TGViewer
Channel Public Channel
برهوت حقیقت

برهوت حقیقت

@will_to_morality

پاره‌هایی در رابطه با حکمت زندگی و خودشناسی

خودشناسی یعنی شناختن تمامیت!

"من عرف نفسه، فقد عرف ربه"

راه ارتباطی:
@arash_bagheri_7394
Subscribers
175
Photos
14
Videos
0
Links
225

Showing posts older than #347 · Back to latest

Older Posts 20 shown
Post #346 103

Forwarded from Durohana

رنه دکارت: تردید به‌مثابه‌ی راهی به‌سوی یقین
دکارت در گفتار در روش، تردید را به‌شکلی دراماتیک‌تر ارائه می‌دهد. این تصمیم مشهور او که «هیچ‌گاه هیچ‌چیز را حقیقت نپندارد جز آن‌چه درستی آن بر او بدیهی شود» (گفتار در روش، بخش دوم، صفحه‌ی ۵۹)، نه فقط یک اصل فلسفی، بلکه واکنشی به آشفتگی فکری زمانه‌ی اوست. انبوه ناراستی‌هایی که در کودکی پذیرفته بود، ماهیت بس مشکوک هر آن‌چه بر آن‌ها بنا شده بود و فروپاشی مراجع سنتی، همگی پاسخ رادیکالی را ایجاب می‌کردند.
تردید روشمند دکارت را اغلب نوعی شک‌گرایی محض تفسیر می‌کنند. اما در حقیقت، همان‌طور که خود او هم متذکر شده، او از شک‌گرایانی تقلید نمی‌کند که محض خاطر شک کردن شک می‌کنند و تظاهر به تردید همیشگی دارند. چراکه پروژه‌ی او سازنده است —یا حداقل بناست که باشد: «منظور من همه این بود که به یقین برسم و از خاک سست و رمل رهایی یافته و بر سنگ و زمین سخت پاگذارم» (گفتار در روش، بخش سوم، صفحه‌ی ۷۴) در این معنا، تردید وسیله است، نه غایت —راهی برای پاک کردن آوار باورهای کاذب به منظور کشف پایه‌های استوار معرفت.
در این‌جاست که سهم ویژه‌ی دکارت را درمی‌یابیم. برخلاف شک‌گرایان عصر باستان که آرامش را در دل تردید می‌یافتند، دکارت از تردید بهره می‌گیرد تا امر تردیدناپذیر را کشف کند و از این طریق است که خود عمل شک کردن وجود شخص شک‌کننده را اثبات می‌کند: «می‌اندیشم، پس هستم» (گفتار در روش، بخش چهارم، صفحه‌ی ۷۸). این گزاره نه صرفاً استدلالی زیرکانه، بلکه بینشی عمیق است: نفْسِ پرسشگری لاجرم چیزی را پیش‌فرض می‌گیرد که نمی‌توان آن را زیر سؤال برد. بدین‌ترتیب است که کوگیتوی دکارتی همان خصلتی را عهده‌دار می‌شود که «یافتم!» برای ارشمیدس: نقطه‌ی آغازی برای دستیابی به یقین‌های دیگر.
اصول اخلاق موقتی دکارت —پیروی از قوانین و آداب کشور خود، پابرجا و استوار بودن در کار خود و کوشش بیشتر به غلبه به نفس خود تا بر روزگار و اعتقاد به تبدیل آرزوهای خود تا به تغییر امور گیتی (گفتار در روش، بخش سوم، صفحات ۶۷-۷۳)— نشان‌دهنده‌ی درک او از این است که باید تردید را در قلمروی صرفاً عقلانی‌اش محصور کرد و در امور عملی، جایی که یقین غیرممکن است، باید محتمل‌ترین عقاید را دنبال کنیم. شاید برخی این را نوعی عقب‌نشینی از پروژه‌ی فلسفی او بدانند، اما چه بسا این تصمیم گویای شناخت محدودیت‌های شک از جانب دکارت باشد؛ چه همان عقلی که در امور نظری به یقین نیاز دارد، ضرورت تصمیم‌گیری عملی را نیز تشخیص می‌دهد.
اما از همه‌ی این‌ها مهم‌تر این‌که روش شک دکارتی گویای تغییری بنیادین در نسبت میان خود با جهان است. دکارت با تعلیق قضاوت درباره‌ی هر امر بیرونی‌ای، به درون روی می‌آورد و خود را به‌عنوان بستر انکارناشدنی یقین کشف می‌کند. این چرخش به درون نماد مدرنیته است: جایی که آگاهی فردی به مرجع نهایی و به عالی‌ترین دادگاه در مسئله‌ی حقیقت تبدیل می‌شود.

