TGViewer
Channel Public Channel
برهوت حقیقت

برهوت حقیقت

@will_to_morality

پاره‌هایی در رابطه با حکمت زندگی و خودشناسی

از مکتوباتِ آرش باقری، دانشجوی فلسفه دانشگاه تهران

خودشناسی یعنی شناختن تمامیت!

"من عرف نفسه، فقد عرف ربه"

راه ارتباطی:
@arash_bagheri_7394
Subscribers
178
Photos
14
Videos
0
Links
230

Showing posts older than #75 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #72 213
دانشمند عموما مسائل را از بیرون می‌گیرد، بدین معنا وی به چیزی غیرشخصی تبدیل می‌شود و این برای علم امری نیکوست، اما علم‌گرا دوست دارد همواره فردی عینی و غیرشخصی بماند.
**
در جهان علم‌گرای خالص وجود ندارد، و طغیان‌گران علیه علم هم به معنایی که گذشت حضور ندارند. زندگی در جریان است و علم همچنان پیشرفت می‌کند.
***
پس دقیقا علیه چه سخن می‌گویم؟ علیه فردی بی‌سواد بودن، علیه از علم‌گفتن و علم نداشتن، علیه اینکه طوطی‌وار بگویی علم و فقط علم و فقط علم... تو معنا را می‌سازی، و معنا فقط در علم نیست.
فرجام علم‌گرایی رخوت است، چنانکه فرجام هر ایدئولوژی دیگر چنین است.
Post #71 184
به عنوان یک مهندس فارغ‌التحصیل‌شده از یک دانشگاه صنعتیِ نسبتا با آبرو، علم‌‌گرایی ایدئولوژی منفور من است.
فرجام علم‌گرایی در مقام ایدئولوژی رخوت است.
علم از کجا به امور می‌نگرد؟
انسان در مقام صاحب پوست و گوشت چنین نگاهی ندارد؛ انسان اگر در کنار نگاه علمی از منظر زندگی به امور ننگرد به رخوت دچار می‌آید، یعنی به انفعال، به خواست نیستی به جای چیزی خواستن.
**
ای علم‌گرایان که جز علم چیزی را قبول ندارید، برای معنای زندگی چه پاسخ درخوری پیش نهاده‌اید؟
***
در مسلک یک کافر از قرآن دفاع کردن:
آری درست، حق با شماست، در قرآن اغلاط علمی بیشماری در کار است...
اما آیا طلب حقایق علمی از قرآن زیر پای خودتان را خالی کردن نیست؟
آخر من با سوال قبلی زیر پایتان خالی شدن را نشان دادم، یعنی به محضر پاک‌سرشت شما نشان دادم طلب حقایق علمی از قرآن عین این است که از حقایق علمی طلب معنویت بکنیم.
**
امروز علم‌گرایی علم را نابودکردنی ساخته است! علم را! این شکوه بشری را!
آخر آن‌ها که در زندگی شور و اشتیاق می‌خواهند، به خاطر علم‌گرایی علم را خوار و ناچیز می‌شمارند، یعنی این شکوه بشری را...
*
علم شکوه نوع بشر است، چراکه علم تسلط بر و پیشبینی از جهان را دست‌یافتنی کرده، دستیابی به این آرمان‌های بشری اگر نشان عظمت آدمی نیست، پس چیست؟
*
علم‌گرایی با نادیده‌گرفتنِ سایر وجوه تجربه‌ی انسانی، با سرکوب آن وجوه، علم را بی‌آبرو می‌کند.
**
نادیده گرفتنِ وجوه زیست بشری و بلکه بی‌ارزش شمردنِ آن یعنی سرکوب‌گری.
سرکوب طغیان می‌آورد، طغیان در برابر انحصار سرکوبگر... اینجا سرکوبگر به نام علم سرکوب می‌کند... طغیان علیه علم‌گرایی، با اشتباه گرفتنِ موضوع ایدئولوژی با خود ایدئولوژی، علم را بی‌آبرو می‌کند.
**
علم‌گرایی با حصر ارزش‌گذاری به علم، سایر تجارب معنوی بشری را از صحنه خارج می‌سازد، آری علم‌گرایی بشر را از صحنه خارج می‌سازد.
