متن سهبخشیِ بسیار خوب از دوست عزیزم که برایم بسیار ارزش خوانده شدن داشت و البته بیادبانه بدون اجازهش فوروارد کردم.
نمیخواهم چیزی بر آن اضافه کنم. متن به خوبی مسئلهی تردید را برجسته میکند. معتقدم مسئلهی شناخت با مسئلهی تردید یا شک تازه طرح راستین خود را مییابد، و به همین معناست که با مدرنیته مسئلهی شناخت به مشغلهی دائمی فلسفه مبدل میشود، زیرا سرآغاز مدرنیته خود را در شک متجلی میسازد.
اما همواره در مقام پرسش به این اندیشیدهام که چرا در این دوران شناخت و حقیقت یک معنا یافتند، و یقین مساوق حقیقت شد؟ چطور متفکران این دوران تمایزی به این مهمی را پشت سر گذاشتند، اینکه حقیقت دقیقا همان شناخت نیست. اما سرآغاز مدرنیته با این پندار آغاز کرد و به مدتی طولانی هنوز هم بر ما سیطره دارد.
Post #348
166