هملت شکسپیر: تردید در مقام وضعیتی وجودی
در حالی‌که بیکن و دکارت چنان فیلسوف درباره‌ی تردید می‌اندیشیدند، شکسپیر آن را در مقام شاعر و نمایشنامه‌نویسی خردمند کاوید. تردید در هملت نه نوعی روش، بلکه وضعیتی وجودی است و شک نه مقدمه‌ای برای دستیابی به یقین، بلکه حالت دائمی از بودن است. شاهزاده‌ی دانمارکی همان شک‌گرای بزرگ عصر رنسانس است که چون نمی‌تواند بداند، نمی‌تواند عمل کند و چون نمی‌تواند اعتماد کند، نمی‌تواند بداند.
تردید هملت خود را در سطوح متعدد اخلاقی معرفت‌شناختی و حتی وجودی نشان می‌دهد. تردید اخلاقی را در همان پرسش جاودان و همواره بی‌پاسخِ «بودن یا نبودن» می‌یابیم (پرده‌ی سوم، صحنه‌ی اول، ۶۴)، حال آن‌که تردید معرفت‌شناسانه‌ی هملت در صحنه‌ای نمود می‌یابد که او نمی‌داند می‌تواند به سخن روح اعتماد کند یا نه: «آن روحی که من دیده‌ام ممکن است خودِ ابلیس باشد، زیرا ابلیس قدرت دارد که خود را به شکل خوشایندی دربیاورد… و محتمل است که مرا به این شکل فریب داده باشد» (پرده‌ی دوم، صحنه‌ی دوم، ۶۲۷-۶۳۲). اما از همه‌ی این‌ها مهیب‌تر، تردید وجودی هملت است نسبت به معنای هستی انسان؛ آن هم در جهانی به‌ظاهر بی‌معنا: «راستی بشر اگر عمده‌ی اشتغال شبانه‌روزی خود را خفتن و خوردن قرار بدهد به چه درد می‌خورد؟ چنین کسی حیوانی بیش نیست» (پرده‌ی چهارم، صحنه‌ی چهارم، ۳۵-۳۷).
این تردید فراگیر بازنماینده‌ی بحران فکری دوره‌ی مدرنیته‌ی متقدم است. یقین‌های کهن، از اقتدار مذهبی و نظم سیاسی گرفته تا ماهیت خود واقعیت، جملگی کهنه شده و در حال فروپاشی بودند و هنوز به زمان نیاز بود —یا شاید هم هنوز به زمان نیاز هست؟— تا یقین تازه‌ای جای آن‌ها را بگیرد. هملت انسانی است که، مانند تمام دیگر انسان‌هایی که در حد فاصل میان دو یقین زندگی می‌کنند، گریزی از این وضعیت ندارد و محکوم است در جهانی مملو از عدم قطعیت زندگی کند.
Post #345 128

