Post #77
2.05K
Channel Public Channel
کا کانال اصغر دادبه
@a_daadbeh
- Subscribers
- 1.93K
- Photos
- 3
- Videos
- 55
- Links
- 48
Showing posts older than #78 · Back to latest
Older Posts 20 shown
Post #76
1.86K
Post #75
1.91K
چهل و چهار) خاستگاه دوستی، انسانگرایی
درآمد
پیشتر در دو ــ سه یادداشت از دوستی سخن در میان آمد. همچنین، به مناسبت روز سعدی، اول اردیبهشتماه جلالی، طی سه سخنرانی در لایو یونسکو و لایو مرکز سعدیشناسی از بیانیه یا به تعبیر فرنگیمآبها از مانیفست سعدی سخن گفتم. مرکز جهانبینی سعدی، که با زبان و بیان شاعرانه گزارش شده، «انسان» و «انسانیت» یا به تعبیر خود او «آدمیت» است.
بههمین سبب، از دیدگاه سعدی، هم علمْ آدمیت است، هم عشق. این سخن بدان معناست که علم اگر در خدمت انسانیت یا آدمیت نباشد علم نیست، که: «علم آدمیت است و جوانمردی و ادب/ ورنی ددی بهصورت انسان مصوّری». عشق هم اگر به انسانیت نینجامد و در خدمت آدمیت قرار نگیرد عشق نیست، که: «عشق آدمیت است گر این ذوق در تو نیست/ همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را».
با چنین نگرشی است که بنیاد جهانبینیِ سعدی انسان است و انسانیت، و بیانیهٔ جهانبینی او در آن سه بیت معروف گزارش شده است؛ سه بیتی که همچنان تازگی دارد و همچنان گویاترین بیانیهٔ انسانگرایانه است؛ این سه بیت:
بنیآدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
با چنین نگرشی است که نیکیها، یا به تعبیر حکما فضایل، و گرامیتر از همه «دوستی» معنی مییابد و دشمنی رنگ میبازد.
میتوان با مقایسهٔ دو اصل اخلاقی به اهمیت بیانیهٔ سعدی که بخشی از حکمت ملی ایران است پی برد:
ــ این، مشکل شماست. اصل اخلاقی وارداتیای که متأسفانه اینروزها در بسیاری از موارد شنیده میشود.
ــ مشکل شما مشکل ماست:
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
با پیروی از کدام اصلْ زندگی انسانی معنی مییابد؟
همراه این یادداشت سخنرانی دوبخشی ایرادشده (بهاصطلاح لایو) در مرکز سعدیشناسی، در تاریخ چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ را به یاران گرامی کانال تقدیم میکنم.
@a_daadbeh
درآمد
پیشتر در دو ــ سه یادداشت از دوستی سخن در میان آمد. همچنین، به مناسبت روز سعدی، اول اردیبهشتماه جلالی، طی سه سخنرانی در لایو یونسکو و لایو مرکز سعدیشناسی از بیانیه یا به تعبیر فرنگیمآبها از مانیفست سعدی سخن گفتم. مرکز جهانبینی سعدی، که با زبان و بیان شاعرانه گزارش شده، «انسان» و «انسانیت» یا به تعبیر خود او «آدمیت» است.
بههمین سبب، از دیدگاه سعدی، هم علمْ آدمیت است، هم عشق. این سخن بدان معناست که علم اگر در خدمت انسانیت یا آدمیت نباشد علم نیست، که: «علم آدمیت است و جوانمردی و ادب/ ورنی ددی بهصورت انسان مصوّری». عشق هم اگر به انسانیت نینجامد و در خدمت آدمیت قرار نگیرد عشق نیست، که: «عشق آدمیت است گر این ذوق در تو نیست/ همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را».
با چنین نگرشی است که بنیاد جهانبینیِ سعدی انسان است و انسانیت، و بیانیهٔ جهانبینی او در آن سه بیت معروف گزارش شده است؛ سه بیتی که همچنان تازگی دارد و همچنان گویاترین بیانیهٔ انسانگرایانه است؛ این سه بیت:
بنیآدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
با چنین نگرشی است که نیکیها، یا به تعبیر حکما فضایل، و گرامیتر از همه «دوستی» معنی مییابد و دشمنی رنگ میبازد.
میتوان با مقایسهٔ دو اصل اخلاقی به اهمیت بیانیهٔ سعدی که بخشی از حکمت ملی ایران است پی برد:
ــ این، مشکل شماست. اصل اخلاقی وارداتیای که متأسفانه اینروزها در بسیاری از موارد شنیده میشود.
ــ مشکل شما مشکل ماست:
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
با پیروی از کدام اصلْ زندگی انسانی معنی مییابد؟
همراه این یادداشت سخنرانی دوبخشی ایرادشده (بهاصطلاح لایو) در مرکز سعدیشناسی، در تاریخ چهارم اردیبهشت ۱۳۹۹ را به یاران گرامی کانال تقدیم میکنم.
@a_daadbeh
Post #74
1.5K
Forwarded from مرکز فرهنگی شهرکتاب
نگرش بلاغی استادهمایی
سخنان دکتراصغردادبه استاددانشگاه وحافظ شناس درباره نگرش بلاغی استادجلال الدین همایی وتحقیقات همایی دراین زمینه با نگاه به دوکتاب " صناعات ادبی" و" معانی وبیان". نگاه بلاغی ومبتکرانه وعالمانه همایی دررفع مشکلات برخی ازدشواریهای فهم شعرحافظ بسیارموثروراهگشاست.
@Bookcitycc
سخنان دکتراصغردادبه استاددانشگاه وحافظ شناس درباره نگرش بلاغی استادجلال الدین همایی وتحقیقات همایی دراین زمینه با نگاه به دوکتاب " صناعات ادبی" و" معانی وبیان". نگاه بلاغی ومبتکرانه وعالمانه همایی دررفع مشکلات برخی ازدشواریهای فهم شعرحافظ بسیارموثروراهگشاست.
@Bookcitycc
Post #73
1.67K
یادی از استاد بزرگ جلالالدین همایی، به مناسبت چهلمین سالگرد درگذشت ایشان 👇🏻
Post #72
2.09K
چهل و سه) دوستی، برترین نیاز بشر
درآمد
پیشتر از دوستی سخن گفتیم و بر دو نکته تأکید ورزیدیم: یکی، دوستی فضیلتبنیاد (به تعبیر ارسطو) و افزودیم که گرچه دوستی فضیلتبنیاد، دوستی برای دوستی است، اما لذت و سود هم، که خاستگاه دو گونه دوستی است، یعنی دوستی جوانان و دوستی پیران، در پرتو آن به بار میآید؛ دوم، با یاد کردن از مراتب دوستی که عبارت است از پیوند مودت دو تن و رابطهٔ عاشقانه با معشوق خاکی و افلاکی، از اهمیت دوستی بهعنوان یک پدیدهٔ معنوی و فرهنگی سخن در میان آوردیم و اکنون بر پدیدهای انگشت مینهیم که به دوستی تقدس میبخشد؛ بر پدیدهٔ سوگند:
سوگند به دوستی
تقدس با موضوع سوگند، تلازم دارد. گذشته از پدیدههای مقدس ــ که موضوع سوگند است ــ دیگر پدیدهها با این نگاه که در حکم پدیدههای مقدساند، موضوع سوگند قرار میگیرند؛ مثل سوگند خوردن به جان عزیزان. دوستی با چنین نگرشی موضوع سوگند قرار میگیرد:
به دوستی، که اگر زهر باشد، از دستت
چنان به ذوق حلاوت خورم که حلوا را
سعدی، که در پرداختن مضمون سوگندِ هنرمندانه نیز بیهمتاست، غیر از موردی که نقل شد (غزل ۴ کلیات، چاپ فروغی) در غزلها و نیز در قصاید بارها به دوستی سوگند خورده است، از جمله در ( غزل ۱۴۸):
بهراستی، که نخواهم برید از تو امید
بهدوستی، که نخواهم شکست پیمانت
و در یک قصیده به مطلع «خوش است عمر دریغا که جاودانی نیست...» (قصیدهٔ ۸):
اگر جهان همه کام است و دشمن اندرپی
بهدوستی که جهان جای کامرانی نیست
بر بنیاد چنین دیدگاهی نسبت به دوستی است که در فرهنگ ایران «دوستی» از برادری برتر شمرده میشود و حکیمی که درواقع سخنگوی فرهنگ ایران است، در پاسخ بدین پرسش که: برادر بهتر است یا دوست؟ اعلام میدارد: برادری که دوست باشد... .
از ویژگیهای انسانی فرهنگ ایران، حاکم بر سراسر ایران فرهنگی، توصیه به اصل انسانیِ دوستی است. نیاکان ما با پرهیز از دشمنی و با بهکارگیری اصل دوستی ارتباطهای جمعی خود را تنظیم میکردند و چنین بود که ماندند و در برابر هجومها و بیمهریها پایداری کردند. عدول از دوستی درافتادن به ورطهٔ هولناک دشمنی است؛ همان که حافظ بهدرستی گفت: «رنج بیشمار آرد». امروز، نه فقط ما باید بیشتر و بیشتر به اصل دوستی توجه کنیم که جهان نیازمند چنین توجهی است؛ ازآنرو میگویم «بیشتر و بیشتر» که بر آنم مردم ایران کنونی و مردمی که در گسترهٔ ایران فرهنگی میزیند این اصل را یکسره از یادنبردهاند. امروز جهان بیش از هر چیز به اصل دوستی نیاز دارد. گزارهای وحشتانگیزتر و خطرناک از این سخن بزرگان سیاست جهان نمیتوان یافت: «ما در هیچ جای جهان دوست نداریم، منافع داریم»!
کاش این سخن ارسطو را، ارسطویشان را، پیش چشم داشتند که: دوستی فضیلتبنیاد، هم سود بهبار میآورد، هم لذت؛ یعنی که اصل، دوستی است؛ یکی از گوهرهای ارجمند در کان فرهنگ ایران... دریغا که همه و همه، ما و جهان، در کار نزدیکتر شدن به فضای دهشتناک و غیر قابل تحملی هستیم که خواجه در غزلی جاودانی آن را تصویر کرده است؛ غزلی با این مطلع:
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد؟!
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟!
... بکوشیم و به دوستی وفادار مانیم.
@a_daadbeh
https://bit.ly/30wTczn
درآمد
پیشتر از دوستی سخن گفتیم و بر دو نکته تأکید ورزیدیم: یکی، دوستی فضیلتبنیاد (به تعبیر ارسطو) و افزودیم که گرچه دوستی فضیلتبنیاد، دوستی برای دوستی است، اما لذت و سود هم، که خاستگاه دو گونه دوستی است، یعنی دوستی جوانان و دوستی پیران، در پرتو آن به بار میآید؛ دوم، با یاد کردن از مراتب دوستی که عبارت است از پیوند مودت دو تن و رابطهٔ عاشقانه با معشوق خاکی و افلاکی، از اهمیت دوستی بهعنوان یک پدیدهٔ معنوی و فرهنگی سخن در میان آوردیم و اکنون بر پدیدهای انگشت مینهیم که به دوستی تقدس میبخشد؛ بر پدیدهٔ سوگند:
سوگند به دوستی
تقدس با موضوع سوگند، تلازم دارد. گذشته از پدیدههای مقدس ــ که موضوع سوگند است ــ دیگر پدیدهها با این نگاه که در حکم پدیدههای مقدساند، موضوع سوگند قرار میگیرند؛ مثل سوگند خوردن به جان عزیزان. دوستی با چنین نگرشی موضوع سوگند قرار میگیرد:
به دوستی، که اگر زهر باشد، از دستت
چنان به ذوق حلاوت خورم که حلوا را
سعدی، که در پرداختن مضمون سوگندِ هنرمندانه نیز بیهمتاست، غیر از موردی که نقل شد (غزل ۴ کلیات، چاپ فروغی) در غزلها و نیز در قصاید بارها به دوستی سوگند خورده است، از جمله در ( غزل ۱۴۸):
بهراستی، که نخواهم برید از تو امید
بهدوستی، که نخواهم شکست پیمانت
و در یک قصیده به مطلع «خوش است عمر دریغا که جاودانی نیست...» (قصیدهٔ ۸):
اگر جهان همه کام است و دشمن اندرپی
بهدوستی که جهان جای کامرانی نیست
بر بنیاد چنین دیدگاهی نسبت به دوستی است که در فرهنگ ایران «دوستی» از برادری برتر شمرده میشود و حکیمی که درواقع سخنگوی فرهنگ ایران است، در پاسخ بدین پرسش که: برادر بهتر است یا دوست؟ اعلام میدارد: برادری که دوست باشد... .
از ویژگیهای انسانی فرهنگ ایران، حاکم بر سراسر ایران فرهنگی، توصیه به اصل انسانیِ دوستی است. نیاکان ما با پرهیز از دشمنی و با بهکارگیری اصل دوستی ارتباطهای جمعی خود را تنظیم میکردند و چنین بود که ماندند و در برابر هجومها و بیمهریها پایداری کردند. عدول از دوستی درافتادن به ورطهٔ هولناک دشمنی است؛ همان که حافظ بهدرستی گفت: «رنج بیشمار آرد». امروز، نه فقط ما باید بیشتر و بیشتر به اصل دوستی توجه کنیم که جهان نیازمند چنین توجهی است؛ ازآنرو میگویم «بیشتر و بیشتر» که بر آنم مردم ایران کنونی و مردمی که در گسترهٔ ایران فرهنگی میزیند این اصل را یکسره از یادنبردهاند. امروز جهان بیش از هر چیز به اصل دوستی نیاز دارد. گزارهای وحشتانگیزتر و خطرناک از این سخن بزرگان سیاست جهان نمیتوان یافت: «ما در هیچ جای جهان دوست نداریم، منافع داریم»!
کاش این سخن ارسطو را، ارسطویشان را، پیش چشم داشتند که: دوستی فضیلتبنیاد، هم سود بهبار میآورد، هم لذت؛ یعنی که اصل، دوستی است؛ یکی از گوهرهای ارجمند در کان فرهنگ ایران... دریغا که همه و همه، ما و جهان، در کار نزدیکتر شدن به فضای دهشتناک و غیر قابل تحملی هستیم که خواجه در غزلی جاودانی آن را تصویر کرده است؛ غزلی با این مطلع:
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد؟!
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟!
... بکوشیم و به دوستی وفادار مانیم.
@a_daadbeh
https://bit.ly/30wTczn
Post #71
2.46K
چهل و دو) روز دوستی
درآمد
پیشتر، در یادداشتی، از «دوستی» سخن گفتم (یادداشت ششم). طبقهبندی ارسطو را از دوستی به دست دادم: دوستیِ لذتبنیاد یا دوستی جوانان؛ دوستیِ سودبنیاد یا دوستی پیران؛ و دوستیِ فضیلتبنیاد یا دوستی برای دوستی که از آن، لذت و سود نیز «بهتبع» به بار میآید؛ درست چونان کاه ــ که به تعبیر برزویه در مقدمهٔ کلیله و دمنه ــ بهتبع گندم حاصل آید.
در ادامهٔ بحث دوستی هم در آن یادداشت، سخن را با گزارش دیدگاه حکمای ایران، به نقل از «قابوسنامه» به سر بردم.
و اکنون در این یادداشت
و اکنون، در این یادداشت میکوشم، با استفاده از یک اصطلاح فلسفی، از اهمیت دوستی در فرهنگ میهنمان سخن بگویم. آن اصطلاح، «مشترک معنوی» است. توضیح آنکه: اگر یک واژه یا یک نام برای نامیدن چند چیز به کار رود، به شرط آنکه معنای آن چند چیز از یک جنس باشد، به آن میگویند «مشترک معنوی»، مثل «نور» که هم بر نور چراغ اطلاق میشود، هم بر نور نورافکن، هم بر نور خورشید که جمله نورند و تفاوت آنها در شدت و ضعف و نقص و کمال است، اما اگر واژه بر چیزهایی اطلاق شود که معنای آنها هیچ ربطی به هم ندارد، «مشترک لفظی» نام دارد، مثل «عین» که از جمله بر چشم و چشمه و بر طلا اطلاق میشود.
دوستی، مشترک معنوی
دوست و دوستی مشترک معنوی است. دوست در ادبیات هم بر رفیق اطلاق میشود، هم بر معشوق زمینی، هم بر معشوق آسمانی. آن ویژگیای که در هر سه گونه دوستی مشترک است و شدت و ضعف و نقص و کمال میپذیرد «علاقه» است و «مهر و محبت». این ویژگیهاست که سبب نزدیکی و پیوند دو تن بهعنوان دوست میگردد.
یکم) دوست، رفیق: اگر آنسان که ارسطو گفته است «سود» یا «لذت» هم عامل شکل گرفتن دوستی باشد، بههرحال پیوند دوستی بی علاقه برقرار نمیشود؛ علاقهای که موجب میشود دوست به مصلحت دوست بیندیشد. بر این بنیاد است که سعدی میگوید:
دوستان عیبکنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
یا این بیت:
دوست آن باشد که گیرد دست دوست
در پریشانحالی و درماندگی
دوم) دوست، معشوق زمینی: چون علاقه فزونی گیرد و مهر فزایندگی یابد دوست، معشوق میگردد که بسیاری از عشقها با دوستی و مهرورزی دوستانه آغاز میشود. بسامد دوست در معنای معشوق در غزل ــ که باید آن را بیانیهٔ عشق و عاشقی خواند ــ درخور توجه است. سعدی، شاعری که هیچ گویندهای چون او از عشق و دوستی سخن نگفته است، تنها دوازده غزل سروده با ردیف «دوست». بهعنوان نمونه ابیاتی از یک غزل این شاعر بیمانند، با ردیف «دوست» در اینجا آورده میشود:
آب حیات من است خاک سر کوی دوست
گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست
ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار
فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست
گر متفرق شود خاک من اندر جهان
باد نیارد ربود گَرد من از کوی دوست
این دوازده غزل غیر از ابیات بلند هنرمندانهای است که جایجای در غزلها میتوان دید، از جمله این بیت:
درِ چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی
سوم) دوست، معشوق افلاکی: فزونی مهر و دوستی پاک، پایگاه عشق را اعتلا میبخشد و عاشق را از زمین به آسمان و از خاک به افلاک میبرد و متوجه معشوق حقیقی میسازد؛ یعنی که دوست افلاکی در مسیر دوستی جانشین دوست خاکی میشود. باز هم هنریترین و مؤثرترین بیان را در این باب از زبان سعدی میشنویم:
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
«دوست» ما را و همه نعمت فردوس شما را
و این همان معنای بلند عرفانی است که در مقدمهٔ بوستان هم آمده و میتوان از آن به هدف عرفان تعبیر کرد؛ این هدف که عارف در پی بهرهمندی از نعمتهای بهشتی نیست، در پی دیدار (لقا) است و از خدا جز خدا طلب نمیکند که:
خلاف طریقت بوَد کاولیا
تمنا کنند از خدا جز خدا
کاربرد «دوست» در هر سه حوزه و در هر سه معنا، یعنی رابطهٔ محبتآمیز دو انسان، رابطهٔ عاشقانهٔ دو انسان و سرانجام رابطهٔ انسان و خدا، در فرهنگ ایران و تجلی آن در شعر و ادب فارسی از اهمیت و معنای متعالی آن حکایتها بازمیگوید و روشی انسانی و دستیافتنی برای حل بسیاری از مشکلات پیش روی ما مینهد که در ارتباطهای فردی و جمعی گرفتار آنیم.
حافظ سخن را در این باب تمام کرده است:
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
@a_daadbeh
درآمد
پیشتر، در یادداشتی، از «دوستی» سخن گفتم (یادداشت ششم). طبقهبندی ارسطو را از دوستی به دست دادم: دوستیِ لذتبنیاد یا دوستی جوانان؛ دوستیِ سودبنیاد یا دوستی پیران؛ و دوستیِ فضیلتبنیاد یا دوستی برای دوستی که از آن، لذت و سود نیز «بهتبع» به بار میآید؛ درست چونان کاه ــ که به تعبیر برزویه در مقدمهٔ کلیله و دمنه ــ بهتبع گندم حاصل آید.
در ادامهٔ بحث دوستی هم در آن یادداشت، سخن را با گزارش دیدگاه حکمای ایران، به نقل از «قابوسنامه» به سر بردم.
و اکنون در این یادداشت
و اکنون، در این یادداشت میکوشم، با استفاده از یک اصطلاح فلسفی، از اهمیت دوستی در فرهنگ میهنمان سخن بگویم. آن اصطلاح، «مشترک معنوی» است. توضیح آنکه: اگر یک واژه یا یک نام برای نامیدن چند چیز به کار رود، به شرط آنکه معنای آن چند چیز از یک جنس باشد، به آن میگویند «مشترک معنوی»، مثل «نور» که هم بر نور چراغ اطلاق میشود، هم بر نور نورافکن، هم بر نور خورشید که جمله نورند و تفاوت آنها در شدت و ضعف و نقص و کمال است، اما اگر واژه بر چیزهایی اطلاق شود که معنای آنها هیچ ربطی به هم ندارد، «مشترک لفظی» نام دارد، مثل «عین» که از جمله بر چشم و چشمه و بر طلا اطلاق میشود.
دوستی، مشترک معنوی
دوست و دوستی مشترک معنوی است. دوست در ادبیات هم بر رفیق اطلاق میشود، هم بر معشوق زمینی، هم بر معشوق آسمانی. آن ویژگیای که در هر سه گونه دوستی مشترک است و شدت و ضعف و نقص و کمال میپذیرد «علاقه» است و «مهر و محبت». این ویژگیهاست که سبب نزدیکی و پیوند دو تن بهعنوان دوست میگردد.
یکم) دوست، رفیق: اگر آنسان که ارسطو گفته است «سود» یا «لذت» هم عامل شکل گرفتن دوستی باشد، بههرحال پیوند دوستی بی علاقه برقرار نمیشود؛ علاقهای که موجب میشود دوست به مصلحت دوست بیندیشد. بر این بنیاد است که سعدی میگوید:
دوستان عیبکنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
یا این بیت:
دوست آن باشد که گیرد دست دوست
در پریشانحالی و درماندگی
دوم) دوست، معشوق زمینی: چون علاقه فزونی گیرد و مهر فزایندگی یابد دوست، معشوق میگردد که بسیاری از عشقها با دوستی و مهرورزی دوستانه آغاز میشود. بسامد دوست در معنای معشوق در غزل ــ که باید آن را بیانیهٔ عشق و عاشقی خواند ــ درخور توجه است. سعدی، شاعری که هیچ گویندهای چون او از عشق و دوستی سخن نگفته است، تنها دوازده غزل سروده با ردیف «دوست». بهعنوان نمونه ابیاتی از یک غزل این شاعر بیمانند، با ردیف «دوست» در اینجا آورده میشود:
آب حیات من است خاک سر کوی دوست
گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست
ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار
فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست
گر متفرق شود خاک من اندر جهان
باد نیارد ربود گَرد من از کوی دوست
این دوازده غزل غیر از ابیات بلند هنرمندانهای است که جایجای در غزلها میتوان دید، از جمله این بیت:
درِ چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی
سوم) دوست، معشوق افلاکی: فزونی مهر و دوستی پاک، پایگاه عشق را اعتلا میبخشد و عاشق را از زمین به آسمان و از خاک به افلاک میبرد و متوجه معشوق حقیقی میسازد؛ یعنی که دوست افلاکی در مسیر دوستی جانشین دوست خاکی میشود. باز هم هنریترین و مؤثرترین بیان را در این باب از زبان سعدی میشنویم:
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
«دوست» ما را و همه نعمت فردوس شما را
و این همان معنای بلند عرفانی است که در مقدمهٔ بوستان هم آمده و میتوان از آن به هدف عرفان تعبیر کرد؛ این هدف که عارف در پی بهرهمندی از نعمتهای بهشتی نیست، در پی دیدار (لقا) است و از خدا جز خدا طلب نمیکند که:
خلاف طریقت بوَد کاولیا
تمنا کنند از خدا جز خدا
کاربرد «دوست» در هر سه حوزه و در هر سه معنا، یعنی رابطهٔ محبتآمیز دو انسان، رابطهٔ عاشقانهٔ دو انسان و سرانجام رابطهٔ انسان و خدا، در فرهنگ ایران و تجلی آن در شعر و ادب فارسی از اهمیت و معنای متعالی آن حکایتها بازمیگوید و روشی انسانی و دستیافتنی برای حل بسیاری از مشکلات پیش روی ما مینهد که در ارتباطهای فردی و جمعی گرفتار آنیم.
حافظ سخن را در این باب تمام کرده است:
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد
@a_daadbeh
Post #70
2.37K
@a_daadbeh
چهل و یک) ایرانگرایی ملاصدرا
درآمد
روز سیام اردیبهشت روز ایرانشناسی بود و روز اول خرداد روز ملاصدرا، متفکر بزرگ ایرانی عصر صفوی. پیدرپی بودن این دو روز ذهن مرا به ایرانشناسی و به تبع آن به ایرانگرایی ملاصدرا رهنمون شد.
ملاصدرا و حکمت ایرانی
ایرانشناسی در معنای عام عبارت است از شناخت هرآنچه به ایران مربوط است و هرآنچه شناخت آن موجب میشود که چهرهای از ایران شناخته گردد. حکمت ملی ایران، بیگمان یکی از ستونهای اصلی بنای ایرانشناسی است و این ازآنروست که هر کشور حکمت یا فلسفهای ویژۀ خود دارد که با آن شناخته میشود؛ چنانکه، فیالمثل، فلسفۀ اصالت عمل یا عملگرایی (Pragmatism) فلسفۀ ویژۀ مردم آمریکاست و سودگرایی (Utilitarianism) فلسفهای است که انگلستان و مردم آن را میشناساند. فلسفۀ ملی ایران، فلسفۀ اشراق است. این فلسفه در دوران اسلامی تاریخ ایران، نخست، در جریان بازیابی هویت ملی (در سدۀ چهارم ق) در شاهنامه گزارش شد، سپس در جریان نظام بخشیدن به حکمت مشرقی مورد توجه ابنسینا قرار گرفت و در مسیر فلسفه با ظهور سهروردی شهید، بهعنوان مکتب فلسفی ملی سامان یافت.
در این مکتب، عقل و استدلال نیز جایگاهی ویژه دارد. به تصریح سهرودی کسی که بخواهد به حوزۀ حکمت اشراق گام نهد، نخست باید در حکمت مشّائی ــ که حکمتی عقلی و استدلالی است ــ به کمال برسد. در جنب کوشش برای رسیدن به کمال در فلسفه عقلی ــ استدلالی، به تزکیۀ نفس بپردازد و دل را ــ که آیینۀ صافی است ــ از غبار کدورات، یعنی از صفات بد (رذایل) پاک کند و آمادۀ شهود (دریافت بیواسطۀ حقیقت) سازد. این روش، روشی است که باید در فلسفۀ اشراق، یعنی در حکمت ملی ایران به کار گرفت. برخلاف پندار برخی از ناآگاهان عاشقپیشه، در این روش هم خردمندی، یعنی عاقلی که مبتنی است بر عقل و استدلال، جایگاهی ویژه دارد که بیعقل هیچ کاری، خاصه کار دانش به سر نرود، هم شهود، که حاصل خردمندی است و نتیجۀ تزکیه و تصفیۀ باطن.
به زبان ساده، در فرهنگ ایران ــ که آرامآرام دارد به فراموشی سپرده میشود ــ دانایی و آدمیت تلازم دارند و بهمثابۀ دو روی یک سکهاند؛ سکۀ فرهنگ ایران! تکلیف دانش روشن است. باید خواند و شاگردی کرد و آموخت و شد دانشمند و به تعبیر مردم ما شد «ملّا». تأکید بر بخش انسانی آموزش که از آن به «پرورش» تعبیر میشود در فرهنگ ما، یعنی در فرهنگ ایران، چشمگیر است. سعدی، چنانکه پیشتر هم گفتهام، «علم» را، که با تجربه و عقل و استدلال به بار میآید، عین «آدمیت» میداند:
علم آدمیت است و جوانمردی و ادب
ورنه ددی به صورت انسان مصوری
و «عشق» را هم که ابزار تزکیه و تصفیه است مثل علم، عین «آدمیت» میشمارد:
عشق آدمیت است گر این ذوق در تو نیست
همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را
مردم هم از دو روی سکۀ فرهنگ خود غافل نبودهاند. ضربالمثل آهنگینی که تا چندی پیش ورد زبانها بود و هنوز هم ورد زبان مردمی است که یکسره از فرهنگ خود نگسستهاند، ادعای ما را به اثبات میرساند: «ملّا شدن چه آسان، آدم شدن چه دشوار! (در برخی گزارشها) یا: آدم شدن محال است (در برخی گزارشهای دیگر). اینها جمله بدان معناست که از سعدیها و ملاصدراهای این مردم گرفته تا خود این مردم، خودآگاه و ناخودآگاه، به فرهنگ ملیشان توجه میکردهاند و در علم و عملشان، یعنی در زندگیشان، از آن مدد میگرفتهاند و بدان اشارت میکردهاند.
باری ملاصدرا که در مکتب فلسفی ایرانی شیراز تربیت شده و به کمال خردمندی رسیده بود از روش اشراقی، روشی که سهروردی از آن سخن میگفت، پیروی کرد و نتایج مهم فلسفی گرفت؛ نتایجی که در نهایت به سامان یافتن فلسفهای ایرانی ــ اسلامی انجامید؛ فلسفهای که سهروردی جان بر سر پی افگندن آن نهاد. این حکمت درپی فلسفیدنها و کوششهای عقلی ــ شهودی ملاصدرا «حکمت متعالیه» نام گرفت؛ حکمتی که پس از ملاصدرا تا روزگار حاضر دنبال شد و در کنار فلسفۀ مشائی، که آن نیز پس از ابنسینا و فارابی صورتی ملی (ایرانی) یافت، مورد توجه خاص بسیاری از متفکران قرار گرفت، که در این میان، نخست، از نقش و از سهم حکیم سبزواری (حکیم عصر ناصرالدینشاه) و سپس از نقش و سهم زندهیاد علامه طباطبائی غافل نمیتوان بود؛ نقش و سهمی که باید جداگانه از آن سخن گفت.
https://bit.ly/2M06RrI
چهل و یک) ایرانگرایی ملاصدرا
درآمد
روز سیام اردیبهشت روز ایرانشناسی بود و روز اول خرداد روز ملاصدرا، متفکر بزرگ ایرانی عصر صفوی. پیدرپی بودن این دو روز ذهن مرا به ایرانشناسی و به تبع آن به ایرانگرایی ملاصدرا رهنمون شد.
ملاصدرا و حکمت ایرانی
ایرانشناسی در معنای عام عبارت است از شناخت هرآنچه به ایران مربوط است و هرآنچه شناخت آن موجب میشود که چهرهای از ایران شناخته گردد. حکمت ملی ایران، بیگمان یکی از ستونهای اصلی بنای ایرانشناسی است و این ازآنروست که هر کشور حکمت یا فلسفهای ویژۀ خود دارد که با آن شناخته میشود؛ چنانکه، فیالمثل، فلسفۀ اصالت عمل یا عملگرایی (Pragmatism) فلسفۀ ویژۀ مردم آمریکاست و سودگرایی (Utilitarianism) فلسفهای است که انگلستان و مردم آن را میشناساند. فلسفۀ ملی ایران، فلسفۀ اشراق است. این فلسفه در دوران اسلامی تاریخ ایران، نخست، در جریان بازیابی هویت ملی (در سدۀ چهارم ق) در شاهنامه گزارش شد، سپس در جریان نظام بخشیدن به حکمت مشرقی مورد توجه ابنسینا قرار گرفت و در مسیر فلسفه با ظهور سهروردی شهید، بهعنوان مکتب فلسفی ملی سامان یافت.
در این مکتب، عقل و استدلال نیز جایگاهی ویژه دارد. به تصریح سهرودی کسی که بخواهد به حوزۀ حکمت اشراق گام نهد، نخست باید در حکمت مشّائی ــ که حکمتی عقلی و استدلالی است ــ به کمال برسد. در جنب کوشش برای رسیدن به کمال در فلسفه عقلی ــ استدلالی، به تزکیۀ نفس بپردازد و دل را ــ که آیینۀ صافی است ــ از غبار کدورات، یعنی از صفات بد (رذایل) پاک کند و آمادۀ شهود (دریافت بیواسطۀ حقیقت) سازد. این روش، روشی است که باید در فلسفۀ اشراق، یعنی در حکمت ملی ایران به کار گرفت. برخلاف پندار برخی از ناآگاهان عاشقپیشه، در این روش هم خردمندی، یعنی عاقلی که مبتنی است بر عقل و استدلال، جایگاهی ویژه دارد که بیعقل هیچ کاری، خاصه کار دانش به سر نرود، هم شهود، که حاصل خردمندی است و نتیجۀ تزکیه و تصفیۀ باطن.
به زبان ساده، در فرهنگ ایران ــ که آرامآرام دارد به فراموشی سپرده میشود ــ دانایی و آدمیت تلازم دارند و بهمثابۀ دو روی یک سکهاند؛ سکۀ فرهنگ ایران! تکلیف دانش روشن است. باید خواند و شاگردی کرد و آموخت و شد دانشمند و به تعبیر مردم ما شد «ملّا». تأکید بر بخش انسانی آموزش که از آن به «پرورش» تعبیر میشود در فرهنگ ما، یعنی در فرهنگ ایران، چشمگیر است. سعدی، چنانکه پیشتر هم گفتهام، «علم» را، که با تجربه و عقل و استدلال به بار میآید، عین «آدمیت» میداند:
علم آدمیت است و جوانمردی و ادب
ورنه ددی به صورت انسان مصوری
و «عشق» را هم که ابزار تزکیه و تصفیه است مثل علم، عین «آدمیت» میشمارد:
عشق آدمیت است گر این ذوق در تو نیست
همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را
مردم هم از دو روی سکۀ فرهنگ خود غافل نبودهاند. ضربالمثل آهنگینی که تا چندی پیش ورد زبانها بود و هنوز هم ورد زبان مردمی است که یکسره از فرهنگ خود نگسستهاند، ادعای ما را به اثبات میرساند: «ملّا شدن چه آسان، آدم شدن چه دشوار! (در برخی گزارشها) یا: آدم شدن محال است (در برخی گزارشهای دیگر). اینها جمله بدان معناست که از سعدیها و ملاصدراهای این مردم گرفته تا خود این مردم، خودآگاه و ناخودآگاه، به فرهنگ ملیشان توجه میکردهاند و در علم و عملشان، یعنی در زندگیشان، از آن مدد میگرفتهاند و بدان اشارت میکردهاند.
باری ملاصدرا که در مکتب فلسفی ایرانی شیراز تربیت شده و به کمال خردمندی رسیده بود از روش اشراقی، روشی که سهروردی از آن سخن میگفت، پیروی کرد و نتایج مهم فلسفی گرفت؛ نتایجی که در نهایت به سامان یافتن فلسفهای ایرانی ــ اسلامی انجامید؛ فلسفهای که سهروردی جان بر سر پی افگندن آن نهاد. این حکمت درپی فلسفیدنها و کوششهای عقلی ــ شهودی ملاصدرا «حکمت متعالیه» نام گرفت؛ حکمتی که پس از ملاصدرا تا روزگار حاضر دنبال شد و در کنار فلسفۀ مشائی، که آن نیز پس از ابنسینا و فارابی صورتی ملی (ایرانی) یافت، مورد توجه خاص بسیاری از متفکران قرار گرفت، که در این میان، نخست، از نقش و از سهم حکیم سبزواری (حکیم عصر ناصرالدینشاه) و سپس از نقش و سهم زندهیاد علامه طباطبائی غافل نمیتوان بود؛ نقش و سهمی که باید جداگانه از آن سخن گفت.
https://bit.ly/2M06RrI
Post #69
3.21K
@a_daadbeh
چهل) خیام، متفکری پیشرو و روشنرای
درآمد
شوپنهاور، فیلسوف آلمانی سدۀ نوزدهم میلادی میگفت: «انسان، حیوان فلسفی است». مراد شوپنهاور از این سخن آن بود که پرسشهایی در باب جهان هستی مطرح است که تنها انسان بدان توجه میکند. همچنین، هرجا انسان بوده این پرسشها هم مطرح بوده است. برجستهترین این پرسشها را میتوان در دو بیت از یک غزل منسوب به مولوی بازجست؛ پرسشهایی که البته پیش از مولوی مورد توجه خاص خیام قرار گرفته بود:
از کجا آمدهام،آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
ماندهام سخت عجب کزچه سبب ساخت مرا
یا چه بودهست مراد وی از این ساختنم
آدمی در برابر این پرسشها دو شیوه میتواند داشت:
ــ شیوۀ نخست، که روش اکثری است، کوشش در جهت یافتن پاسخهای قطعی است برای پرسشها؛ شیوهای که غالب مکاتب فلسفی، همچنین مکاتب الاهیاتی (دینی) در طول تاریخ در پیش گرفتهاند، از افلاطون و ارسطو و ابنسینا گرفته تا بیشتر فیلسوفان عصر جدید غرب، که پاسخیابی عادت خاص و عام است.
ــ شیوۀ دوم، که روش اقلّی است، طرح پرسشهاست و تأمل در آنها و نه سعی در یافتن پاسخهای قطعی برای آنها؛ شیوهای که کمتر مورد توجه قرار گرفته، اما شیوهای بسیار بنیادی در نگرش فلسفی است.
نگرش فلسفی خیام
خیام، بیگمان، از شیوۀ دوم پیروی میکرد؛ آن هم در روزگاری که این شیوه چندان مورد توجه نبود. اگر دوسه رسالۀ فلسفی بازماندۀ منسوب به خیام، بهواقع از خیام باشد، مثل «رسالۀ زلزله»، روش، همان روش رایج نخستین است. اما فلسفۀ واقعی خیام نه در آن رسالهها، که در رباعیات خیام یا رباعیات منسوب بدو بیان شده است.
در این رباعیها بهکارگیری شیوۀ دوم آشکار است؛ شیوهای که بر بنیاد آن، هدف، طرح پرسشهای فلسفی و تأمل در آنهاست، نه یافتن پاسخهای قطعی برای پرسشها و تأکید ورزیدن بر آنها، که دست یافتن به پاسخهای قطعی چنین پرسشهایی ممکن نیست:
آنانکه محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانهای و در خواب شدند
خیام میدانست پاسخهای قطعی و یقینی را در حوزۀ ریاضیات میتوان باز جست، نه در حوزۀ فلسفه. آنچه فیلسوف میتواند انجام دهد طرح پرسشها و تأمل در آنهاست:
آورد به اضطرارم اول به وجود
وز حیرتم از حیات چیزی نفزود
رفتیم بهاکراه و ندانیم چه بود
زین آمدن و بودن و رفتن، مقصود!
خیام قرنها پیش از برتراند راسل، فیلسوف معاصر انگلیسی، دریافته بود که «اگر پاسخ دادن به پرسشهای فلسفی کار فلسفه نباشد مطالعۀ آنها کار فلسفه است» (مقدمۀ تاریخ فلسفۀ غرب). همچنین قرنها پیش از راسل میدانست که نمیتوان فلسفه را با این گمان مطالعه کرد که قادر است به پرسشهای فلسفی پاسخهای صریح و قطعی بدهد و این ازآنروست که نمیتوان درستی و نادرستی این پاسخها را بهقطع معلوم کرد (مسائل فلسفه، ۱۹۹). بنگرید:
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بیخبران، راه نه آن است و نه این
شماری از رباعیهای خیام طرح مسائل فلسفی است و برانگیختن تأمل خواننده نسبت بدانها، و شماری کمتر از آنها دعوت به یگانه راه رهایی است؛ دعوت به تنها امکانی که در اختیار ماست؛ دعوت به اغتنام فرصت، بهرهمند شدن مادی و معنوی از لحظهها؛ مسئلۀ مهمی که باید جداگانه بدان پرداخت که در این دعوت هم نکتهها نهفته است و حکایتها:
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامدهست فریاد مکن
فردا که نیامدهست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
هنگام سپیدهدم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحهگری
یعنی که نمودند در آیینۀ صبح
از عمر شبی گذشت و تو بیخبری
حاصل مطالعۀ پرسشهای فلسفی و تأمل کردن در این پرسشها آن است که از یک سو به تأملکننده وسعت دید و عمق فکر میبخشد و، باز هم به گفتۀ راسل، او را از جزماندیشیای که در پرتو غرور ناشی از علم به بار میآید محافظت میکند، و از سوی دیگر، شوق و علاقۀ او را به تفکر دربارۀ جهان هستی زنده نگه میدارد (مسائل فلسفه، ۱۹۲ و ۱۹۹) و در مجموع او را به «جوهر دانائی» و «توانائی»های برآمده از آن میرساند که به گفتۀ حکیم نظامی:
هرکه در او جوهر دانائی است
بر همه چیزیش توانائی است
آیا در نگاه مردم ما، بهویژه مردم فرهیختۀ ما، خیام مظهر دانائی و خردمندی نیست؟
https://bit.ly/3bM21Zz
چهل) خیام، متفکری پیشرو و روشنرای
درآمد
شوپنهاور، فیلسوف آلمانی سدۀ نوزدهم میلادی میگفت: «انسان، حیوان فلسفی است». مراد شوپنهاور از این سخن آن بود که پرسشهایی در باب جهان هستی مطرح است که تنها انسان بدان توجه میکند. همچنین، هرجا انسان بوده این پرسشها هم مطرح بوده است. برجستهترین این پرسشها را میتوان در دو بیت از یک غزل منسوب به مولوی بازجست؛ پرسشهایی که البته پیش از مولوی مورد توجه خاص خیام قرار گرفته بود:
از کجا آمدهام،آمدنم بهر چه بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
ماندهام سخت عجب کزچه سبب ساخت مرا
یا چه بودهست مراد وی از این ساختنم
آدمی در برابر این پرسشها دو شیوه میتواند داشت:
ــ شیوۀ نخست، که روش اکثری است، کوشش در جهت یافتن پاسخهای قطعی است برای پرسشها؛ شیوهای که غالب مکاتب فلسفی، همچنین مکاتب الاهیاتی (دینی) در طول تاریخ در پیش گرفتهاند، از افلاطون و ارسطو و ابنسینا گرفته تا بیشتر فیلسوفان عصر جدید غرب، که پاسخیابی عادت خاص و عام است.
ــ شیوۀ دوم، که روش اقلّی است، طرح پرسشهاست و تأمل در آنها و نه سعی در یافتن پاسخهای قطعی برای آنها؛ شیوهای که کمتر مورد توجه قرار گرفته، اما شیوهای بسیار بنیادی در نگرش فلسفی است.
نگرش فلسفی خیام
خیام، بیگمان، از شیوۀ دوم پیروی میکرد؛ آن هم در روزگاری که این شیوه چندان مورد توجه نبود. اگر دوسه رسالۀ فلسفی بازماندۀ منسوب به خیام، بهواقع از خیام باشد، مثل «رسالۀ زلزله»، روش، همان روش رایج نخستین است. اما فلسفۀ واقعی خیام نه در آن رسالهها، که در رباعیات خیام یا رباعیات منسوب بدو بیان شده است.
در این رباعیها بهکارگیری شیوۀ دوم آشکار است؛ شیوهای که بر بنیاد آن، هدف، طرح پرسشهای فلسفی و تأمل در آنهاست، نه یافتن پاسخهای قطعی برای پرسشها و تأکید ورزیدن بر آنها، که دست یافتن به پاسخهای قطعی چنین پرسشهایی ممکن نیست:
آنانکه محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانهای و در خواب شدند
خیام میدانست پاسخهای قطعی و یقینی را در حوزۀ ریاضیات میتوان باز جست، نه در حوزۀ فلسفه. آنچه فیلسوف میتواند انجام دهد طرح پرسشها و تأمل در آنهاست:
آورد به اضطرارم اول به وجود
وز حیرتم از حیات چیزی نفزود
رفتیم بهاکراه و ندانیم چه بود
زین آمدن و بودن و رفتن، مقصود!
خیام قرنها پیش از برتراند راسل، فیلسوف معاصر انگلیسی، دریافته بود که «اگر پاسخ دادن به پرسشهای فلسفی کار فلسفه نباشد مطالعۀ آنها کار فلسفه است» (مقدمۀ تاریخ فلسفۀ غرب). همچنین قرنها پیش از راسل میدانست که نمیتوان فلسفه را با این گمان مطالعه کرد که قادر است به پرسشهای فلسفی پاسخهای صریح و قطعی بدهد و این ازآنروست که نمیتوان درستی و نادرستی این پاسخها را بهقطع معلوم کرد (مسائل فلسفه، ۱۹۹). بنگرید:
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آنکه بانگ آید روزی
کای بیخبران، راه نه آن است و نه این
شماری از رباعیهای خیام طرح مسائل فلسفی است و برانگیختن تأمل خواننده نسبت بدانها، و شماری کمتر از آنها دعوت به یگانه راه رهایی است؛ دعوت به تنها امکانی که در اختیار ماست؛ دعوت به اغتنام فرصت، بهرهمند شدن مادی و معنوی از لحظهها؛ مسئلۀ مهمی که باید جداگانه بدان پرداخت که در این دعوت هم نکتهها نهفته است و حکایتها:
از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن
فردا که نیامدهست فریاد مکن
فردا که نیامدهست فریاد مکن
بر نامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
هنگام سپیدهدم خروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحهگری
یعنی که نمودند در آیینۀ صبح
از عمر شبی گذشت و تو بیخبری
حاصل مطالعۀ پرسشهای فلسفی و تأمل کردن در این پرسشها آن است که از یک سو به تأملکننده وسعت دید و عمق فکر میبخشد و، باز هم به گفتۀ راسل، او را از جزماندیشیای که در پرتو غرور ناشی از علم به بار میآید محافظت میکند، و از سوی دیگر، شوق و علاقۀ او را به تفکر دربارۀ جهان هستی زنده نگه میدارد (مسائل فلسفه، ۱۹۲ و ۱۹۹) و در مجموع او را به «جوهر دانائی» و «توانائی»های برآمده از آن میرساند که به گفتۀ حکیم نظامی:
هرکه در او جوهر دانائی است
بر همه چیزیش توانائی است
آیا در نگاه مردم ما، بهویژه مردم فرهیختۀ ما، خیام مظهر دانائی و خردمندی نیست؟
https://bit.ly/3bM21Zz
Post #68
2.9K
@a_daadbeh
سی و نه) روز حکیم فردوسی خجسته باد!
چرا فردوسی را حکیم خواندهاند؟ حکیم از یک دیدگاه مترادف با فیلسوف است و هر معنایی که از فیلسوف بتوان به دست داد از حکیم نیز میتوان به دست داد. بهعنوان مثال، نام کتاب ارجمند زندهیاد فروغی، سیر حکمت در اروپا، مؤید ترادف حکیم و فیلسوف و طبعاً مؤید مترادف بودن حکمت و فلسفه است. با این توضیح روشن میشود که حکیم چونان فیلسوف، نیز برطبق سنت ارسطویی ـ سینوی، بر اندیشمندان جامعالاطرف اطلاق میشد.
شاعران بزرگ در آن زمان ــ که دوران حاکمیت سبک خراسانی بر ادب فارسی بود ــ و شایستهترین آنها، فردوسی، شاعری اندیشمند و جامع الاطراف به شمار میآمد و بیش از هر اندیشمند دیگری سزاوار لقب حکیم بود. شاهنامه، گذشته از جنبۀ ادبی و تاریخی و حماسی، آکنده از دانشهای گوناگون است که همانا دانشهایی است که حکیم بر آنها چیرگی داشته و از آنها سخن گفته است. مجموعۀ این دانشها، اعم از دانشهای فلسفی و غیرفلسفی، با ذهن پویای حکیم فردوسی در آمیخته و خردمندی و بینش ویژهای به بار آورده است که از آن به روشنبینی و روشنرایی و در روزگار ما، به روشنفکری تعبیر میشود. روشنفکری همراه است با تعهد و تشخيص و تواناییِ پیشبینی که جمله در حکیم ما گرد آمده بود و با چنین بینشی بود که خطرهایی را بازشناخت که هویت ملی مردم ایران را تهدید میکرد و دانست که بقای ایران و ایرانی در گرو بقای «زبان فارسی» است: «عجم زنده کردم بدین پارسی».
چنانکه بارها گفتهام، بار دگر میگویم که به تعبیر اهل فلسفه، هویت ملی به «ماده» میماند که تشخّص و تعیّن ندارد و مبهم است، و زبان ملی که به «صورت» (حقیقت هر چیز) شبیه است، چون به ماده بپیوندد تشخّص مییابد... و چنین بود که حکیم فردوسی با زندهکردن زبان فارسی به هویت ملی معنا بخشید؛ هویتی که بنیاد حیات یک ملت است، هویتی که اگر از آن غافل بمانیم و بر آن تأکید نورزیم، در این جهان پرآشوب حیران میمانیم و در نبردهایی که به ما تحمیل میشود میبازیم!
سخن را با ابیاتی از شاهنامه به سر میبرم که بیانگر نقش زبان ملی در شکلگیری هویت ملی است:
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
پی افگندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
جهان کردهام از سخن چون بهشت
از این پیش تخم سخن کس نکِشت
نمیرم از این پس که من زندهام
که تخم سخن را پراگندهام
هرآنکس که دارد هش و رای و دین
پس از مرگ بر من کند آفرین
https://bit.ly/2yZPS5O
سی و نه) روز حکیم فردوسی خجسته باد!
چرا فردوسی را حکیم خواندهاند؟ حکیم از یک دیدگاه مترادف با فیلسوف است و هر معنایی که از فیلسوف بتوان به دست داد از حکیم نیز میتوان به دست داد. بهعنوان مثال، نام کتاب ارجمند زندهیاد فروغی، سیر حکمت در اروپا، مؤید ترادف حکیم و فیلسوف و طبعاً مؤید مترادف بودن حکمت و فلسفه است. با این توضیح روشن میشود که حکیم چونان فیلسوف، نیز برطبق سنت ارسطویی ـ سینوی، بر اندیشمندان جامعالاطرف اطلاق میشد.
شاعران بزرگ در آن زمان ــ که دوران حاکمیت سبک خراسانی بر ادب فارسی بود ــ و شایستهترین آنها، فردوسی، شاعری اندیشمند و جامع الاطراف به شمار میآمد و بیش از هر اندیشمند دیگری سزاوار لقب حکیم بود. شاهنامه، گذشته از جنبۀ ادبی و تاریخی و حماسی، آکنده از دانشهای گوناگون است که همانا دانشهایی است که حکیم بر آنها چیرگی داشته و از آنها سخن گفته است. مجموعۀ این دانشها، اعم از دانشهای فلسفی و غیرفلسفی، با ذهن پویای حکیم فردوسی در آمیخته و خردمندی و بینش ویژهای به بار آورده است که از آن به روشنبینی و روشنرایی و در روزگار ما، به روشنفکری تعبیر میشود. روشنفکری همراه است با تعهد و تشخيص و تواناییِ پیشبینی که جمله در حکیم ما گرد آمده بود و با چنین بینشی بود که خطرهایی را بازشناخت که هویت ملی مردم ایران را تهدید میکرد و دانست که بقای ایران و ایرانی در گرو بقای «زبان فارسی» است: «عجم زنده کردم بدین پارسی».
چنانکه بارها گفتهام، بار دگر میگویم که به تعبیر اهل فلسفه، هویت ملی به «ماده» میماند که تشخّص و تعیّن ندارد و مبهم است، و زبان ملی که به «صورت» (حقیقت هر چیز) شبیه است، چون به ماده بپیوندد تشخّص مییابد... و چنین بود که حکیم فردوسی با زندهکردن زبان فارسی به هویت ملی معنا بخشید؛ هویتی که بنیاد حیات یک ملت است، هویتی که اگر از آن غافل بمانیم و بر آن تأکید نورزیم، در این جهان پرآشوب حیران میمانیم و در نبردهایی که به ما تحمیل میشود میبازیم!
سخن را با ابیاتی از شاهنامه به سر میبرم که بیانگر نقش زبان ملی در شکلگیری هویت ملی است:
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
پی افگندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
جهان کردهام از سخن چون بهشت
از این پیش تخم سخن کس نکِشت
نمیرم از این پس که من زندهام
که تخم سخن را پراگندهام
هرآنکس که دارد هش و رای و دین
پس از مرگ بر من کند آفرین
https://bit.ly/2yZPS5O
Post #67
2.41K
Post #66
2.19K
سی و هشت) یادروز استاد سخن، سعدی
درآمد
اول اردیبهشتماه هر سال روز سعدی است. هفتهٔ اول اردیبهشت، و اگر نیک بنگریم تمام اردیبهشتماه، حال و هوایی دارد که سخنهای نغز سعدی را به یاد میآورد، که سخن سعدی سخن زندگی است؛ زندگی پر از عشق و شور و حال و جنبش و حرکت، که زندگیِ به دور از این معانی، زندگی نیست.
سعدی با تأکید بر انسان و انسانیت ــ که بنیاد مکتب او و برآمده از فرهنگ انسانی، الهی ایران است و روش زندگی مردم فرهیختهٔ ایران در طول تاریخ ــ همگان را به دوستی و تفاهم و محبت ورزیدن نسبت به یکدیگر فرامیخواند و اعلام میکند:
یارا، بهشتْ صحبت یاران همدم است
دیدارِ یار نامتناسب جهنم است
هر دم که در حضور عزیزی برآوری
دریاب! کز حیات جهان حاصل آندم است
آرام نیست در همه عالم بهاتفاق
ور هست در مجاورت یار محرم است
گر خون تازه میرود از ریش اهل دل
دیدار دوستان که ببینند مرهم است
دنیا خوش است و مال عزیز است و تن، شریف
لیکن رفیق بر همه چیزی مقدّم است...
دوستی و همدلی، دارویی است برای درمان دردهای بشر که زمان نمیشناسد و عامل مهم صلح و آرامش در جهان است. من از این منظر که همانا برآمده از مکتب انسانگرایانهٔ سعدی است، دو سخنرانی کردهام که هریک به دو بخش تقسیم شده است. یک سخنرانی در پخش زندهٔ مؤسسهٔ فرهنگی یونسکو، اول اردیبهشتماه ۹۹، و ادامهٔ آن، سوم همین ماه، با عنوان «سعدی و انسان پریشان عصر حاضر»، و یک سخنرانی در پخش زندهٔ مرکز سعدیشناسی با عنوان «بیانیهٔ جهانبینی سعدی» در تاریخ چهارم اردیبهشتماه ۹۹. اکنون بخش نخست «سعدی و انسان پریشان معاصر» بهپیوست تقدیم یاران و عزیزان میشود؛ بهویژه عزیزانی که موفق به دیدن آن برنامه نشدهاند.
@a_daadbeh
👇👇👇
درآمد
اول اردیبهشتماه هر سال روز سعدی است. هفتهٔ اول اردیبهشت، و اگر نیک بنگریم تمام اردیبهشتماه، حال و هوایی دارد که سخنهای نغز سعدی را به یاد میآورد، که سخن سعدی سخن زندگی است؛ زندگی پر از عشق و شور و حال و جنبش و حرکت، که زندگیِ به دور از این معانی، زندگی نیست.
سعدی با تأکید بر انسان و انسانیت ــ که بنیاد مکتب او و برآمده از فرهنگ انسانی، الهی ایران است و روش زندگی مردم فرهیختهٔ ایران در طول تاریخ ــ همگان را به دوستی و تفاهم و محبت ورزیدن نسبت به یکدیگر فرامیخواند و اعلام میکند:
یارا، بهشتْ صحبت یاران همدم است
دیدارِ یار نامتناسب جهنم است
هر دم که در حضور عزیزی برآوری
دریاب! کز حیات جهان حاصل آندم است
آرام نیست در همه عالم بهاتفاق
ور هست در مجاورت یار محرم است
گر خون تازه میرود از ریش اهل دل
دیدار دوستان که ببینند مرهم است
دنیا خوش است و مال عزیز است و تن، شریف
لیکن رفیق بر همه چیزی مقدّم است...
دوستی و همدلی، دارویی است برای درمان دردهای بشر که زمان نمیشناسد و عامل مهم صلح و آرامش در جهان است. من از این منظر که همانا برآمده از مکتب انسانگرایانهٔ سعدی است، دو سخنرانی کردهام که هریک به دو بخش تقسیم شده است. یک سخنرانی در پخش زندهٔ مؤسسهٔ فرهنگی یونسکو، اول اردیبهشتماه ۹۹، و ادامهٔ آن، سوم همین ماه، با عنوان «سعدی و انسان پریشان عصر حاضر»، و یک سخنرانی در پخش زندهٔ مرکز سعدیشناسی با عنوان «بیانیهٔ جهانبینی سعدی» در تاریخ چهارم اردیبهشتماه ۹۹. اکنون بخش نخست «سعدی و انسان پریشان معاصر» بهپیوست تقدیم یاران و عزیزان میشود؛ بهویژه عزیزانی که موفق به دیدن آن برنامه نشدهاند.
@a_daadbeh
👇👇👇
Post #65
6.03K
سی و هفتم) خلیج فارس به ایرانمان گره خوردهست
درآمد
امروز، دهم اردیبهشتماه، روز ملی خلیج فارس است؛ خلیجی که همیشه به صفت ایرانی یا فارسی موصوف بوده و موصوف خواهد بود و با مضافٌالیه فارس معنا مییافته است و معنا خواهد یافت.
خلیج فارس پارهای جداییناپذیر از تن میهن ما، ایران است و میهندوستی فضیلتی است که نهتنها از منظر ملی ستوده است که از منظر دینی، و به گفتۀ استاد سخن، سعدی، بر طبق یک «حدیث صحیح» ــ که نزد فریقین (شیعه و سنی) استوارترین نوع حدیث محسوب میشود ــ بخشی یا جزئی از ایمان به شمارآمده است و ستایشِ آن در حکم ستایشِ ایمان است: «حبّ الوطن من الایمان»(۱)
جزیرۀ بوموسو = بوم سبز یا ابوموسی
چند سال پیش (اردیبهشت سال ۱۳۹۲) بههمراه دوست فاضل و شاعر خوشسخن، حسن قریبی، نیز با تنی چند از فرهنگیان هرمزگان، که آفت نسیان نامهای عزیزشان را از خاطرم برده است، به جزیرۀ ابوموسی رفتیم، برای یک سخنرانی به مناسبت افتتاح کتابخانۀ شعبۀ دانشگاه پیام نور در آن جزیره. نخستین چیزی که نظرم را جلب کرد نام جزیره بود؛ ابوموسی! پهنۀ گستردۀ ایران بزرگ را به یاد آوردم و این نام را غریب یافتم. به جستوجو برخاستم. بدین نتیجه رسیدم که نام جزیره، طبق اسناد و نقشههای تاریخی، «بوموو» (BoumOuw)، یعنی «جای آب» بوده است. همچنین با نام «بوم سوز» یا «بوموسو» (BoumSou)، یعنی «بوم سبز» یا «سرزمین سرسبز» (جزء اول، «بوم» است و جزء آخر «سو»، صورتی است از «سوز» به معنی «سبز»)(۲). با گذشت زمان و با حضور عربها در میان ایرانیان آن منطقه، بخش اول «بوم»، یعنی «بو»، به «ابو»، و بخش دوم، یعنی «موسو» به «موسی» تبدیل شده است.
دومین روز اقامتمان، دهمین روز اردیبهشت بود؛ روز ملی خلیج فارس. مراسمی برپا شد. بخشی از آن مراسم چشمگیر و تکاندهنده بود: جوانان دانشجو و دانشآموز، بههمراه دیگر حاضران، در فضایی در اطراف دریای پارس، دست در دست هم، حلقه زده و سینهها سپر ساخته بودند تا به زبان حال فریاد برآورند که گرداگرد ایران حلقه میزنیم، در برابر دشمن سینه سپر میکنیم و با همۀ وجود به دفاع از آب و خاک و ارزشهای خود برمیخیزیم.
ما هم به این جمع پیوستیم و این حرکت نمادین در من، که شاعر هم نیستم، اما با شعر زندگی میکنم، بداهتاً تأثیری ژرف بر جای نهاد. احساس کردم که شوری در من پدید آمده است؛ شوری که فرمان میدهد: بگو، بسرای!
به یاد دارم که این بیت در ذهنم شکلگرفت:
به حکم حبّ وطن هرکجای این بر و بوم
چو پیکریست که با جانمان گره خوردهست
خوشبختانه، چنانکه گفتم، شاعری خوشسخن و توانا در کنارم بود، مدد کرد و مشترکا سرودیم. این است حاصل آن روز فراموشناشدنی:
خلیج فارس به ایرانمان گره خوردهست
به سرزمین نیاکانمان گره خوردهست
به حکم «حُبّ وطن» هرکجای این بر و بوم
چو پیکریست که با جانمان گره خوردهست
به گونهای که نهاد و نژاد فردوسی
به خاک پاک خراسانمان گره خوردهست
خلیج فارس، خلیج حماسه و غیرت
که با غرور جوانانمان گره خوردهست
بگو به تخمۀ ضحاک شانه خالی کن
درفش کاوه به ایمانمان گره خوردهست
«هزار دشمنش ار میکنند قصد هلاک»
هزار دست به دستانمان گره خوردهست
یادداشتها:
۱) در باب حدیث «حبّ الوطن من الایمان» بنگرید به: تاریخ الاسلام، محمد بن احمد ذهبی، تحقیق عمر عبدالسلام تدمری، بیروت، دارالکتب العربی، ج ۴۰، ص ۵۹؛
امل الآمل، حر ریاحی، تحقیق سید احمد الحسینی، بغداد، مکتبة الاندلس [بیتا]، قسم الاول، ص ۱۱.
۲) برای آگاهی بیشتر در باب نام اصلی و ایرانی جزیرۀ ابوموسی، بنگرید به: اسناد نام خلیج فارس، میراثی کهن و جاودان، محمد عجم، تهران، انتشارات تهران، ۱۳۸۸.
#دریای_پارس #ابوموسی #خلیج_فارس #بوم_سوز #بوموسو #ایران #حسن_قریبی
@a_daadbeh
https://bit.ly/2yS2HyM
درآمد
امروز، دهم اردیبهشتماه، روز ملی خلیج فارس است؛ خلیجی که همیشه به صفت ایرانی یا فارسی موصوف بوده و موصوف خواهد بود و با مضافٌالیه فارس معنا مییافته است و معنا خواهد یافت.
خلیج فارس پارهای جداییناپذیر از تن میهن ما، ایران است و میهندوستی فضیلتی است که نهتنها از منظر ملی ستوده است که از منظر دینی، و به گفتۀ استاد سخن، سعدی، بر طبق یک «حدیث صحیح» ــ که نزد فریقین (شیعه و سنی) استوارترین نوع حدیث محسوب میشود ــ بخشی یا جزئی از ایمان به شمارآمده است و ستایشِ آن در حکم ستایشِ ایمان است: «حبّ الوطن من الایمان»(۱)
جزیرۀ بوموسو = بوم سبز یا ابوموسی
چند سال پیش (اردیبهشت سال ۱۳۹۲) بههمراه دوست فاضل و شاعر خوشسخن، حسن قریبی، نیز با تنی چند از فرهنگیان هرمزگان، که آفت نسیان نامهای عزیزشان را از خاطرم برده است، به جزیرۀ ابوموسی رفتیم، برای یک سخنرانی به مناسبت افتتاح کتابخانۀ شعبۀ دانشگاه پیام نور در آن جزیره. نخستین چیزی که نظرم را جلب کرد نام جزیره بود؛ ابوموسی! پهنۀ گستردۀ ایران بزرگ را به یاد آوردم و این نام را غریب یافتم. به جستوجو برخاستم. بدین نتیجه رسیدم که نام جزیره، طبق اسناد و نقشههای تاریخی، «بوموو» (BoumOuw)، یعنی «جای آب» بوده است. همچنین با نام «بوم سوز» یا «بوموسو» (BoumSou)، یعنی «بوم سبز» یا «سرزمین سرسبز» (جزء اول، «بوم» است و جزء آخر «سو»، صورتی است از «سوز» به معنی «سبز»)(۲). با گذشت زمان و با حضور عربها در میان ایرانیان آن منطقه، بخش اول «بوم»، یعنی «بو»، به «ابو»، و بخش دوم، یعنی «موسو» به «موسی» تبدیل شده است.
دومین روز اقامتمان، دهمین روز اردیبهشت بود؛ روز ملی خلیج فارس. مراسمی برپا شد. بخشی از آن مراسم چشمگیر و تکاندهنده بود: جوانان دانشجو و دانشآموز، بههمراه دیگر حاضران، در فضایی در اطراف دریای پارس، دست در دست هم، حلقه زده و سینهها سپر ساخته بودند تا به زبان حال فریاد برآورند که گرداگرد ایران حلقه میزنیم، در برابر دشمن سینه سپر میکنیم و با همۀ وجود به دفاع از آب و خاک و ارزشهای خود برمیخیزیم.
ما هم به این جمع پیوستیم و این حرکت نمادین در من، که شاعر هم نیستم، اما با شعر زندگی میکنم، بداهتاً تأثیری ژرف بر جای نهاد. احساس کردم که شوری در من پدید آمده است؛ شوری که فرمان میدهد: بگو، بسرای!
به یاد دارم که این بیت در ذهنم شکلگرفت:
به حکم حبّ وطن هرکجای این بر و بوم
چو پیکریست که با جانمان گره خوردهست
خوشبختانه، چنانکه گفتم، شاعری خوشسخن و توانا در کنارم بود، مدد کرد و مشترکا سرودیم. این است حاصل آن روز فراموشناشدنی:
خلیج فارس به ایرانمان گره خوردهست
به سرزمین نیاکانمان گره خوردهست
به حکم «حُبّ وطن» هرکجای این بر و بوم
چو پیکریست که با جانمان گره خوردهست
به گونهای که نهاد و نژاد فردوسی
به خاک پاک خراسانمان گره خوردهست
خلیج فارس، خلیج حماسه و غیرت
که با غرور جوانانمان گره خوردهست
بگو به تخمۀ ضحاک شانه خالی کن
درفش کاوه به ایمانمان گره خوردهست
«هزار دشمنش ار میکنند قصد هلاک»
هزار دست به دستانمان گره خوردهست
یادداشتها:
۱) در باب حدیث «حبّ الوطن من الایمان» بنگرید به: تاریخ الاسلام، محمد بن احمد ذهبی، تحقیق عمر عبدالسلام تدمری، بیروت، دارالکتب العربی، ج ۴۰، ص ۵۹؛
امل الآمل، حر ریاحی، تحقیق سید احمد الحسینی، بغداد، مکتبة الاندلس [بیتا]، قسم الاول، ص ۱۱.
۲) برای آگاهی بیشتر در باب نام اصلی و ایرانی جزیرۀ ابوموسی، بنگرید به: اسناد نام خلیج فارس، میراثی کهن و جاودان، محمد عجم، تهران، انتشارات تهران، ۱۳۸۸.
#دریای_پارس #ابوموسی #خلیج_فارس #بوم_سوز #بوموسو #ایران #حسن_قریبی
@a_daadbeh
https://bit.ly/2yS2HyM
Post #63
2.39K
سی و شش) یادروز سعدی
تو نه مثل آفتابی که حضوروغیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
اول اردیبشتماه جلالی، مصادف با روز سعدی است. هر سال، به همین مناسبت، در زادگاه این شاعر بیهمال و نیز در بسیاری از شهرهای بزرگ ایران و جهان، همایشهایی برگزار میشود. دریغا که به سبب هجوم «اهریمن کرونا» به سراسر جهان، چرخ زندگی از حرکت «حقیقی» خود بازماند و بسیاری از امور، از جمله برگزاری «یادروز» سعدی، به حرکتی «مجازی» بدل شد.
این مقاله نیز کوششی است برای انجام وظیفه و ادای دین فرهنگی که تقدیم میشود به شناسندگان و دوستداران سعدی؛ بزرگی که زبان او زبان ماست و حکمت او حکمت ما و دور شدن از او ــ که بهراستی فردوسی دوم به شمار میآید ــ دور شدن از اصل خود و هویت ملی خویش است. با او بودن، بودن است و بی او، بهگونهای نبودن است و غرق شدن در غربت!
🔸 نگاهی به روشسهلممتنعگویی و جایگاه سعدی در این روش
از روش سهلممتنعگویی غالباً به تعریف یا توضیحی کوتاه با تأکید بر تقلیدناپذیری بسنده شده است. این مقاله به دو بخش تقسیم میشود. بخش نخست به توضیحاتی در باب روش سهلممتنعگویی، بهعنوان جلوهای یا شیوهای از «چگونه گفتن»، اختصاص دارد؛ با این هدف که ارزش هنری این روش تا حد ممکن شناخته گردد.
در بخش دوم از جایگاه سعدی در این روش و بهکارگیری این شیوه در نوشتن نثر و سرودن شعر سخن بهمیان میآید تا نشان داده شود که یکی از عوامل تأثیر سخن سعدی همانا استفاده از این روش است.
⬇️ ادامۀ مقاله را درپیوند زیر بخوانید:
http://www.bookcity.org/detail/20718/root/papers
www.bookcity.org نگاهی به روشسهل ممتنعگویی و جایگاه سعدی در این روش بسیاری از آثار سعدی و با نگاهی تمام آثار سعدی مصداقهای سهل ممتنعگویی و سهل ممتنع نویسی است. تو نه مثل آفتابی که حضوروغیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
اول اردیبشتماه جلالی، مصادف با روز سعدی است. هر سال، به همین مناسبت، در زادگاه این شاعر بیهمال و نیز در بسیاری از شهرهای بزرگ ایران و جهان، همایشهایی برگزار میشود. دریغا که به سبب هجوم «اهریمن کرونا» به سراسر جهان، چرخ زندگی از حرکت «حقیقی» خود بازماند و بسیاری از امور، از جمله برگزاری «یادروز» سعدی، به حرکتی «مجازی» بدل شد.
این مقاله نیز کوششی است برای انجام وظیفه و ادای دین فرهنگی که تقدیم میشود به شناسندگان و دوستداران سعدی؛ بزرگی که زبان او زبان ماست و حکمت او حکمت ما و دور شدن از او ــ که بهراستی فردوسی دوم به شمار میآید ــ دور شدن از اصل خود و هویت ملی خویش است. با او بودن، بودن است و بی او، بهگونهای نبودن است و غرق شدن در غربت!
🔸 نگاهی به روشسهلممتنعگویی و جایگاه سعدی در این روش
از روش سهلممتنعگویی غالباً به تعریف یا توضیحی کوتاه با تأکید بر تقلیدناپذیری بسنده شده است. این مقاله به دو بخش تقسیم میشود. بخش نخست به توضیحاتی در باب روش سهلممتنعگویی، بهعنوان جلوهای یا شیوهای از «چگونه گفتن»، اختصاص دارد؛ با این هدف که ارزش هنری این روش تا حد ممکن شناخته گردد.
در بخش دوم از جایگاه سعدی در این روش و بهکارگیری این شیوه در نوشتن نثر و سرودن شعر سخن بهمیان میآید تا نشان داده شود که یکی از عوامل تأثیر سخن سعدی همانا استفاده از این روش است.
⬇️ ادامۀ مقاله را درپیوند زیر بخوانید:
http://www.bookcity.org/detail/20718/root/papers
Post #62
2.41K
تا از کدام منظر بنگریم
(توضیحی روشنگر)
چون بر گفتۀ محمد زکریای رازی انگشت مینهیم که «عشق، بلیّه است و خردمندان از آن پرهیز میکنند» یا سخن ابنسینا را گواه میآوریم که «عشق، گونهای بیماری است که باید درمان شود»، بدیهی و طبیعی است که شوریدگان عشق را خوش نیاید و بگویند: آیا عشق که به گفتۀ مولانا «اسطرلاب اسرار خداست» و حافظ، آن را به صد زبان ستوده و جناب (پیشگاه) آن را چنان بلند دانسته که تنها ارباب همت، یعنی رازدانانِ صاحبکرامت، سر بر آستان آن توانند نهاد، بیماری است؟!
جناب عشق بلند است همتی حافظ
که عاشقان ره بیهمتان به خود ندهند
بگذارید معما را به مدد حکایتی تمثیلگونه حل کنیم:
در روزگاران قدیم که از تشریفات امروزی خبری نبود قاضیان در بیرونی خانۀ خود به قضاوت مینشستند و به دعوای مردم رسیدگی میکردند. روزی دو تن به یک قاضی مراجعه کردند و دعوایشان را چنین بیان کردند:
ــ شاکی: من خَرم (مرْکَبم) را نزد این شخص گذاشتم و هزینه و مزد نگهداریاش را هم پرداختم تا مدتی که در سفرم از مرکبم مراقبت شود. اکنون که بازگشتهام میگوید که خرت مرده است. حق با من نیست؟
قاضی: حق با توست!
ــ متشاکی: جناب قاضی، نگفت که خرش بیمار است. خر بیمار بود و مرد.
قاضی: حق با توست!
زنِ قاضی که پشت پرده، در اندرونی، به جریان قضاوت گوش میداد زبان به اعتراض گشود که این چه قضاوتی است! حق با یکی از دو طرف دعواست، نه با هر دو!
قاضی: حق با توست.
آری، چنین است. تا از چه منظر بنگریم!
ــ از منظر دانش پزشکی، عشق بیماری است؛ زیرا زندگی جریانی طبیعی است که بیماری و درد و درمان و سلامت هم لازمۀ آن است و هر عاملی که جریان طبیعی زندگی را مختل سازد و سلامت آدمی را به مخاطره اندازد نامطلوب است و بیماری نامیده میشود، حتی اگر عشق با جناب بلندش باشد!
ــ عشق از منظر هنر و عرفان حکایتی دیگر دارد. اینجاست که «جناب عشق بلند است». هنر و عرفان اموری فراطبیعی است. به همین سبب همۀ مردم نه هنرمند میشوند و نه الزاماً عارف، مگر آنکه راه و روشی ویژه در پیش بگیرند و از دستورالعملهای خاصی پیروی کنند و بشوند هنرمند و بشوند عارف. البته راه برای همه باز است. بعد از آنهمه بحث و گفتوگو هنوز هم این پرسش به قوّت خود باقی است که مثلاً باید شاعر بود یا میشود شاعر شد؛ یعنی شاعری موهبتی است که به هرکس ندهند یا میتوان همانسان که میشود فنی (مثلاً خیاطی و آشپزی) را آموخت میتوان شاعری را هم آموخت. البته هر دو پاسخ پیش روی ماست، اما بسیار کسان هم میکوشند و سرانجام ره به جایی نمیبرند و شاعر نمیشوند!
آری، اگر تنها از یک سو، از سوی هنر و عرفان، به عشق بنگریم جناب عشق بلندترین است، عشق برترین است و تا عشق نباشد نه هنر معنی دارد، نه عرفان.
اما اگر از منظر دانش پزشکی بنگریم، چونان ابنسینا و محمد زکریای رازی، عشق جنابی ندارد تا بلند باشد یا نباشد؛ بیماریای است چون دیگر بیماریها!
ابنسینا آنگاه که از منظر پزشکی به عشق مینگرد آن را بیماری میبیند و چون از منظر عرفان مینگرد عشق را برترین آفریده مییابد و به تعبیر حافظ جنابش را بلند میبیند.
این نکته را هم به یاد داشته باشیم که ما عادتاً از هرگونه «علاقه» به «عشق» تعبیر میکنیم و آن را لازمۀ هر کار میدانیم و فیالمثل میگوییم: «شرط موفقیت در هر کار، عشق (یعنی علاقه) بدان کار است»، که البته علاقه هم دارای درجاتی است از شدت و ضعف که چون شدت یابد آن را به عشق تعبیر توان کرد و درست آن است که آن را به عشق تشبیه کنیم و نه آنکه آن را عین عشق بدانیم.
آری، خواستن و دوست داشتن مراتب و درجاتی دارد که هر درجه و هر مرتبۀ آن به کاری میآید: مرتبهای از آن را «دوستی» توان نامید که هم به کار روابط اجتماعی میآید، هم به کار زندگی و آنچه به زندگی مربوط است، مرتبهای به کار هنر میآید و مرتبهای هم به کار عرفان و معرفت. بر این دو مرتبۀ اخیر نام «محبت» و «عشق» نهادهاند، اما چنانکه گفته آمد عادت کردهایم تمام مراتب علاقه و دوست داشتن را عشق بنامیم که البته بر بنیاد ارادۀ گسترده از معنای عشق، میتوان تمام مراحل دوست داشتن را عشق خواند؛ بهشرط آنکه بدانیم تمام کاربردها به یک معنا نیست و هر مورد معنای ویژهای دارد و کاربردی ویژه!
@a_daadbeh
(توضیحی روشنگر)
چون بر گفتۀ محمد زکریای رازی انگشت مینهیم که «عشق، بلیّه است و خردمندان از آن پرهیز میکنند» یا سخن ابنسینا را گواه میآوریم که «عشق، گونهای بیماری است که باید درمان شود»، بدیهی و طبیعی است که شوریدگان عشق را خوش نیاید و بگویند: آیا عشق که به گفتۀ مولانا «اسطرلاب اسرار خداست» و حافظ، آن را به صد زبان ستوده و جناب (پیشگاه) آن را چنان بلند دانسته که تنها ارباب همت، یعنی رازدانانِ صاحبکرامت، سر بر آستان آن توانند نهاد، بیماری است؟!
جناب عشق بلند است همتی حافظ
که عاشقان ره بیهمتان به خود ندهند
بگذارید معما را به مدد حکایتی تمثیلگونه حل کنیم:
در روزگاران قدیم که از تشریفات امروزی خبری نبود قاضیان در بیرونی خانۀ خود به قضاوت مینشستند و به دعوای مردم رسیدگی میکردند. روزی دو تن به یک قاضی مراجعه کردند و دعوایشان را چنین بیان کردند:
ــ شاکی: من خَرم (مرْکَبم) را نزد این شخص گذاشتم و هزینه و مزد نگهداریاش را هم پرداختم تا مدتی که در سفرم از مرکبم مراقبت شود. اکنون که بازگشتهام میگوید که خرت مرده است. حق با من نیست؟
قاضی: حق با توست!
ــ متشاکی: جناب قاضی، نگفت که خرش بیمار است. خر بیمار بود و مرد.
قاضی: حق با توست!
زنِ قاضی که پشت پرده، در اندرونی، به جریان قضاوت گوش میداد زبان به اعتراض گشود که این چه قضاوتی است! حق با یکی از دو طرف دعواست، نه با هر دو!
قاضی: حق با توست.
آری، چنین است. تا از چه منظر بنگریم!
ــ از منظر دانش پزشکی، عشق بیماری است؛ زیرا زندگی جریانی طبیعی است که بیماری و درد و درمان و سلامت هم لازمۀ آن است و هر عاملی که جریان طبیعی زندگی را مختل سازد و سلامت آدمی را به مخاطره اندازد نامطلوب است و بیماری نامیده میشود، حتی اگر عشق با جناب بلندش باشد!
ــ عشق از منظر هنر و عرفان حکایتی دیگر دارد. اینجاست که «جناب عشق بلند است». هنر و عرفان اموری فراطبیعی است. به همین سبب همۀ مردم نه هنرمند میشوند و نه الزاماً عارف، مگر آنکه راه و روشی ویژه در پیش بگیرند و از دستورالعملهای خاصی پیروی کنند و بشوند هنرمند و بشوند عارف. البته راه برای همه باز است. بعد از آنهمه بحث و گفتوگو هنوز هم این پرسش به قوّت خود باقی است که مثلاً باید شاعر بود یا میشود شاعر شد؛ یعنی شاعری موهبتی است که به هرکس ندهند یا میتوان همانسان که میشود فنی (مثلاً خیاطی و آشپزی) را آموخت میتوان شاعری را هم آموخت. البته هر دو پاسخ پیش روی ماست، اما بسیار کسان هم میکوشند و سرانجام ره به جایی نمیبرند و شاعر نمیشوند!
آری، اگر تنها از یک سو، از سوی هنر و عرفان، به عشق بنگریم جناب عشق بلندترین است، عشق برترین است و تا عشق نباشد نه هنر معنی دارد، نه عرفان.
اما اگر از منظر دانش پزشکی بنگریم، چونان ابنسینا و محمد زکریای رازی، عشق جنابی ندارد تا بلند باشد یا نباشد؛ بیماریای است چون دیگر بیماریها!
ابنسینا آنگاه که از منظر پزشکی به عشق مینگرد آن را بیماری میبیند و چون از منظر عرفان مینگرد عشق را برترین آفریده مییابد و به تعبیر حافظ جنابش را بلند میبیند.
این نکته را هم به یاد داشته باشیم که ما عادتاً از هرگونه «علاقه» به «عشق» تعبیر میکنیم و آن را لازمۀ هر کار میدانیم و فیالمثل میگوییم: «شرط موفقیت در هر کار، عشق (یعنی علاقه) بدان کار است»، که البته علاقه هم دارای درجاتی است از شدت و ضعف که چون شدت یابد آن را به عشق تعبیر توان کرد و درست آن است که آن را به عشق تشبیه کنیم و نه آنکه آن را عین عشق بدانیم.
آری، خواستن و دوست داشتن مراتب و درجاتی دارد که هر درجه و هر مرتبۀ آن به کاری میآید: مرتبهای از آن را «دوستی» توان نامید که هم به کار روابط اجتماعی میآید، هم به کار زندگی و آنچه به زندگی مربوط است، مرتبهای به کار هنر میآید و مرتبهای هم به کار عرفان و معرفت. بر این دو مرتبۀ اخیر نام «محبت» و «عشق» نهادهاند، اما چنانکه گفته آمد عادت کردهایم تمام مراتب علاقه و دوست داشتن را عشق بنامیم که البته بر بنیاد ارادۀ گسترده از معنای عشق، میتوان تمام مراحل دوست داشتن را عشق خواند؛ بهشرط آنکه بدانیم تمام کاربردها به یک معنا نیست و هر مورد معنای ویژهای دارد و کاربردی ویژه!
@a_daadbeh
Post #61
1.79K
سی و پنج) جناب عشق بلند است
درآمد
بر آن بودم تا در ادامۀ یادداشت پیشین (سیزده بدر) یادداشتی بنویسم در باب سبب تأکیدی که در فرهنگ ما، در فرهنگ ایرانی، بر اغتنام فرصت شده است؛ بهویژه در نوروز و در بهار، که حافظ هم آن را در غزلی دلپذیر مطرح کرده است، با این مطلع:
به دور لاله قدح گیر و بیریا میباش
به بوی گل نفسی همدم صبا میباش
اما دیدم که مدتی است به برخی از یاران قول دادهام که باز هم توضیح بدهم در باب یادداشتهای دوم تا ششم؛ مسئلۀ حوزههای کارکرد عشق (هنر و عرفان) و حوزۀ ناکارآمدیِ عشق (زندگی مشترک). نیز دیدم که هنوز بهار باقی است؛ بنابراین این یادداشت را اختصاص دادم به همان توضیح؛ توضیح در باب «جنابِ بلندِ عشق» و آرزو کردم که لطف حق و کوشش درست و جمعیِ هممیهنان، شرّ «اهریمن کرونا» در ادامۀ بهار طربانگیز از سرمان رفع کناد!
عنوان یادداشت را هم گذاشتم:
تا از کدام منظر بنگریم
(توضیحی روشنگر)
@a_daadbeh
👇👇👇👇👇
درآمد
بر آن بودم تا در ادامۀ یادداشت پیشین (سیزده بدر) یادداشتی بنویسم در باب سبب تأکیدی که در فرهنگ ما، در فرهنگ ایرانی، بر اغتنام فرصت شده است؛ بهویژه در نوروز و در بهار، که حافظ هم آن را در غزلی دلپذیر مطرح کرده است، با این مطلع:
به دور لاله قدح گیر و بیریا میباش
به بوی گل نفسی همدم صبا میباش
اما دیدم که مدتی است به برخی از یاران قول دادهام که باز هم توضیح بدهم در باب یادداشتهای دوم تا ششم؛ مسئلۀ حوزههای کارکرد عشق (هنر و عرفان) و حوزۀ ناکارآمدیِ عشق (زندگی مشترک). نیز دیدم که هنوز بهار باقی است؛ بنابراین این یادداشت را اختصاص دادم به همان توضیح؛ توضیح در باب «جنابِ بلندِ عشق» و آرزو کردم که لطف حق و کوشش درست و جمعیِ هممیهنان، شرّ «اهریمن کرونا» در ادامۀ بهار طربانگیز از سرمان رفع کناد!
عنوان یادداشت را هم گذاشتم:
تا از کدام منظر بنگریم
(توضیحی روشنگر)
@a_daadbeh
👇👇👇👇👇
Post #58
2.56K
سی و چهارم) نوروز و روز طبیعت (سیزدهبدر)
گفتیم که جشنهای ملی و در رأس آنها، جشنجشنها، نوروز، یادآور ایران است و از جملهٔ عناصری است که خبر از هویت ملی میدهد. نیز گفتیم که جشن و در پی آن نوروز، دارای دو چهرهٔ پیدا و پنهان یا دو چهرهٔ ظاهری و باطنی است. در یادداشت پیشین از هر دو چهره نیز بهکوتاهی سخن گفتیم، اما سخنْ تمام نیست و هر یک از این دو چهره را حکایتهاست؛ دو چهرهای که بهسبب پیوند ظاهر و باطن، پیوستگی ویژهای دارند و در فرهنگ انسانی ایران به هر دو وجه توجه ویژه شده است؛ هم به جسم، هم به جان!
بیآنکه بخواهم به مباحث فنی و تخصصی فلسفی وارد شوم تنها بدین نکتهٔ بسیار مهم تذکار میدهم که این توجه دوگانه در جهانبینیهای فلسفیمان نیز تأثیر کرده و درحالیکه در بسیاری از فلسفههایا روح اصیل انگاشته شده یا جسم،در فلسفههای ایرانی، غالباً سخن از اصالت جسم و روح در میان است. این سخن بدانمعناست که توجه به هر دو وجه ضروری است و بیتوجهی به نیازهای هریک موجب میشود که شخصیت آدمی چنانکه باید سامان نپذیرد. تأثیر دوسویهٔ تن و روان یا جسم و روح در یکدیگر که ابنسینا بهتفصیل از آن سخن گفته است و روانشناسان روزگار ما نیز از آن سخن میگویند، پرده از این حقیقت برمیگیرد که هراندازه «عیسایِ روح» را بپروریم، که بایدپرورد، جای پرورش «خرِ جسم» را نمیگیرد که این، در آن، تأثیری انکارناپذیر دارد. اگر به تعبیر سعدی «خر»پروری به بهای مرگ «عیسی» روا نیست که:
همی میردت عیسی از لاغری
تو در بند آنی که خر پروری
عکس آن هم روا نیست؛ یعنی روا نیست که به بهانهٔ اهمیت توجه به «عیسی»، «خر» بیچاره یکسره مورد غفلت قرار گیرد.
در آستانهٔ «روز طبیعت» که همان «سیزدهبدر» خودمان است، هدف از بیان این معانی آن است که بگویم نوروز را که چونان تاجی بر تارک پادشاه بهار نشسته است و خوش نشسته است سهلش مبینیم که پیدا و پنهان، ظاهر و باطن، از زندگی و بسیاری از لوازم آن، حکایتها بازمیگوید و به آنان که اهل تأملاند نکتهها میآموزد. یکی از این نکتهها توجه به طبیعت است و دوستداری طبیعت و طبعاً حفظ و نگهداری طبیعت که تا چیزی حفظ نشود توجه بدان و دوست داشتن آن معنا ندارد که در فرهنگ ایران آلوده کردن و تباه ساختن طبیعت، کاری اهریمنی است. حضور در دامن طبیعت، سیزدهمین روز فروردین، «لهو ولعب» نیست؛ درآمیختن با طبیعت است و از زبان طبیعت، به گوش دل، پیامها شنیدن؛ پیام تحول، پیام گذشتن از زمستان، پیام رستاخیز و جسم و جان را سرشار از شادی و شادمانی ساختن و آمادهٔ جوشش و کوشش شدن که شادی کوچکانگاشتهشده و گمشده در زندگی ما، بیگمان بنیادیترین عنصر زندگی است، یا دستکم از جملهٔ بنیادیترین عناصری است که به زندگی معنا میبخشد و آن را سامان میدهد و زمینهٔ خردورزی را، که اساسیترین عامل سازندهٔ زندگی است، فراهم میآورد.
چنین است که حکیم بزرگ، فردوسی، آنجا که «در جریان به پادشاهی رسیدن بهرام گور» از فضایلی سخن میگوید که هر پادشاه، به طور خاص، و هر انسان، به طور عام، باید بدان آراسته باشد، بر شادی تأکیدی خاص میورزد و کاسته شدن شادی را زمینهساز ناتوانی خرد میشمارد و پیداست وقتی خرد کار خود را انجام ندهد زندگی معنای خود را از دست میدهد و در یک کلام جز شکست و ناکامی به با رنمیآید:
چو شادی بکاهی بکاهد روان
خرد گردد اندر میان ناتوان
سخن را با ابیاتی از یک غزل سعدی، که غزلی است طبیعتگرایانه که حضور مردم را در دشت و صحرا، در بهار، بهویژه در مراسم «سیزدهبدر» به یاد میآورد، به سر میبرم:
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
جهان جوانشد و یاران به عیش بنشستند
کسان که در رمضان چنگ میشکستندی
نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند
بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط
زبسکه عارف و عامی به رقص برجستند
یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست
که سروهای چمن پیش قامتش پستند
آری این ابیات، بهویژه، یادآور مراسم سیزدهبدر است؛ مراسمی که امسال، در این نوروز و در این بهار، بهسبب هجوم اهریمنی به نام «کرونا» به صف زندگی، نمیتوان آن را برگزار کرد و نباید برگزار کرد. باید برای نبرد با این اهریمن در کنار عزیزان، همان «درخت یا درختان گلی» که سعدی از آن سخن میگوید، در خانه ماند و برای سیزدهبدر به سیر در «باغ و صحرای دل» پرداخت که بهراستی: «صحرا و باغ زندهدلان کوی دلبر است».
فایل صوتیای که در پست پیشین آمده یکی از سیزده سخنرانیای است که چند سال پیش تحت عنوان «بهار عشق و غزل» ایراد شد. فایل صوتی کامل سومین سخنرانی به یاران عزیز کانال تقدیم میکنم و صورت کوتاهشدهٔ تصویری آن را به همراهان در اینستاگرام تقدیم میدارم.
@a_daadbeh
گفتیم که جشنهای ملی و در رأس آنها، جشنجشنها، نوروز، یادآور ایران است و از جملهٔ عناصری است که خبر از هویت ملی میدهد. نیز گفتیم که جشن و در پی آن نوروز، دارای دو چهرهٔ پیدا و پنهان یا دو چهرهٔ ظاهری و باطنی است. در یادداشت پیشین از هر دو چهره نیز بهکوتاهی سخن گفتیم، اما سخنْ تمام نیست و هر یک از این دو چهره را حکایتهاست؛ دو چهرهای که بهسبب پیوند ظاهر و باطن، پیوستگی ویژهای دارند و در فرهنگ انسانی ایران به هر دو وجه توجه ویژه شده است؛ هم به جسم، هم به جان!
بیآنکه بخواهم به مباحث فنی و تخصصی فلسفی وارد شوم تنها بدین نکتهٔ بسیار مهم تذکار میدهم که این توجه دوگانه در جهانبینیهای فلسفیمان نیز تأثیر کرده و درحالیکه در بسیاری از فلسفههایا روح اصیل انگاشته شده یا جسم،در فلسفههای ایرانی، غالباً سخن از اصالت جسم و روح در میان است. این سخن بدانمعناست که توجه به هر دو وجه ضروری است و بیتوجهی به نیازهای هریک موجب میشود که شخصیت آدمی چنانکه باید سامان نپذیرد. تأثیر دوسویهٔ تن و روان یا جسم و روح در یکدیگر که ابنسینا بهتفصیل از آن سخن گفته است و روانشناسان روزگار ما نیز از آن سخن میگویند، پرده از این حقیقت برمیگیرد که هراندازه «عیسایِ روح» را بپروریم، که بایدپرورد، جای پرورش «خرِ جسم» را نمیگیرد که این، در آن، تأثیری انکارناپذیر دارد. اگر به تعبیر سعدی «خر»پروری به بهای مرگ «عیسی» روا نیست که:
همی میردت عیسی از لاغری
تو در بند آنی که خر پروری
عکس آن هم روا نیست؛ یعنی روا نیست که به بهانهٔ اهمیت توجه به «عیسی»، «خر» بیچاره یکسره مورد غفلت قرار گیرد.
در آستانهٔ «روز طبیعت» که همان «سیزدهبدر» خودمان است، هدف از بیان این معانی آن است که بگویم نوروز را که چونان تاجی بر تارک پادشاه بهار نشسته است و خوش نشسته است سهلش مبینیم که پیدا و پنهان، ظاهر و باطن، از زندگی و بسیاری از لوازم آن، حکایتها بازمیگوید و به آنان که اهل تأملاند نکتهها میآموزد. یکی از این نکتهها توجه به طبیعت است و دوستداری طبیعت و طبعاً حفظ و نگهداری طبیعت که تا چیزی حفظ نشود توجه بدان و دوست داشتن آن معنا ندارد که در فرهنگ ایران آلوده کردن و تباه ساختن طبیعت، کاری اهریمنی است. حضور در دامن طبیعت، سیزدهمین روز فروردین، «لهو ولعب» نیست؛ درآمیختن با طبیعت است و از زبان طبیعت، به گوش دل، پیامها شنیدن؛ پیام تحول، پیام گذشتن از زمستان، پیام رستاخیز و جسم و جان را سرشار از شادی و شادمانی ساختن و آمادهٔ جوشش و کوشش شدن که شادی کوچکانگاشتهشده و گمشده در زندگی ما، بیگمان بنیادیترین عنصر زندگی است، یا دستکم از جملهٔ بنیادیترین عناصری است که به زندگی معنا میبخشد و آن را سامان میدهد و زمینهٔ خردورزی را، که اساسیترین عامل سازندهٔ زندگی است، فراهم میآورد.
چنین است که حکیم بزرگ، فردوسی، آنجا که «در جریان به پادشاهی رسیدن بهرام گور» از فضایلی سخن میگوید که هر پادشاه، به طور خاص، و هر انسان، به طور عام، باید بدان آراسته باشد، بر شادی تأکیدی خاص میورزد و کاسته شدن شادی را زمینهساز ناتوانی خرد میشمارد و پیداست وقتی خرد کار خود را انجام ندهد زندگی معنای خود را از دست میدهد و در یک کلام جز شکست و ناکامی به با رنمیآید:
چو شادی بکاهی بکاهد روان
خرد گردد اندر میان ناتوان
سخن را با ابیاتی از یک غزل سعدی، که غزلی است طبیعتگرایانه که حضور مردم را در دشت و صحرا، در بهار، بهویژه در مراسم «سیزدهبدر» به یاد میآورد، به سر میبرم:
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
جهان جوانشد و یاران به عیش بنشستند
کسان که در رمضان چنگ میشکستندی
نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند
بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط
زبسکه عارف و عامی به رقص برجستند
یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست
که سروهای چمن پیش قامتش پستند
آری این ابیات، بهویژه، یادآور مراسم سیزدهبدر است؛ مراسمی که امسال، در این نوروز و در این بهار، بهسبب هجوم اهریمنی به نام «کرونا» به صف زندگی، نمیتوان آن را برگزار کرد و نباید برگزار کرد. باید برای نبرد با این اهریمن در کنار عزیزان، همان «درخت یا درختان گلی» که سعدی از آن سخن میگوید، در خانه ماند و برای سیزدهبدر به سیر در «باغ و صحرای دل» پرداخت که بهراستی: «صحرا و باغ زندهدلان کوی دلبر است».
فایل صوتیای که در پست پیشین آمده یکی از سیزده سخنرانیای است که چند سال پیش تحت عنوان «بهار عشق و غزل» ایراد شد. فایل صوتی کامل سومین سخنرانی به یاران عزیز کانال تقدیم میکنم و صورت کوتاهشدهٔ تصویری آن را به همراهان در اینستاگرام تقدیم میدارم.
@a_daadbeh
Post #57
1.84K
Audio
بهار عشق و غزل
Post #55
3.43K
سی و سوم) نوروز، نمادی ایرانی برای یادکرد ایران
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
جشن نوروز را، که دلانگیزترین عید به شمار میآید، به یاران و نیز به تمام هممیهنانم تبریک میگویم. در یادداشتهای پیش گفتم که در ادبیات ما، ادبیات فارسی، از میهنمان، ایران، به گونههایی چند یاد شده است؛ از آوردن نام ایران در سخن تا یادکرد میهن با نمادهای تاریخ ملی و اساطیر ملی. نیز پرداختن به پرتوهای حکمت ملی در شعر که از همهٔ آنها سخن گفتیم. اکنون یادکرد این نکته بایسته مینماید که پرداختن به جشنهای ملی، بهویژه پرداختن به مهرگان و نوروز، در سخن پارسی نیز بهگونهای یادکرد میهن است و استوار داشتن هویت ملی. آخر کیست، جز مغرضان دگرگونسازِ تاریخ، که نداند نوروز و مهرگان و دیگر جشنهای ایرانی، پرتوهای فرهنگ الهی ــ انسانی ایران است و نوروز، جشن جشنها، هدیهٔ ایران است به جهان. اما آیا نوروز، تنها دمیدن سبزه و گل یا به تعبیر علمایی فقط «سبز شدن علف» است بر زمین تا حیوانها را خوشآید و دیگر هیچ؟! بیگمان چنین نیست که جشن و در پی آن نوروز، دو چهره دارد: پیدا و پنهان؛ ظاهری و باطنی:
ــ چهرهٔ پیدا (ظاهر)، دمیدن گل و سبزه است و دگرگونی طبیعت در پرتو توانایی پروردگار جهان که به گفتهٔ سعدی:
درخت غنچهبرآورد و بلبلان مستاند
جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند
که اینهمه، هم بایسته است برای زندگی، هم نشانهها و نمادهای یکتایی و توانایی پروردگار است که باز هم به گفتهٔ سعدی:
برگ درختان سبز پیش خداوند هوش
هر ورقی دفتریست معرفت کردگار
ــ چهرهٔ پنهان (باطن)، عین «معنویت» است که جشن، اگر در معنی ظاهری عیش و کامرانی و سرور و شادی است از واژه «یسن» اوستائی است، بیانگر برگزاری مراسم ستایش و پرستش و نیایش خدای بزرگ که از آن به «یزشنه» کردن تعبیر میشده که در ایران همهٔ جشنها رنگ دینی داشته است. بر این بنیاد است که حافظ میگوید در پرتو باد نوروزی که از کوی یار (محبوب) میآید میتوان چراغ دل برافروخت و دل را صافی کرد.
بنا به نقل علامه مجلسی (در بحارالانوار)، امام صادق(ع) خطاب به یکی از یاران که از ایشان در باب نوروز پرسیده بود، میفرمایند: در این روز (نوروز) به گرمابه رو، خود را پاک و پاکیزه گردان، لباسهای نوت را بپوش و نمازگزار و دعا کن که خدا تمام گناهات را خواهد بخشید؛ یعنی که نوروز چنین جایگاه و چنین پایگاه معنویای دارد.
نیز آنحضرت فرمودهاند که خداوند جهان را در این روز آفرید و این هر دو سخن در اساطیر ایرانی نیز پیشینه دارد؛ نیایش در نوروز، و آفرینش در این روز... و چنین است که نوروز، بهرغم ستیز غزالیها با آن، پایدار ماند و لقب «پیروز» گرفت، و چنین است که با جان و دل مردم ایران، جان و دل مردمی که در گسترهٔ ایران فرهنگی زندگی میکنند، درآمیخت و در روزگاران آسانی وشادی، همچنین در روزگاران دشواری و اندوه گرامی داشته شد و گرامی داشته خواهد شد. نیز چنین است که در این روزگار، روزگار چیرگی اهریمن کرونا، مردم ایران نوروز را از یاد نبردند ودر گرامیداشت این جشن بزرگ کوشیدند و خواهند کوشید.
آخر، مردم ایران، هم یزدانپرستاند و هم اهریمنان پیدا و پنهان را نیک میشناسند و بر این باورند که سرانجام «چیره بر اهرمن خیرهسر آید یزدان» و نیکی بر بدی پیروز خواهد شد... و چنین است که همگان بر این باورند و همگان بر این باوریم که ستیز با این اهریمن ــ به یاری یزدان و در پرتو جانفشانیهای پزشکان و پرستاران انساندوست میهنمان ــ دیری نخواهد پایید و خورشید پیروزی بهزودی در دل این تاریکی خواهد درخشید، هم بدان شرط که هممیهنان، به سهم خود، با عملی ساختن این شعار که «در خانه میمانیم» و با پیروی از باورها و شیوههای بازمانده در سنتهای نیک ایرانی، پشتیبان و پشتوانهٔ این نبرد باشند؛ این سنتها و این باورها که پلیدی و بیماری و خشکسالی از نشانههای اهریمنی است و اهتمام به پاکیزگی و نظافت و آبادانی، پیوستن به سپاه اهورا برای نبرد با این کاستیهاست.
در پیش گرفتن چنین شیوهای است که موجب میشود تا زمانی نهچندان دور از «شب تار کرونا» چشم به «روز روشن بهار رهایی» بگشاییم و همصدا با حافظ بخوانیم:
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آنهمه ناز و تنعم که خزان میفرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کلهگوشهٔ گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امّید که بد معتکف پردهٔ غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصهٔ غصه که در دولت یار آخر شد
@a_daadbeh
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
جشن نوروز را، که دلانگیزترین عید به شمار میآید، به یاران و نیز به تمام هممیهنانم تبریک میگویم. در یادداشتهای پیش گفتم که در ادبیات ما، ادبیات فارسی، از میهنمان، ایران، به گونههایی چند یاد شده است؛ از آوردن نام ایران در سخن تا یادکرد میهن با نمادهای تاریخ ملی و اساطیر ملی. نیز پرداختن به پرتوهای حکمت ملی در شعر که از همهٔ آنها سخن گفتیم. اکنون یادکرد این نکته بایسته مینماید که پرداختن به جشنهای ملی، بهویژه پرداختن به مهرگان و نوروز، در سخن پارسی نیز بهگونهای یادکرد میهن است و استوار داشتن هویت ملی. آخر کیست، جز مغرضان دگرگونسازِ تاریخ، که نداند نوروز و مهرگان و دیگر جشنهای ایرانی، پرتوهای فرهنگ الهی ــ انسانی ایران است و نوروز، جشن جشنها، هدیهٔ ایران است به جهان. اما آیا نوروز، تنها دمیدن سبزه و گل یا به تعبیر علمایی فقط «سبز شدن علف» است بر زمین تا حیوانها را خوشآید و دیگر هیچ؟! بیگمان چنین نیست که جشن و در پی آن نوروز، دو چهره دارد: پیدا و پنهان؛ ظاهری و باطنی:
ــ چهرهٔ پیدا (ظاهر)، دمیدن گل و سبزه است و دگرگونی طبیعت در پرتو توانایی پروردگار جهان که به گفتهٔ سعدی:
درخت غنچهبرآورد و بلبلان مستاند
جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند
که اینهمه، هم بایسته است برای زندگی، هم نشانهها و نمادهای یکتایی و توانایی پروردگار است که باز هم به گفتهٔ سعدی:
برگ درختان سبز پیش خداوند هوش
هر ورقی دفتریست معرفت کردگار
ــ چهرهٔ پنهان (باطن)، عین «معنویت» است که جشن، اگر در معنی ظاهری عیش و کامرانی و سرور و شادی است از واژه «یسن» اوستائی است، بیانگر برگزاری مراسم ستایش و پرستش و نیایش خدای بزرگ که از آن به «یزشنه» کردن تعبیر میشده که در ایران همهٔ جشنها رنگ دینی داشته است. بر این بنیاد است که حافظ میگوید در پرتو باد نوروزی که از کوی یار (محبوب) میآید میتوان چراغ دل برافروخت و دل را صافی کرد.
بنا به نقل علامه مجلسی (در بحارالانوار)، امام صادق(ع) خطاب به یکی از یاران که از ایشان در باب نوروز پرسیده بود، میفرمایند: در این روز (نوروز) به گرمابه رو، خود را پاک و پاکیزه گردان، لباسهای نوت را بپوش و نمازگزار و دعا کن که خدا تمام گناهات را خواهد بخشید؛ یعنی که نوروز چنین جایگاه و چنین پایگاه معنویای دارد.
نیز آنحضرت فرمودهاند که خداوند جهان را در این روز آفرید و این هر دو سخن در اساطیر ایرانی نیز پیشینه دارد؛ نیایش در نوروز، و آفرینش در این روز... و چنین است که نوروز، بهرغم ستیز غزالیها با آن، پایدار ماند و لقب «پیروز» گرفت، و چنین است که با جان و دل مردم ایران، جان و دل مردمی که در گسترهٔ ایران فرهنگی زندگی میکنند، درآمیخت و در روزگاران آسانی وشادی، همچنین در روزگاران دشواری و اندوه گرامی داشته شد و گرامی داشته خواهد شد. نیز چنین است که در این روزگار، روزگار چیرگی اهریمن کرونا، مردم ایران نوروز را از یاد نبردند ودر گرامیداشت این جشن بزرگ کوشیدند و خواهند کوشید.
آخر، مردم ایران، هم یزدانپرستاند و هم اهریمنان پیدا و پنهان را نیک میشناسند و بر این باورند که سرانجام «چیره بر اهرمن خیرهسر آید یزدان» و نیکی بر بدی پیروز خواهد شد... و چنین است که همگان بر این باورند و همگان بر این باوریم که ستیز با این اهریمن ــ به یاری یزدان و در پرتو جانفشانیهای پزشکان و پرستاران انساندوست میهنمان ــ دیری نخواهد پایید و خورشید پیروزی بهزودی در دل این تاریکی خواهد درخشید، هم بدان شرط که هممیهنان، به سهم خود، با عملی ساختن این شعار که «در خانه میمانیم» و با پیروی از باورها و شیوههای بازمانده در سنتهای نیک ایرانی، پشتیبان و پشتوانهٔ این نبرد باشند؛ این سنتها و این باورها که پلیدی و بیماری و خشکسالی از نشانههای اهریمنی است و اهتمام به پاکیزگی و نظافت و آبادانی، پیوستن به سپاه اهورا برای نبرد با این کاستیهاست.
در پیش گرفتن چنین شیوهای است که موجب میشود تا زمانی نهچندان دور از «شب تار کرونا» چشم به «روز روشن بهار رهایی» بگشاییم و همصدا با حافظ بخوانیم:
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آنهمه ناز و تنعم که خزان میفرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کلهگوشهٔ گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امّید که بد معتکف پردهٔ غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصهٔ غصه که در دولت یار آخر شد
@a_daadbeh
Post #54
2.34K