**
علم‌گرا از منظر ناکجا به امور می‌نگرد، علم‌گرا به نقاط مختلف از هیچ‌کجا می‌نگرد، چراکه ادعای و خواستِ عینیت دارد. این از هیچ‌کجا نگریستن است که عینیت را می‌تواند فراهم کند.
*
خواستِ عینیت به نحو انحصاری رخوت‌آور است، چراکه از هیچ‌کجا نگریستن به امور یعنی بدون نسبت با من نگریستن به امور... خب بنگرم یا ننگرم، چه فرقی دارد؟ من در زندگی به دنبال چیزهای مرتبط با خود هستم!
**
علم‌گرایی با انحصار اعتبار در علم، بقیه‌ی وجوه زندگی را از ارزش تهی می‌کند.
سایر وجوه زندگی با طغیان علیه آن علم را از سکه می‌اندازند.
نتیجه چیست؟ بی‌ارزشی زندگی در تمامیت آن!
**
علم‌گرا که جز علم هیچ چیز، حتی فلسفه، یا بگوییم به‌خصوص فلسفه، را قبول ندارد خود باید نقش فیلسوف را برعهده گیرد چراکه باید نقش قانون‌گذاری و معنابخشی به زیست انسانی را کسی برعهده گیرد، و علم‌گرا معتقد است او باید چنین کند. چرا؟ چون جز علم چیزی مورد قبول نیست، پس باید علم نسخه‌ی حیات بشری را به ما بدهد. علم‌گرا در مقابل فلسفه می‌ایستد لیک خودش صاحب یک فلسفه است، اما چون فلسفی نیست، فلسفه‌ای سطحی و مخرب دارد.
***
علم‌گرایی رِند است، برعکس مابقی ایدئولوژی‌ها هرچقدر که اشتباه کند هیچ آسیبی نمی‌بیند چون بنایش بر چیزی چون ابطال‌پذیری است، به انقلاب، بر اصلاح خویشتن، بر امکان خطاپذیریِ خود، اما نکته اینجاست که این خطاها را فقط خودش باید به خودش گوشزد کند نه هیچ کس دیگر.
***
گرچه علم‌گرایی خود را معطوف به طبیعت و جهان طبیعی نشان می‌دهد، اما جهان فراطبیعی خود را دارد، نیروها، انرژی‌ها، قانون‌ها، در یک کلام تفسیرهای دقیق عینی از اموری که ظاهرا بر طبیعت حکم می‌رانند؛ این جهان فراطبیعی خوش‌تر است از طبیعت و تجربه‌های طبیعیِ و البته فراطبیعی زیسته‌ی آدمیان؛ در حالی که این تجارب نیز مانندِ علم توضیحی درباره‌ی جهان هستند؛ علم‌گرایی سایر تجارب را از عرصه به در می‌کند و چون یک دینِ پرمدعا انحصار را در دستان خود می‌گیرد.
***
دانشمند نباید علم‌گرا شود، مگرنه دستانی آماده برای سرکوب دیگر صداها خواهد داشت، اما دستانی بدون اقتدار؛ برای همین او عدم تمکین دیگران به حرفش را نه با خشونت که با تمسخر و تحقیر پاسخ می‌دهد.
***
علم‌گرایی از جنبه‌ای تهی کردنِ انسان از انسانیت خویش، یعنی از دغدغه‌ها و مسائل خویش است. برای محققِ علمی چه فرقی می‌کند چه فلزی را متالوگرافی کند یا کدام مدار را بسته باشد یا چه ماده‌ای را تحت آزمونِ کشش جهت کشف و فهم نقطه‌ی گلویی و بعد شکستِ آن ماده قرار دهد. محقق علمی خاکسار است، در هرکجا باشد چون مورچه‌ای زحمت‌کش به کار خویش مشغول می‌شود. مانع مهمی که وی را از پیگیری یک پیشه‌ی علمی پس‌می‌زند عدم یافتن استعداد مطابق با آن در خود است، نه اینکه مسائلی شخصی مانع پیگیری آن پیشه شوند. کسانی را دیده‌ام که رشته مهندسی برق را دوست نداشتند چون بسیار سخت بود نه اینکه دلیلی دیگر داشته باشند.