Forwarded from Durohana

هنر تردید: بیکن، دکارت و شکسپیر و زایش شک‌گروانه زیستن

مقدمه: انقلاب فکری مشترک
در سال ۱۶۲۰، فرانسیس بیکن کتاب ارغنون جدید خود را منتشر و اعلام کرد که ذهن انسان را باید «کاملاً پاک و آزاد نمود» (نوارغنون، بند ۶۸، صفحه‌ی ۶۸) تا بتواند به «منطقۀ حکومت انسانی که روی علوم استوار باشد» وارد شود (نوارغنون، بند ۶۸، صفحه‌ی ۶۸ و ۶۹). تنها هفده سال بعد، رنه دکارت اثر دوران‌ساز گفتار در روش (۱۶۳۷) را با تأملاتی درباره‌ی «شبهه و خطاهایی» آغاز کرد که در دوران کودکی و نوجوانی آموخته بود؛ تنها برای آن‌که پس از دوران دانشجویی‌اش به بی‌حاصلی آن‌ها و به نادانی خود پی ببرد (گفتار در روش، بخش اول، صفحات ۴۲-۵۰). یک نسل پیش از این دو، ویلیام شکسپیر شاهزاده‌ای را کاراکتر مشهورترین تراژدی‌اش ساخته بود که صراحتاً به نبود هیچ معیار اُبژکیتوی حکم می‌کند: «هیچ نیک و بدی مطلق نیست و خیال انسان است که آن را چنین جلوه می‌دهد» (پرده‌ی دوم، صحنه‌ی دوم، ۲۶۸-۲۷۰).
هر کدام از این سه اندیشمند تردید را به موتور محرک پروژه‌های فکری خود تبدیل کردند و مسلماً این مسئله نمی‌تواند اتفاقی باشد. دوره‌ی مدرنیته‌ی متقدم با بحرانی عمیق در باور انسان به هر امر به‌اصطلاح «یقینی» آن دوران همراه بود: اصلاحات دینی اقتدار مذهب را در هم شکسته، کشف «دنیای جدید» مفروضات جغرافیایی و انسان‌شناختی را بر هم زده و احیای شک‌گرایی یونانیان باستان، به‌ویژه بازشناسی سکستوس امپریکوس، زرادخانه‌ی استدلالی قدرتمندی را علیه دعاوی جزم‌اندیشانه‌ی ناظر به شناخت فراهم کرده بود. بیکن، دکارت و شکسپیر، نه با ردّ تردید، بلکه با در آغوش گرفتنش به این بحران پاسخ دادند: تبدیل نااطمینانی از تهدید به روش، فلسفه و هنر.

