پارههایی در رابطه با حکمت زندگی و خودشناسی
خودشناسی یعنی شناختن تمامیت!
"من عرف نفسه، فقد عرف ربه"
راه ارتباطی:
@arash_bagheri_7394
Post #346
103
Forwarded from Durohana
رنه دکارت: تردید بهمثابهی راهی بهسوی یقین
دکارت در گفتار در روش، تردید را بهشکلی دراماتیکتر ارائه میدهد. این تصمیم مشهور او که «هیچگاه هیچچیز را حقیقت نپندارد جز آنچه درستی آن بر او بدیهی شود» (گفتار در روش، بخش دوم، صفحهی ۵۹)، نه فقط یک اصل فلسفی، بلکه واکنشی به آشفتگی فکری زمانهی اوست. انبوه ناراستیهایی که در کودکی پذیرفته بود، ماهیت بس مشکوک هر آنچه بر آنها بنا شده بود و فروپاشی مراجع سنتی، همگی پاسخ رادیکالی را ایجاب میکردند.
تردید روشمند دکارت را اغلب نوعی شکگرایی محض تفسیر میکنند. اما در حقیقت، همانطور که خود او هم متذکر شده، او از شکگرایانی تقلید نمیکند که محض خاطر شک کردن شک میکنند و تظاهر به تردید همیشگی دارند. چراکه پروژهی او سازنده است —یا حداقل بناست که باشد: «منظور من همه این بود که به یقین برسم و از خاک سست و رمل رهایی یافته و بر سنگ و زمین سخت پاگذارم» (گفتار در روش، بخش سوم، صفحهی ۷۴) در این معنا، تردید وسیله است، نه غایت —راهی برای پاک کردن آوار باورهای کاذب به منظور کشف پایههای استوار معرفت.
در اینجاست که سهم ویژهی دکارت را درمییابیم. برخلاف شکگرایان عصر باستان که آرامش را در دل تردید مییافتند، دکارت از تردید بهره میگیرد تا امر تردیدناپذیر را کشف کند و از این طریق است که خود عمل شک کردن وجود شخص شککننده را اثبات میکند: «میاندیشم، پس هستم» (گفتار در روش، بخش چهارم، صفحهی ۷۸). این گزاره نه صرفاً استدلالی زیرکانه، بلکه بینشی عمیق است: نفْسِ پرسشگری لاجرم چیزی را پیشفرض میگیرد که نمیتوان آن را زیر سؤال برد. بدینترتیب است که کوگیتوی دکارتی همان خصلتی را عهدهدار میشود که «یافتم!» برای ارشمیدس: نقطهی آغازی برای دستیابی به یقینهای دیگر.
اصول اخلاق موقتی دکارت —پیروی از قوانین و آداب کشور خود، پابرجا و استوار بودن در کار خود و کوشش بیشتر به غلبه به نفس خود تا بر روزگار و اعتقاد به تبدیل آرزوهای خود تا به تغییر امور گیتی (گفتار در روش، بخش سوم، صفحات ۶۷-۷۳)— نشاندهندهی درک او از این است که باید تردید را در قلمروی صرفاً عقلانیاش محصور کرد و در امور عملی، جایی که یقین غیرممکن است، باید محتملترین عقاید را دنبال کنیم. شاید برخی این را نوعی عقبنشینی از پروژهی فلسفی او بدانند، اما چه بسا این تصمیم گویای شناخت محدودیتهای شک از جانب دکارت باشد؛ چه همان عقلی که در امور نظری به یقین نیاز دارد، ضرورت تصمیمگیری عملی را نیز تشخیص میدهد.
اما از همهی اینها مهمتر اینکه روش شک دکارتی گویای تغییری بنیادین در نسبت میان خود با جهان است. دکارت با تعلیق قضاوت دربارهی هر امر بیرونیای، به درون روی میآورد و خود را بهعنوان بستر انکارناشدنی یقین کشف میکند. این چرخش به درون نماد مدرنیته است: جایی که آگاهی فردی به مرجع نهایی و به عالیترین دادگاه در مسئلهی حقیقت تبدیل میشود.
هملت شکسپیر: تردید در مقام وضعیتی وجودی
در حالیکه بیکن و دکارت چنان فیلسوف دربارهی تردید میاندیشیدند، شکسپیر آن را در مقام شاعر و نمایشنامهنویسی خردمند کاوید. تردید در هملت نه نوعی روش، بلکه وضعیتی وجودی است و شک نه مقدمهای برای دستیابی به یقین، بلکه حالت دائمی از بودن است. شاهزادهی دانمارکی همان شکگرای بزرگ عصر رنسانس است که چون نمیتواند بداند، نمیتواند عمل کند و چون نمیتواند اعتماد کند، نمیتواند بداند.
تردید هملت خود را در سطوح متعدد اخلاقی معرفتشناختی و حتی وجودی نشان میدهد. تردید اخلاقی را در همان پرسش جاودان و همواره بیپاسخِ «بودن یا نبودن» مییابیم (پردهی سوم، صحنهی اول، ۶۴)، حال آنکه تردید معرفتشناسانهی هملت در صحنهای نمود مییابد که او نمیداند میتواند به سخن روح اعتماد کند یا نه: «آن روحی که من دیدهام ممکن است خودِ ابلیس باشد، زیرا ابلیس قدرت دارد که خود را به شکل خوشایندی دربیاورد… و محتمل است که مرا به این شکل فریب داده باشد» (پردهی دوم، صحنهی دوم، ۶۲۷-۶۳۲). اما از همهی اینها مهیبتر، تردید وجودی هملت است نسبت به معنای هستی انسان؛ آن هم در جهانی بهظاهر بیمعنا: «راستی بشر اگر عمدهی اشتغال شبانهروزی خود را خفتن و خوردن قرار بدهد به چه درد میخورد؟ چنین کسی حیوانی بیش نیست» (پردهی چهارم، صحنهی چهارم، ۳۵-۳۷).
این تردید فراگیر بازنمایندهی بحران فکری دورهی مدرنیتهی متقدم است. یقینهای کهن، از اقتدار مذهبی و نظم سیاسی گرفته تا ماهیت خود واقعیت، جملگی کهنه شده و در حال فروپاشی بودند و هنوز به زمان نیاز بود —یا شاید هم هنوز به زمان نیاز هست؟— تا یقین تازهای جای آنها را بگیرد. هملت انسانی است که، مانند تمام دیگر انسانهایی که در حد فاصل میان دو یقین زندگی میکنند، گریزی از این وضعیت ندارد و محکوم است در جهانی مملو از عدم قطعیت زندگی کند.
دکارت در گفتار در روش، تردید را بهشکلی دراماتیکتر ارائه میدهد. این تصمیم مشهور او که «هیچگاه هیچچیز را حقیقت نپندارد جز آنچه درستی آن بر او بدیهی شود» (گفتار در روش، بخش دوم، صفحهی ۵۹)، نه فقط یک اصل فلسفی، بلکه واکنشی به آشفتگی فکری زمانهی اوست. انبوه ناراستیهایی که در کودکی پذیرفته بود، ماهیت بس مشکوک هر آنچه بر آنها بنا شده بود و فروپاشی مراجع سنتی، همگی پاسخ رادیکالی را ایجاب میکردند.
تردید روشمند دکارت را اغلب نوعی شکگرایی محض تفسیر میکنند. اما در حقیقت، همانطور که خود او هم متذکر شده، او از شکگرایانی تقلید نمیکند که محض خاطر شک کردن شک میکنند و تظاهر به تردید همیشگی دارند. چراکه پروژهی او سازنده است —یا حداقل بناست که باشد: «منظور من همه این بود که به یقین برسم و از خاک سست و رمل رهایی یافته و بر سنگ و زمین سخت پاگذارم» (گفتار در روش، بخش سوم، صفحهی ۷۴) در این معنا، تردید وسیله است، نه غایت —راهی برای پاک کردن آوار باورهای کاذب به منظور کشف پایههای استوار معرفت.
در اینجاست که سهم ویژهی دکارت را درمییابیم. برخلاف شکگرایان عصر باستان که آرامش را در دل تردید مییافتند، دکارت از تردید بهره میگیرد تا امر تردیدناپذیر را کشف کند و از این طریق است که خود عمل شک کردن وجود شخص شککننده را اثبات میکند: «میاندیشم، پس هستم» (گفتار در روش، بخش چهارم، صفحهی ۷۸). این گزاره نه صرفاً استدلالی زیرکانه، بلکه بینشی عمیق است: نفْسِ پرسشگری لاجرم چیزی را پیشفرض میگیرد که نمیتوان آن را زیر سؤال برد. بدینترتیب است که کوگیتوی دکارتی همان خصلتی را عهدهدار میشود که «یافتم!» برای ارشمیدس: نقطهی آغازی برای دستیابی به یقینهای دیگر.
اصول اخلاق موقتی دکارت —پیروی از قوانین و آداب کشور خود، پابرجا و استوار بودن در کار خود و کوشش بیشتر به غلبه به نفس خود تا بر روزگار و اعتقاد به تبدیل آرزوهای خود تا به تغییر امور گیتی (گفتار در روش، بخش سوم، صفحات ۶۷-۷۳)— نشاندهندهی درک او از این است که باید تردید را در قلمروی صرفاً عقلانیاش محصور کرد و در امور عملی، جایی که یقین غیرممکن است، باید محتملترین عقاید را دنبال کنیم. شاید برخی این را نوعی عقبنشینی از پروژهی فلسفی او بدانند، اما چه بسا این تصمیم گویای شناخت محدودیتهای شک از جانب دکارت باشد؛ چه همان عقلی که در امور نظری به یقین نیاز دارد، ضرورت تصمیمگیری عملی را نیز تشخیص میدهد.
اما از همهی اینها مهمتر اینکه روش شک دکارتی گویای تغییری بنیادین در نسبت میان خود با جهان است. دکارت با تعلیق قضاوت دربارهی هر امر بیرونیای، به درون روی میآورد و خود را بهعنوان بستر انکارناشدنی یقین کشف میکند. این چرخش به درون نماد مدرنیته است: جایی که آگاهی فردی به مرجع نهایی و به عالیترین دادگاه در مسئلهی حقیقت تبدیل میشود.
هملت شکسپیر: تردید در مقام وضعیتی وجودی
در حالیکه بیکن و دکارت چنان فیلسوف دربارهی تردید میاندیشیدند، شکسپیر آن را در مقام شاعر و نمایشنامهنویسی خردمند کاوید. تردید در هملت نه نوعی روش، بلکه وضعیتی وجودی است و شک نه مقدمهای برای دستیابی به یقین، بلکه حالت دائمی از بودن است. شاهزادهی دانمارکی همان شکگرای بزرگ عصر رنسانس است که چون نمیتواند بداند، نمیتواند عمل کند و چون نمیتواند اعتماد کند، نمیتواند بداند.
تردید هملت خود را در سطوح متعدد اخلاقی معرفتشناختی و حتی وجودی نشان میدهد. تردید اخلاقی را در همان پرسش جاودان و همواره بیپاسخِ «بودن یا نبودن» مییابیم (پردهی سوم، صحنهی اول، ۶۴)، حال آنکه تردید معرفتشناسانهی هملت در صحنهای نمود مییابد که او نمیداند میتواند به سخن روح اعتماد کند یا نه: «آن روحی که من دیدهام ممکن است خودِ ابلیس باشد، زیرا ابلیس قدرت دارد که خود را به شکل خوشایندی دربیاورد… و محتمل است که مرا به این شکل فریب داده باشد» (پردهی دوم، صحنهی دوم، ۶۲۷-۶۳۲). اما از همهی اینها مهیبتر، تردید وجودی هملت است نسبت به معنای هستی انسان؛ آن هم در جهانی بهظاهر بیمعنا: «راستی بشر اگر عمدهی اشتغال شبانهروزی خود را خفتن و خوردن قرار بدهد به چه درد میخورد؟ چنین کسی حیوانی بیش نیست» (پردهی چهارم، صحنهی چهارم، ۳۵-۳۷).
این تردید فراگیر بازنمایندهی بحران فکری دورهی مدرنیتهی متقدم است. یقینهای کهن، از اقتدار مذهبی و نظم سیاسی گرفته تا ماهیت خود واقعیت، جملگی کهنه شده و در حال فروپاشی بودند و هنوز به زمان نیاز بود —یا شاید هم هنوز به زمان نیاز هست؟— تا یقین تازهای جای آنها را بگیرد. هملت انسانی است که، مانند تمام دیگر انسانهایی که در حد فاصل میان دو یقین زندگی میکنند، گریزی از این وضعیت ندارد و محکوم است در جهانی مملو از عدم قطعیت زندگی کند.