Post #70 174
طرح یک دغدغه:
سال‌ها پیش از یکی که با پروفسور جان کمپبل، یکی از ستاره‌های درخشان تاریخ علم ریخته‌گری، در ارتباط بود شنیدم که از وی نقل کرد تمام انگیزه‌ی این دانشمند بزرگ در همه‌ی تلاش‌هایش در این حیطه‌ی علم این بوده که کارگران مظلوم ریخته‌گری که در کارگاه کار می‌کنند، به خاطر حمل و نقل پاتیل مذاب آنقدر عذاب نکشند... این جلوه‌ی یک فلسفه است، یک فلسفه‌ی اخلاقی، چون این معنادارکردن خودِ علم است.
اما از خرده دانشجویان علم‌گرا می‌شنوم که هرچه هست در علم است و علم خود گواه خود است و بیرون از علم هیچ‌چیز در کار نیست.
به خاطر همین مجموعه‌نوشتاری را آماده کرده‌ام که در نسبت با این دغدغه باید خوانده شود. اما چون طولانی است فردا آن را اینجا قرار خواهم داد.
Post #69 176
زندگی چیست؟ خواستِ فراروی از خویشتن با کمال خود یا نفیِ خود، چراکه حیات حرکت داشتن است. زندگی حرکت است یعنی در زمانمندی مقیم بودن؛ یعنی از افق زمانی و مکانی خود نگریستن، یعنی شهودِ سوژه‌ی انضمامی با صورت‌های شهودِ شخصیِ خودِ وی.
سوژه‌ی استعلایی صورت‌های محض شهود دارد نه صور شخصیِ شهود، برای همین از ورای زمانمندی و مکانمدی، یعنی از هیچ‌کجا یا بهتر بگویم از همه‌جا، می‌نگرد و قوانین همیشه و همه‌جا معتبر را می‌یابد. این از هیچ‌کجا نگریستن علم را ممکن می‌سازد، چراکه عینیت، همه‌شمولی در همه‌ی مکان و زمان، یعنی از هیچ‌کجا نگریستن یا به همه‌جا همزمان نگریستن! دقیق‌تر بگوییم یعنی اعتبار کردن و اعتبار کردن غیر از نگریستن است، چراکه نگریستن از جایی و زمانی ممکن می‌شود.
http://t.me/will_to_morality
Post #68 176
خشونت ورزیدن بر کسی انسانی‌تر است تا به سخره گرفتنش، چراکه در خشونت ورزیدن ما او را هماوردی می‌یابیم که به‌ اعتبار‌ِ خودش دیده می‌شود و باید به خواست ما تن دهد، یعنی ارزشی دارد که در کنشِ خشونت‌ورزی ابتدا تصدیق و بعد سرکوب می‌شود؛ اما وقتی کسی را به سخره می‌گیریم او را فردی بی‌قدر می‌یابیم که هیچ ارزش و احترامی ندارد. به همین خاطر از خشونت می‌ترسیم ولی از تمسخر فرار می‌کنیم. خشونت ما را از کنشگریِ انسانی تهی می‌کند، اما تمسخر از ابتدا ما را از انسانی بودن تهی پنداشته است.
http://t.me/will_to_morality
Post #67 203
بیا تا برایت بگویم چرا در زمانه‌ی پس از مرگ خدا هستیم!
اگر کسی از هدف شخصیِ خودش پیش تو بگوید، و بگوید این باید هدف تو نیز باشد چه می‌گویی؟ احتمالا می‌گویی که چه؟ برای چه؟ به من چه؟
در مورد اهداف قدیسان و مردمان دین‌دار نیز همین را می‌گویند.
http://t.me/will_to_morality
Post #65 194
باید این را در نظر داشته باشیم که عقده‌ی ادیپ، پدرکشی از برای کسی بودن مشخصه‌ی مهم روان و فرهنگ آدمی است؛ اما ما ایرانی‌ها باید یادمان باشد که در فرهنگ ما اسطوره‌ی دیگری نیز در کار است، وضع ما گره‌خورده به سرکوب رستمی است.
http://t.me/will_to_morality
Post #64 185
هدف معلمی صرف آموزاندن نیست، بلکه تثبیت آموزه هم هست.
چون اگر چنین نبود، معلمان از درس نیاموزی شاگردان خوشحال می‌شدند، چون هر بار می‌توانستند بیاموزانند بدون غم از دست رفتن فرصت.
http://t.me/will_to_morality
Post #63 465
معرفت در انواع آن، متاثر از جامعه است، اما به چه نحو؟
سنتی که از جامعه به فرد منتقل می‌شود چون ماده‌ای است که فرد با فعلیت خود بدان صورت می‌بخشد، یعنی آن را نزد خود مطابق با شرایط خود معنادار می‌سازد. بدین معناست که فلسفه می‌تواند مرز خود را در نسبت با جامعه‌شناسی تعریف کند. فرد نه امری منفعل که فعالی تحت‌تاثیر است.
http://t.me/will_to_morality
Post #62 225
برهوت حقیقت زن‌ستیزی مرد، حکایت از کمبودهای روانی مختلف در وی دارد. این را می‌گویم چون با زن‌ستیزان زیادی دوست بوده‌ام. من در آن‌ها دیده‌ام که از محبت زنان بی‌بهره بوده‌اند و از درک جنس‌ مقابل خود عاجز. مرد زن‌ستیز را عقیم خطاب کردم، نه به خاطر اینکه نمی‌تواند با رابطه‌ی…
من از سر بی‌حوصلگی و مشغله‌های فکری مرتبط با وضعیت کنونی‌ام بیشتر از این نمی‌نویسم اما بیشتر از این‌ها هم هست؛ خلا‌های استدلالی متن فوق نیز همگی پرشدنی هستند؛ اما همین کافیست.
Post #61 206
زن‌ستیزی مرد، حکایت از کمبودهای روانی مختلف در وی دارد. این را می‌گویم چون با زن‌ستیزان زیادی دوست بوده‌ام. من در آن‌ها دیده‌ام که از محبت زنان بی‌بهره بوده‌اند و از درک جنس‌ مقابل خود عاجز. مرد زن‌ستیز را عقیم خطاب کردم، نه به خاطر اینکه نمی‌تواند با رابطه‌ی جنسی بچه‌دار شود یا چیزی از این قبیل، بلکه عقیم بودن را در مقام صفتی به کار بردم با این مضمون که وی از دریافتن و خلق معنا در مناسبات اجتماعی عاجز است؛ صادقانه بگویم، کسی که نتواند جایگاه مهم نیم یا بلکه بیش از نیمی از جامعه را بفهمد و با آن‌ها ارتباطی معنادار ایجاد یا خلق کند قطعا از درک آن مناسبات عاجز است، یعنی از درک و خلق معنا در جامعه عاجز است، یعنی عقیم است. چنین کسی که عجز و ناتوانی دارد، اما از جهت اینکه می‌خواهد برای خودش توجیهی داشته باشد، باید جایگاه زن را از مقام برابر با خود، یعنی از مقام انسانی تهی کند. بدین معنا وی می‌تواند با اشاره به ویژگی‌هایی که برجسته می‌کند چنین عملی مرتکب شود، ویژگی‌هایی از قبیل زور و هوش و ... . اما این‌ها در واقع تاکید بر قدرت مردانه است تا بدانجا که خودِ وی می‌فهمد. گرچه وی هیچ دلیل موجهی ندارد، اما با محدود کردن شواهد خود به برخی صفات مشخص بر برتری خود تاکید می‌کند، صفاتی که البته خود همان‌ها رفته رفته بیش از قبل برای اثبات برتری ادعایی مرد هرزرفته و بی‌ارزش می‌شوند.
اما آن مرد زن‌ستیزی که به‌جای این مقایسه‌ی ساده‌دلانه و صادقانه، به جای ایستادگیِ پای‌فشارانه بر تشخیصش، به توجیهات فلسفی روی می‌آورد، از عقل کمک می‌گیرد، یعنی از چیزی که ویژگی انسان است، تا از طریق عقل که در ید همه‌ی انسان‌هاست بخش بزرگی از جامعه‌ی بشری را خوار و حقیر سازد، بخش بزرگی که خودش دقیقا از عقلانیت بهره‌ی مناسبی دارد! این فرد خودش بیشتر عقیم است، چراکه کمتر از حدی که از عقلانیت انتظار می‌رود عقلانی عمل می‌کند، کمتر از آنچه که باید مناسبات معنا را در‌می‌یابد.منظورم این است که با تکیه بر فلسفه که کاری عقلانیست، ما لااقل به اهمیت عقل در انسانیت خودمان قائلیم، ولی زنان را از انسانیت می‌اندازیم با اینکه آن‌ها هم همچون ما مردان از عقلانیت بهره‌مندند.
من اگرنه همه‌ی آثار شوپنهاور و کانت و نیچه را، اما اکثر آثار ایشان را به دقت خوانده‌ام، آن‌ها زن را از لحاظ عقلی کمتر از مرد می‌بینند. من به آن‌ها حمله نمی‌کنم چون در جامعه‌ای متفاوت زیسته‌اند و تجارب متفاوتیواز زن داشته‌اند؛ به کسی حمله می‌کنم که امروز بر چنین استدلال‌هایی سوار شود، به وی چیزی جز این نمی‌توان گفت که به جامعه و جهانت نگاهی بینداز، زن آن موجود بی‌عقلی که گفته‌ای نیست. تو نمی‌توانی با تکیه بر عقل به موجود ذی‌عقل حمله کنی و آن را حقیر بدانی، چون همانقدر که تو مستدل فکر می‌کنی او هم چنین فکر کردنی دارد.
فکر می‌کنم کسی که به جای اینکه خودش استدلال کند، به استدلال بزرگان گذشته استناد کند در کاروبار عقل وضع بسیار بدتری دارد، در حالی که خودش صاحب قوه‌ی استدلالی ممتازی نیست، و این ضعف اندیشه را با نقل قول می‌خواهد جبران کند، به زنانی حمله می‌کند که موجوداتی عاقل و اندیشه‌ورز هستند، وی خودش پایین‌تر از زن و مرد متفکر ایستاده، اما به سبب ظاهر مردانه‌اش فکر می‌کند حقی برای برتری دارد، و توجیه این حق را در تکرار مکرر حرف بزرگان می‌یابد نه اینکه از خودش کوچکترین لیاقتی داشته باشد.
Post #60 163
گزین‌گویه‌نویسی همواره سوءتفاهم را در پی دارد. اما گزین‌گویه‌نویس خود این خطر را به جان می‌خرد. گزین‌گویه را باید با صبر و حوصله و عدم تعجیل خواند تا درک کرد، اما اگر‌ چنین نکنیم خیلی راحت از درک معنای آن دست شسته‌ایم.
دیروز در گروه دانشجویان فلسفه در مورد ادبیات زن‌ستیزانه‌ی یک نادان نوشتم:
زن‌ستیزی نشانه‌ی عقیم بودن و سترون بودن مرد است و مردی که برای زن‌ستیزی خود توجیه فلسفی بیاورد بیش از سایر مردها عقیم و سترون است چراکه مجبور است کمبود روانی خود را در قالب استدلال توجیه کند نه اینکه مردانه حرفی را زده باشد. اما بدتر از همه مردی است که توجیه فلسفی را حتی نه از خودش بلکه از فلاسفه وام گیرد، موجودی درجه دوم و بدون اتکا به نفس. چنین انسان عقیم و درجه دومی که روی پای خودش نمی‌تواند بایستد از مردانگی نیز بی‌بهره است، با زنی می‌ستیزد که خودِ این مرد در مقام جنس مخالفش نیست.

سپس زهرا متقی در پاسخ به من نوشت:
حالا اونی که یه چیزی انداخت فحش بخوره و از این طریق از توجه بقیه (ولو منفی) خوشحال بشه رو کاری ندارم...

ولی خود این پیام هم (که نمی‌دونم نقل‌قوله یا از خودتونه) خیلی جالب نیست. زن‌ستیزی نشانهٔ عقیم بودن و سترون بودن مرد و بی‌بهرگی از مردانگی نیست. اصلاً اینجا مردانگی نه مورد بحثه نه مهمه نه مرتبطه.
این ادبیات خودش بازتولیدکنندهٔ ایدهٔ مرکزیت مرده و نقض «مردانگی» رو هم به عقیم‌ بودن نسبت می‌ده که خودش اصلا واویلا!
من از او متشکرم که به من با عطوفت حمله کرد، و البته قدری متاسف شدم که نهایتا در پاسخ به سخن من گفت "واویلا"، این تذکری بود که من نباید خودم را بر کسانی که مرا کمتر می‌شناسند عرضه کنم تا سوءتفاهم ایجاد نکنم
اما دوست دارم اینجا سوای از فرمت گزین‌گویه‌نویسی حرفی را که زده بودم دقیق‌تر بگویم، نه به خاطر اینکه پاسخ خانم متقی عزیز را داده باشم، به خاطر اینکه بگویم اساسا در خوانش گزین‌گویه‌نویسی چیزی که با آن سروکار داریم چیست.
Post #59 202
اکنون من از تمام گذشته‌ی ننگینم رهایی یافتم. من خود را بازمی‌یابم.
Post #58 230
نیچه گفته است:
پیامد‌های کردارمان گریبانمان را رها نمی‌کنند، اگرچه در این میانه خود را "اصلاح" کرده باشیم.
همچنین گفته است: آنکه منش استوار دارد تجربه‌هایی همگون دارد که پیوسته تکرار می‌شوند.
من چنین می‌گویم: تا زمانی که از خطای خود کوتاه نیایی پیوسته تکرارِ پیامد در پیش است، و وقتی کوتاه می‌آیی که خوب تاوان کار را داده باشی. اصلاح و کوتاه آمدن همپوشانیِ زمانیِ خود را حفظ می‌کنند، درس‌ها آرام‌آرام آموخته می‌شوند نه در دم و دفعتا!
http://t.me/will_to_morality
Post #56 226
وجدان پاک، وجدانی است که به هنگام ملامت، سعی ما را نیز می‌ستاید. وجدان بیمار است که فقط خود را زخم می‌زند و جز بدی در خویش هیچ نمی‌بیند.
http://t.me/will_to_morality
Post #55 245
عشق تضادی با آزادی ندارد.
هرچیز را بخواهیم، آن و تمام اقتضائاتش را نیز باید بخواهیم. تعهد داشتنِ به چیزی از سرِ فعلیتِ فعالانه چیزی جز آزادی نیست.
http://t.me/will_to_morality
Post #50 236
حقیقت چیست؟ آن چیزی است که با آن می‌توانیم زندگی کنیم.
آیا فردی دلمرده و ایدئولوژیک می‌تواند حقیقت را در چنگ داشته باشد؟
http://t.me/will_to_morality
Post #49 218
کسی که مطالعاتِ خود را به‌روز می‌کند و از یاد گرفتن دست نمی‌کشد، گفتارش تازه و دارای روح است؛ اما کسی که حرف‌های تکراری سابق را می‌زند بدون اینکه تلاشی نو در جهت تعمیق خود کرده باشد اگرچه سخنانی سطح بالاتر بر زبان آورد فردی کسل‌کننده خواهد بود. حیات یا همان فعلیت خود را حتی در چنین مواردی بروز می‌دهد.
http://t.me/will_to_morality
Post #48 203
به بهانه روز جهانی فلسفه:
دلسوزان فلسفه کمتر از همه طرفی بربسته‌اند. آن‌ها که فلسفه را می‌زیند، دلسوزی در باب ملکه را روا نمی‌دارند.
Post #47 378
طریق فلسفه‌ورزی، طریق مدام و مدام روی‌آوری به مسئله است. اگر تو مسئله‌ای را یک بار حل کنی، و تا ابد آن را حل‌شده بینگاری، و هربار که کسی آن مسئله را مطرح می‌کند پاسخی آماده داشته باشی، کاری که می‌کنی به نظر نمی‌آید فلسفه باشد.
فلسفه هربار و هربار متولد شدن است، مسئله‌ای را هر بار از نو وارسی کردن.
http://t.me/will_to_morality
Telegram برهوت حقیقت پاره‌هایی در رابطه با حکمت زندگی و خودشناسی از مکتوباتِ آرش باقری، دانشجوی فلسفه دانشگاه تهران خودشناسی یعنی شناختن تمامیت! "من عرف نفسه، فقد عرف ربه" راه ارتباطی: @arash_bagheri_7394
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →