اما آنچه هملت را از دیگران متمایز میسازد، این است که تردید او هم فلجکننده است و هم بارور. هرچند این تردید از یک سو او را از عمل بازمیدارد —«آری، تفکر و تعقل همۀ ما را ترسو و جبان میکند» (پردهی سوم، صحنهی اول، ۹۱)، از سوی دیگر او را قادر میسازد تا تظاهرها و نقابهای پیرامونش را ببیند. او تنها کاراکتری است که در السینور، فساد دربار دانمارک، دروغگویی حاکم بر روابط انسانی و پوچی جاهطلبی دنیوی را درک کرده است. تردید او نوعی بینش است، راهی برای درک واقعیت که دیگران از آن عاجزند.
رویکرد شکسپیر به شکگرایی به مونتنی نزدیکتر است تا به دکارت. همانند جُستار مشهور «دفاعیّهی رایموندو سابوندۀ»
مونتنی (۱۵۸۰)،
هملت نیز حدود معرفت انسانی و پوچی دعاوی انسانی را میکاود، اما برخلاف مونتنی، شکسپیر از تردید برای دفاع از ایمانگرایی استفاده نمیکند. تردید هملت به این جهت با ایمان از بین نمیرود که تردیدْ بهراستی وضعیت وجودی اوست. بر این اساس، تراژدی هملت در این نیست که «شاهزادۀ عزیز» (پردهی پنجم، صحنهی دوم، ۳۹۷) اشتباه میکند، بلکه در این است که او نمیتواند راهی بیابد که درک و دریافت «درست» او، به کار زندگیاش بیاید.
تصویر کلانتر: تردید و مدرنیتههمگرایی میان بیکن، دکارت و شکسپیر در مسئلهی تردید تصادفی نیست. دورهی مدرنیتهی متقدم شاهد چیزی بود که ریچارد پاپکین (۲۰۰۳، صفحهی xx) آن را «بحران پیرونی» مینامد: بحرانی شکگرایانه که همهی اشکال معرفت را به چالش میکشد. اصلاحات دینی نشان داده بود که میتوان اقتدار مذهبی را زیر سؤال برد، انقلاب علمی نشان میداد که میتوان شناخت طبیعی را دگرگون ساخت و احیای شکگرایی عصر باستان دلالت بر این داشت که میتوان بهنحو نظاممندی دربارهی تمام دعاوی معرفتی تردید کرد.
هر یک از این سه اندیشمند در قالب منحصربهفردی به این بحران پاسخ میدهند. بیکن بهشکلی روششناختی تردید را به نقطهی آغاز علمی نوین تبدیل میکند که بهتدریج بر عدم قطعیت فائق میآید، دکارت بهنحو فلسفی تردید را با کشف امر غیرقابل تردید از میان برمیدارد و شکسپیر در معنایی وجودی و در قالبی تراژیک، تردید را چنان وضعیت انسانیای تصویر میکند که باید با شجاعت و صداقت در برابر آن ایستاد.
اما در پس این تفاوتها، ایشان جملگی تصدیق میکنند که تردید نقصی نیست که باید آن را از میان برداشت، بلکه ویژگی هستی انسانی است که باید آن را به رسمیت شناخت و با آن درگیر شد و این تصدیق در بطن مدرنیته جای میگیرد؛ چه جهان مدرن اساساً با فقدان یقین مطلق تعریف میشود —در دین، علم، اخلاق یا سیاست. اکنون ما همه «هملتهایی» هستیم که محکومایم به گزینش بدون یقین، به عمل در عین نادانی و به زیستن در دل تردید.
شکگرایی سازندهی بیکن، تردید روشمند دکارت و عدم قطعیت وجودی شکسپیر، همگی پاسخهایی به این وضعیت هستند. آنها تردید را از میان نمیبرند، بلکه آن را دگرگون میسازند: از تهدید به روش، از ضعف به نیرو و از نفرین به سرچشمهای بینشافزا. و چنین دگرگونیای شاید ماندگارترین میراث آنان باشد. آنان به ما نه گریختن از تردید را، بلکه چگونه زیستن با آن و در نهایت بارور ساختنش را میآموزند.
در نهایت اینکه، مهمترین درس بیکن، دکارت و شکسپیر این است که تردید نه دشمن حقیقت، که همراه جداییناپذیر آن است. بیگمان اگر تردید نباشد، پرسشگری وجود نخواهد داشت، اگر پرسشگری نباشد، کشف و اگر کشف نباشد، شناختی در کار نخواهد بود. مسئله این نیست که چگونه تردید را حذف از میان ببریم، بلکه این است که چگونه از آن بهخوبی استفاده کنیم. این مسئله در عین آنکه دستاورد بزرگ اندیشهی مدرنیتهی متقدم است، چالش همیشگی مدرنیته نیز باقی میماند.
پینوشت: تمامی نقلقولها برگرفته از این سه مأخذند؛ هرچند با اندکی تغییر:
• بیکن، ف. (۱۴۰۲).
نوارغنون (م. صناعی، مترجم). تهران: جامی.
• دکارت، ر. (۱۴۰۳).
گفتار در روش (از جانب ا. ژیلسون؛ ا. خطیبی، مصحح؛ م. فروغی، مترجم). تهران: مرکز.
• شکسپیر، و. (۱۴۰۳).
هملت (م. فرزاد، مترجم). تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.
منبع تکمیلی:
Popkin, R. H. (2003).
The History of Skepticism: From Savonarola to Bayle (3rd ed.). Oxford University Press.