فرانسیس بیکن: تردید به‌منزله‌ی بنیاد علم
رابطه‌ی بیکن با شک‌گرایی پیچیده و روشنگر است. برخلاف پیرونیان، که به همه‌چیز شک می‌کردند و از طریق تعلیق قضاوت به آرامش می‌رسیدند، بیکن تردید را مرحله‌ای ضروری اما صرفاً مقدماتی می‌دانست که ذهن را برای شناخت راستین آماده می‌کند. او در ارغنون جدید به‌صراحت موضع خود را از شک‌گرایان کلاسیک متمایز می‌کند: «صاحبان آن عقیده مصرّند در این‌که نسبت به هیچ‌چیز حصول علم ممکن نیست. [اما] من هم مصرّم که با روشی که اکنون معمول است، حصول علم نسبت به طبیعت ممکن نیست» (نوارغنون، بند ۳۷، صفحه‌ی ۴۳).
آموزه‌ی بت‌های بیکن گویای نظام‌مندترین مواجهه‌ی او با مضامین شک‌گرایانه است: بت‌های قبیله، غار، بازار و نمایش‌خانه، موانعی برای شناخت‌اند که در طبیعت انسانی، ویژگی‌های فردی، زبان و جزم‌اندیشی ریشه دارند. این آموزه صرفاً ابزاری رتوریک نیست، بلکه از باور عمیق بیکن به این گزاره حکایت می‌کند که ذهن انسان «به آینۀ نادرستی می‌ماند که اشعه‌ای را بدون نظم می‌گیرد و ذات و رنگ اشیا را تغییر می‌دهد و با طینت خودش مشوب و مخلوط می‌کند» (نوارغنون، بند ۴۱، صفحه‌ی ۴۵). در نظر بیکن، راه صحیح مواجهه با چالش شک‌اندیشانه رد آن نیست، بلکه باید آن را باید در روش ایده‌آلی گنجاند که، از حیث یقین‌آور بودنش، تردید را به ابزاری برای کشف تبدیل می‌کند.
آن‌چه رویکرد بیکن را متمایز می‌سازد، تأکید او بر این نکته است که موانع دستیابی به معرفت صرفاً معرفت‌شناسانه نیستند، بلکه عمیقاً روان‌شناختی و اجتماعی نیز هستند. ذهن آن‌چه را که می‌خواهد باور کند، «اتخاذ» می‌کند و «از کلّیۀ چیزهای دیگر برای حفظ آن عقیده استفاده می‌کند» (نوارغنون، بند ۴۶، صفحه‌ی ۴۷ و ۴۸) این بینش قرن هفدهمی پیشگوی علم شناخت امروزی ماست که نشان داده ما نه ناظرانی بی‌طرف، که موجوداتی مملو از پیش‌داوری و عادت هستیم. با وجود این، راه‌حل بیکن حذف این گرایش‌ها نیست؛ آخر او می‌داند که این‌ها یکسری گرایش ذاتی در آدمی‌اند که هیچ‌گاه به‌تمامی از میان نمی‌روند. بر این مبنا، بیکن ابتدا پذیرفتن آن‌ها و سپس توسعه‌ی روش‌هایی را تجویز می‌کند که معایب این گرایش‌ها را در ما جبران کنند.
در نتیجه، مهم این است که بیکن تردید روشمند را هم درمان و هم شرط شناخت می‌بیند. این شکل از تردید هم درمانی تجویزی برای ذهن و هم شرطی برای پذیرش روش جدید است. نگرش شک‌گرایانه صرفاً مرحله‌ای ابتدایی در مسیر شناخت انسان نیست که بتوان آن را پشت سر گذاشت، بلکه ویژگی بنیادین آن ذهنیتی است که برای پژوهش راستین لازم است. همان‌طور که بیکن در اثری ناتمام، مشهور به نردبان عقل (۱۶۲۰) می‌نویسد، شک‌گرا به‌درستی بر «ضعف قضاوت انسانی» و «امتناع قضاوت» تأکید می‌کند —خطا فقط در این است که شک‌گرا نتیجه بگیرد هیچ‌چیز را مطلقاً نمی‌توان شناخت. به باور بیکن، به میانجی روش درست، تردید می‌تواند به شناخت نیک* یا فهم راستین بینجامد.

* Eucatalepsia
Post #342 125

Forwarded from خلوت اندیشه، مواجهات شخصی (آرش باقری)

مرگ و لیبیدو دو سرچشمه‌ی اصلی اضطراب هستند.
بیاییم لیبیدو را به معنای یونگی مراد کنیم، که همه‌ی رانه‌ها را در بر می‌گیرد. اما چون همانطور که پدر متافیزیک اراده در مدرنیته گفت، کانون اراده امر جنسی است، معنای یونگی لیبیدو نزد ما با معنای فرویدی سازش خواهد یافت.

https://t.me/will_to_liberation
Post #341 168
اضطراب اگر از حد بگذرد عقل را فلج خواهد کرد، چنانکه نور که عامل بینایی است اگر از حد بگذرد چشم را کور خواهد کرد.

https://t.me/will_to_morality
Post #340 150
اضطراب حاصل به جانِ خود افتادنِ اراده‌ای است که امنیت و مجالی برای تحقق خود نمی‌یابد.

