزمایشگاهیشان بودیم، بیآنکه کسی حتی زحمت پرسیدن رضایتمان را به خود بدهد.
و در پایان این بیست و یک سال، بعد از اینهمه خون به نام مبارزه با تروریسم، همان تروریست را دو دستی به ما تحویل دادند. رفتند و کسی را روی چوکی قدرت نشاندند که خودشان یک روز اسمش را دشمن گذاشته بودند. این را نمیشود سهلانگاری خواند؛ این یک معامله بود. معاملهای که در آن جان و آیندهی میلیونها زن و دختر و پسر افغانستانی، فقط یکی از اقلام روی میز بود. آنها بیست سال جنگیدند، نه برای نابودی یک ایدئولوژی، بلکه برای اینکه روزی، با کمترین هزینه برای خودشان، از این باتلاق بیرون بیایند؛ و اگر بیرون آمدن یعنی سپردن یک ملت به دست همان کسانی که قرار بود نابودشان کنند، مشکلی نبود. برایشان مهم این بود که پرچمشان از این میدان جمع شود، نه اینکه چه کسی روی این خاک باقی میماند.
این را نمیخواهم با آه بنویسم، چون آه فقط ما را در جای قربانی مینشاند، و قربانی بودن نقشی است که برایمان نوشتهاند تا بازیاش کنیم و ساکت بمانیم. باید با ذهنی روشن نوشت، ذهنی که خشمگین است اما گیج نیست: هیچ دولتی، نه آمریکا، نه ناتو، نه هیچ ابرقدرت دیگری، برای عدالت طراحی نشده؛ برای بقای خودش طراحی شده. دولت ماشینیست که وقتی گرسنه میشود سوخت میخواهد، و آن سوخت گاهی نفت است، گاهی موقعیت ژئوپلیتیک، گاهی فقط نیاز به نمایش قدرت بعد از یک تحقیر. افغانستان سوخت این ماشین شد، نه چون گناهی کرده بود، بلکه چون در دسترس بود، ضعیف بود، و میشد رویش آزمود که یک امپراتوری زخمخورده هنوز میتواند دنیا را بلرزاند. بیست و یک سال اشغال را به نام دموکراسی فروختند، اما دموکراسیای که از لولهی تفنگ بیرون بیاید، دیگر دموکراسی نیست، تقلیدی از آن است.
Post #998
308
Anarchism Perspective . نگر آنارشیسم مردی که مُرد، کشوری که هنوز دارد میمیرد.. https://www.anarshism.com/fa/man-who-died-country-still-dying/ #911 #افغانستان #القاعده #بن_لادن #طالبان #مهاجرت