تا از کدام منظر بنگریم
(توضیحی روشنگر)
چون بر گفتۀ محمد زکریای رازی انگشت مینهیم که «عشق، بلیّه است و خردمندان از آن پرهیز میکنند» یا سخن ابنسینا را گواه میآوریم که «عشق، گونهای بیماری است که باید درمان شود»، بدیهی و طبیعی است که شوریدگان عشق را خوش نیاید و بگویند: آیا عشق که به گفتۀ مولانا «اسطرلاب اسرار خداست» و حافظ، آن را به صد زبان ستوده و جناب (پیشگاه) آن را چنان بلند دانسته که تنها ارباب همت، یعنی رازدانانِ صاحبکرامت، سر بر آستان آن توانند نهاد، بیماری است؟!
جناب عشق بلند است همتی حافظ
که عاشقان ره بیهمتان به خود ندهند
بگذارید معما را به مدد حکایتی تمثیلگونه حل کنیم:
در روزگاران قدیم که از تشریفات امروزی خبری نبود قاضیان در بیرونی خانۀ خود به قضاوت مینشستند و به دعوای مردم رسیدگی میکردند. روزی دو تن به یک قاضی مراجعه کردند و دعوایشان را چنین بیان کردند:
ــ شاکی: من خَرم (مرْکَبم) را نزد این شخص گذاشتم و هزینه و مزد نگهداریاش را هم پرداختم تا مدتی که در سفرم از مرکبم مراقبت شود. اکنون که بازگشتهام میگوید که خرت مرده است. حق با من نیست؟
قاضی: حق با توست!
ــ متشاکی: جناب قاضی، نگفت که خرش بیمار است. خر بیمار بود و مرد.
قاضی: حق با توست!
زنِ قاضی که پشت پرده، در اندرونی، به جریان قضاوت گوش میداد زبان به اعتراض گشود که این چه قضاوتی است! حق با یکی از دو طرف دعواست، نه با هر دو!
قاضی: حق با توست.
آری، چنین است. تا از چه منظر بنگریم!
ــ از منظر دانش پزشکی، عشق بیماری است؛ زیرا زندگی جریانی طبیعی است که بیماری و درد و درمان و سلامت هم لازمۀ آن است و هر عاملی که جریان طبیعی زندگی را مختل سازد و سلامت آدمی را به مخاطره اندازد نامطلوب است و بیماری نامیده میشود، حتی اگر عشق با جناب بلندش باشد!
ــ عشق از منظر هنر و عرفان حکایتی دیگر دارد. اینجاست که «جناب عشق بلند است». هنر و عرفان اموری فراطبیعی است. به همین سبب همۀ مردم نه هنرمند میشوند و نه الزاماً عارف، مگر آنکه راه و روشی ویژه در پیش بگیرند و از دستورالعملهای خاصی پیروی کنند و بشوند هنرمند و بشوند عارف. البته راه برای همه باز است. بعد از آنهمه بحث و گفتوگو هنوز هم این پرسش به قوّت خود باقی است که مثلاً باید شاعر بود یا میشود شاعر شد؛ یعنی شاعری موهبتی است که به هرکس ندهند یا میتوان همانسان که میشود فنی (مثلاً خیاطی و آشپزی) را آموخت میتوان شاعری را هم آموخت. البته هر دو پاسخ پیش روی ماست، اما بسیار کسان هم میکوشند و سرانجام ره به جایی نمیبرند و شاعر نمیشوند!
آری، اگر تنها از یک سو، از سوی هنر و عرفان، به عشق بنگریم جناب عشق بلندترین است، عشق برترین است و تا عشق نباشد نه هنر معنی دارد، نه عرفان.
اما اگر از منظر دانش پزشکی بنگریم، چونان ابنسینا و محمد زکریای رازی، عشق جنابی ندارد تا بلند باشد یا نباشد؛ بیماریای است چون دیگر بیماریها!
ابنسینا آنگاه که از منظر پزشکی به عشق مینگرد آن را بیماری میبیند و چون از منظر عرفان مینگرد عشق را برترین آفریده مییابد و به تعبیر حافظ جنابش را بلند میبیند.
این نکته را هم به یاد داشته باشیم که ما عادتاً از هرگونه «علاقه» به «عشق» تعبیر میکنیم و آن را لازمۀ هر کار میدانیم و فیالمثل میگوییم: «شرط موفقیت در هر کار، عشق (یعنی علاقه) بدان کار است»، که البته علاقه هم دارای درجاتی است از شدت و ضعف که چون شدت یابد آن را به عشق تعبیر توان کرد و درست آن است که آن را به عشق تشبیه کنیم و نه آنکه آن را عین عشق بدانیم.
آری، خواستن و دوست داشتن مراتب و درجاتی دارد که هر درجه و هر مرتبۀ آن به کاری میآید: مرتبهای از آن را «دوستی» توان نامید که هم به کار روابط اجتماعی میآید، هم به کار زندگی و آنچه به زندگی مربوط است، مرتبهای به کار هنر میآید و مرتبهای هم به کار عرفان و معرفت. بر این دو مرتبۀ اخیر نام «محبت» و «عشق» نهادهاند، اما چنانکه گفته آمد عادت کردهایم تمام مراتب علاقه و دوست داشتن را عشق بنامیم که البته بر بنیاد ارادۀ گسترده از معنای عشق، میتوان تمام مراحل دوست داشتن را عشق خواند؛ بهشرط آنکه بدانیم تمام کاربردها به یک معنا نیست و هر مورد معنای ویژهای دارد و کاربردی ویژه!
@a_daadbeh
Post #62
2.41K