https://t.me/will_to_morality
Post #339 172
برهوت حقیقت نماد یین و یانگ بهترین بیان شماتیک این دیدگاه است.
فهم این امر را مدیون امیرمحمد حمدالهی عزیز هستم
Post #338 163
خلوت اندیشه، مواجهات شخصی خدا وجود دارد، زیرا خدا کل است. پس خدا یعنی همه‌ی آنچه هست و همه‌ی آنچه که می‌تواند باشد اما نیست، یعنی ساحت امکانات. خدا جهانی است که با امر فهم‌ناپذیر احاطه شده است. https://t.me/will_to_liberation
نماد یین و یانگ بهترین بیان شماتیک این دیدگاه است.
Post #335 139
تفاوتی عظیم است میان نیروی پیش‌برنده‌ی قوه‌ی خیال و خیال‌پردازی. نیروی خیال که نیرویی پیش‌برنده است با خیال‌پردازی که زندگی در خیال و اوهام است تفاوتی دارد از زمین تا آسمان.
خیال‌پرداز به واقعیت پاسخ‌گو نیست، پس هرباره در شکست با واقعیت از آن روی می‌گرداند و به فانتزی درون خود و خیالش پناه می‌برد و از خیال‌پردازی دست نمی‌کشد، زیرا بدا به حال واقعیت که با خیال من همراستا نیست. اما به‌کارگیری نیروی عظیم امر منفی در نسبت با خود واقعیت، به طوری که واقعیت را پاسخ‌گوی هنجار کنی و البته در نهایت هنجار را به محک واقعیت بسنجی چیز دیگری است که با خیال‌پردازی یکی نیست.
Post #333 136

Forwarded from Anarchomancer

پس چگونه جنون، حیات را به ما باز خواهد گرداند؟ چگونه خِرَدِ خُردِمان پرواز خواهد کرد؟ جز به مدد این اسب سرکش و سرگردان که خیال نام دارد و هر آن به ما می‌گوید که «چه می‌شد اگر...»؟ با این «چه می‌شد اگر...» به ما می‌گوید که نظم اشیاء می‌توانست دگرگونه باشد. حیات ما انسان‌ها می‌توانست دگرگونه باشد. بدین ترتیب، قوه خیال در خود حامل نیروی عظیمی از امر منفی است و آنکس که خیال جوّال دارد، مآلاً خویی آنارشیستی کسب می‌کند.

@anarchomancer
Post #332 167
همواره فرض بر این بوده که حقیقت چیزی است مشخص که باید بدان دست یافت. پس راه رسیدن به حقیقت مسئله بوده است. بر این مبنا پندار روش یا method مهم شده است. در یونانی ریشه‌ی کلمه‌ی method اشاره به رفتن از میان راه دارد و در فارسی هم از بن رو +ش تشکیل می‌شود که نحوه‌ی رفتن را مدنظر قرار می‌دهد. حال که پندار حقیقتِ موجود در جایی یا ساحتی تضعیف شده است روش‌ها را بیش از پیش زیر سوال برده‌اند و مقصدها را نفی کرده‌اند. اما دقت نشده که حقیقت نه در جایی بلکه در خودِ فرایند شکل‌گیری بصیرت‌ها قرار دارد. پس دیگر ادعای یک روش شاید خطاست، اما شهر اندیشه را از طریق دیدن راه‌ها می‌توان سیاحت کرد.
راه ها در شهر اندیشه متکثرند و فیلسوف سیاحی است که مقصدش به نحو اجتناب‌ناپذیر نامتعین است.

https://t.me/will_to_morality
Post #331 144
اراده‌ی معطوف به حقیقت، خود را معطوف به جست‌وجوی شخصیِ حقیقت می‌کند. پس اولویتش کندوکاو برای حقیقت برحسب مطالعات و تجربه‌ی شخصی خواهد بود، نه در انتظار برای آنکه شاید نکته‌ای از دهان کسی بیفتد.

