به عنوان یک مهندس فارغالتحصیلشده از یک دانشگاه صنعتیِ نسبتا با آبرو، علمگرایی ایدئولوژی منفور من است.
فرجام علمگرایی در مقام ایدئولوژی رخوت است.
علم از کجا به امور مینگرد؟
انسان در مقام صاحب پوست و گوشت چنین نگاهی ندارد؛ انسان اگر در کنار نگاه علمی از منظر زندگی به امور ننگرد به رخوت دچار میآید، یعنی به انفعال، به خواست نیستی به جای چیزی خواستن.
**
ای علمگرایان که جز علم چیزی را قبول ندارید، برای معنای زندگی چه پاسخ درخوری پیش نهادهاید؟
***
در مسلک یک کافر از قرآن دفاع کردن:
آری درست، حق با شماست، در قرآن اغلاط علمی بیشماری در کار است...
اما آیا طلب حقایق علمی از قرآن زیر پای خودتان را خالی کردن نیست؟
آخر من با سوال قبلی زیر پایتان خالی شدن را نشان دادم، یعنی به محضر پاکسرشت شما نشان دادم طلب حقایق علمی از قرآن عین این است که از حقایق علمی طلب معنویت بکنیم.
**
امروز علمگرایی علم را نابودکردنی ساخته است! علم را! این شکوه بشری را!
آخر آنها که در زندگی شور و اشتیاق میخواهند، به خاطر علمگرایی علم را خوار و ناچیز میشمارند، یعنی این شکوه بشری را...
*
علم شکوه نوع بشر است، چراکه علم تسلط بر و پیشبینی از جهان را دستیافتنی کرده، دستیابی به این آرمانهای بشری اگر نشان عظمت آدمی نیست، پس چیست؟
*
علمگرایی با نادیدهگرفتنِ سایر وجوه تجربهی انسانی، با سرکوب آن وجوه، علم را بیآبرو میکند.
**
نادیده گرفتنِ وجوه زیست بشری و بلکه بیارزش شمردنِ آن یعنی سرکوبگری.
سرکوب طغیان میآورد، طغیان در برابر انحصار سرکوبگر... اینجا سرکوبگر به نام علم سرکوب میکند... طغیان علیه علمگرایی، با اشتباه گرفتنِ موضوع ایدئولوژی با خود ایدئولوژی، علم را بیآبرو میکند.
**
علمگرایی با حصر ارزشگذاری به علم، سایر تجارب معنوی بشری را از صحنه خارج میسازد، آری علمگرایی بشر را از صحنه خارج میسازد.
**
علمگرا از منظر ناکجا به امور مینگرد، علمگرا به نقاط مختلف از هیچکجا مینگرد، چراکه ادعای و خواستِ عینیت دارد. این از هیچکجا نگریستن است که عینیت را میتواند فراهم کند.
*
خواستِ عینیت به نحو انحصاری رخوتآور است، چراکه از هیچکجا نگریستن به امور یعنی بدون نسبت با من نگریستن به امور... خب بنگرم یا ننگرم، چه فرقی دارد؟ من در زندگی به دنبال چیزهای مرتبط با خود هستم!
**
علمگرایی با انحصار اعتبار در علم، بقیهی وجوه زندگی را از ارزش تهی میکند.
سایر وجوه زندگی با طغیان علیه آن علم را از سکه میاندازند.
نتیجه چیست؟ بیارزشی زندگی در تمامیت آن!
**
علمگرا که جز علم هیچ چیز، حتی فلسفه، یا بگوییم بهخصوص فلسفه، را قبول ندارد خود باید نقش فیلسوف را برعهده گیرد چراکه باید نقش قانونگذاری و معنابخشی به زیست انسانی را کسی برعهده گیرد، و علمگرا معتقد است او باید چنین کند. چرا؟ چون جز علم چیزی مورد قبول نیست، پس باید علم نسخهی حیات بشری را به ما بدهد. علمگرا در مقابل فلسفه میایستد لیک خودش صاحب یک فلسفه است، اما چون فلسفی نیست، فلسفهای سطحی و مخرب دارد.
***
علمگرایی رِند است، برعکس مابقی ایدئولوژیها هرچقدر که اشتباه کند هیچ آسیبی نمیبیند چون بنایش بر چیزی چون ابطالپذیری است، به انقلاب، بر اصلاح خویشتن، بر امکان خطاپذیریِ خود، اما نکته اینجاست که این خطاها را فقط خودش باید به خودش گوشزد کند نه هیچ کس دیگر.
***
گرچه علمگرایی خود را معطوف به طبیعت و جهان طبیعی نشان میدهد، اما جهان فراطبیعی خود را دارد، نیروها، انرژیها، قانونها، در یک کلام تفسیرهای دقیق عینی از اموری که ظاهرا بر طبیعت حکم میرانند؛ این جهان فراطبیعی خوشتر است از طبیعت و تجربههای طبیعیِ و البته فراطبیعی زیستهی آدمیان؛ در حالی که این تجارب نیز مانندِ علم توضیحی دربارهی جهان هستند؛ علمگرایی سایر تجارب را از عرصه به در میکند و چون یک دینِ پرمدعا انحصار را در دستان خود میگیرد.
***
دانشمند نباید علمگرا شود، مگرنه دستانی آماده برای سرکوب دیگر صداها خواهد داشت، اما دستانی بدون اقتدار؛ برای همین او عدم تمکین دیگران به حرفش را نه با خشونت که با تمسخر و تحقیر پاسخ میدهد.
***
علمگرایی از جنبهای تهی کردنِ انسان از انسانیت خویش، یعنی از دغدغهها و مسائل خویش است. برای محققِ علمی چه فرقی میکند چه فلزی را متالوگرافی کند یا کدام مدار را بسته باشد یا چه مادهای را تحت آزمونِ کشش جهت کشف و فهم نقطهی گلویی و بعد شکستِ آن ماده قرار دهد. محقق علمی خاکسار است، در هرکجا باشد چون مورچهای زحمتکش به کار خویش مشغول میشود. مانع مهمی که وی را از پیگیری یک پیشهی علمی پسمیزند عدم یافتن استعداد مطابق با آن در خود است، نه اینکه مسائلی شخصی مانع پیگیری آن پیشه شوند. کسانی را دیدهام که رشته مهندسی برق را دوست نداشتند چون بسیار سخت بود نه اینکه دلیلی دیگر داشته باشند.
Post #71
184