https://t.me/will_to_morality
Post #327 188
چند روز پیش به ادمین کانال نطقیات پیام دادم که بسیار مایل هستم که مانند سایر کسانی که برای این کانال دوره برگزار می‌کنند من هم همکاری‌ای کرده باشم.
حقیقتا فکر نمی‌کردم اینقدر بد پیش برود. حتی نپرسید که چه کسی هستی و کارت چیست و رزومه‌ات چیست. صرفا من را از سر باز کرد. البته به ایشان حق می‌دهم. من چندان شناخته‌شده نیستم و سبک کار فلسفی‌ام هم متفاوت است.
اما دیگر یک دوره درباره‌ اخلاق کانت یا یک دوره در مورد نیچه را که می‌توانم به‌راحتی داشته باشم... من گرچه تخصص‌گرا نباشم اما تخصص‌هایی دارم.
تنها چیزی که دلم می‌خواست این بود که به اندیشه‌ی کشورم خدمتی بکنم. همیشه همین را می‌خواستم، اما این کشور به من نیازی ندارد.
Post #326 169

Forwarded from خلوت اندیشه، مواجهات شخصی (آرش باقری)

تقدیم به دوست عزیزم، علی مزرعتی:
هرکسی باور دارد که ادراک وی از امور ادراکی از واقعیت است
حال با خود صادق باشیم، وقتی شب‌ها می‌خوابیم و رویا می‌بینیم، آیا این ادراک نیست؟ بله! رویا نیز دریچه‌ای به واقعیت دارد. بله! رویا نیز حاکی از واقعیت است. رویا چیزی جز نحوه‌ای نسبت گرفتنِ پیشا‌آگاهانه و البته پیشاتاریخی و همچنین البته غیرتاریخی با داده‌های ماخوذ از امور نیست، اما ادراک در هنگام بیداری نیز چیزی جز نحوه‌ای نسبت گرفتن با این داده‌ها نیست. رویا را نباید دست‌کم گرفت! رویا ادراکی است از خود واقعیت.
در هر ادراکی از واقعیت، ما تفسیری از واقعیت داریم. اما بازتفسیر رویا ضروری است،  زیرا خودِ رویا تفسیری از واقعیت است که با تفسیر ما از آن به هنگام بیداری تفاوت دارد.
https://t.me/will_to_liberation
Post #325 193

Forwarded from Crisis

✍🏻 اندیشه‌ای ابتدایی در باب تمایز فیلسوف خالص از فیلسوف آلوده

🔹 تمایزی است میان فیلسوف و فیلسوف! میان آنکه معصومانه و خالصانه می‌نویسد و آنکه با آغشتگی به آلودگی قلم می‌زند. فیلسوفی که معصومانه می‌نویسد متنی خالص و معصومانه تولید می‌کند. متن معصومانه چیست؟ متنی که در آن نگارنده فقط و فقط به خودش می‌اندیشد، به خودش باور دارد و چون به تامل بر خویش مشغول است بازتابی از عمیق‌ترین تنهایی‌اش در اندیشیدن است، که اول از همه و بالاتر از همه با خودش در خلوتی متاملانه مواجه می‌شود و برای خودش از خودش سخن می‌گوید و نمی‌داند که حرفش چقدر قرار است عصب اندیشه‌ی دیگران را تحریک کند، و نمی‌داند که آیا شنونده و خواننده‌ای در کار هست یا نه. فیلسوف معصوم و خالص جلوتر و فراتر از هرچیزی فیلسوف خودش است نه دیگران. او اگرچه محصول جامعه‌اش است اما خود را فدای مد جامعه نمی‌کند، زیرا به قلمروی زیست اصیل و فیلسوفانه گام نهاده است.

🔹 اما فیلسوفی که آغشته به آلودگی است، ناخالصی زمانه و نانی که به نرخ روز روشنفکری باشد موجب دست به قلم شدنش می‌شود. او مد زمانه را شناسایی می‌کند تا خودش هم مطابق مد روز باشد. پرسش‌هایی که به آن‌ها پاسخ می‌دهد، پرسش‌هایی شخصی نیستند، پس پاسخ‌هایی که می‌دهد تالیف خودش نخواهد بود، بلکه تالیف مولفان دیگری چون مد روشنفکری و تمایزگذاری‌های نخبه‌گرایانه در همکاری با قلم او نیز خواهد بود.

🔶 چنین فیلسوفی، فیلسوفی که آغشته به آلودگیست، توانایی مواجهه‌ی اصیل و خالص با مسائل را نه دارد و نه خواهد داشت. به من و شما برمی‌گردد که بخواهیم به کدام‌یک از این دو توجه کنیم، اما آنکه واقعیت وجودی هرکدام را به‌خوبی لمس کرده باشد خواهد فهمید که باید روی‌آوری‌ را به کدامین سو معطوف سازد و توجه‌اش را چگونه متمرکز نگاه دارد.

🔚 آرش باقری
#اصالت
#الف_ب_م

@Crisis_Era
Post #324 172
پرسش مهمی است که: چطور می‌توانیم اطمینان کنیم به حرف کسی که می‌گوید عقاید خود را تغییر داده و از گذشته درس گرفته و دیگر فرد سابق نیست؟
اگر از عادات قدیمی و لذات قبلی خود دست بکشد و رویه‌ی سابق زندگی خود را تغییر داده باشد، آنگاه می‌توان به وی اعتماد کرد. اما اطمینان همواره قدری سخت‌تر به چنگ می‌آید.

https://t.me/will_to_morality
Post #321 192
خطاکاری که مرتکب خطاهای بزرگ می‌شود، به هنگام رسوا شدن نه از زشتی خطایش بلکه از بی‌احتیاطی و شرم از رسوا شدنش رنج می‌کشد. او به زمانی بیشتر نیاز خواهد داشت تا به زشتی خطایش نیز وقوف یابد، زمانی طولانی‌تر که برای عده‌ای حتی سپری شدن تا آخر عمر نیز کفاف طی شدن آن را نخواهد داد.

https://t.me/will_to_morality
Post #320 492
+ فکر می‌کنی بدترین رذیلت چیست؟
- چه کسی می‌داند... اما اکنون این به ذهنم می‌رسد: طوری به خودت دروغ بگویی که باورت شود.

https://t.me/will_to_morality
Post #319 225
تا سال ۱۳۹۵، تا چنین روزی، مهندسی سرخوش و بی‌هدف و کم‌دغدغه بودم.
تراژدی آن روز، یعنی دقیقا ده سال پیش، مرا به چه مسیری کشانده است، جایی که هیچ تصوری از آن در ذهن نداشتم.
دست من نبود که بخواهم فلسفه را انتخاب کنم، دست من نبود که بخواهم یک زندگی عادی و انسانی عادی بودن را رها کنم، دست من نبود که شادی را رها کنم. من به این مسیر درافتادم یا بلکه به آن رانده شدم. من را تقدیر به این روز انداخت.
خوردن جام شوکران را خوش دارم، باشد که این جام نیز مرا خوش داشته باشد.
Post #317 348
مارکس چنین نوشت: فلاسفه جهان را به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرده‌اند حال آنکه مسئله تغییر دادنِ آن است.

تفسیر غیرمتعارف از یک غیرمارکسیست که من باشم: فلاسفه ظاهرا جهان را صرفا مورد تفسیر قرار می‌دهند، اما چون بنیادِ خودِ عملِ تفسیر پراکسیس است، عملِ تفسیر اساساً عملی روی جهان است و هر عملی روی جهان، جهان را تغییر می‌دهد. پس مسئله اصلا تفسیرِ صرف نیست بلکه اساساً تغییر دادن جهان کار اصلی‌ای است که انجام می‌شود و با این خودآگاهی باید به عمل تفسیر مبادرت ورزید.

https://t.me/will_to_morality
Post #315 221
پذیرش اشتباه خویشتن و همچنین گفتن نمی‌دانم نشانه‌هایی از عظمت روح هستند که کمتر کسی به حدی از دانایی رسیده که ارج آن‌ها را به‌درستی درک کند.

https://t.me/will_to_morality
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →