هنر تردید: بیکن، دکارت و شکسپیر و زایش شکگروانه زیستن
مقدمه: انقلاب فکری مشترک
در سال ۱۶۲۰، فرانسیس بیکن کتاب ارغنون جدید خود را منتشر و اعلام کرد که ذهن انسان را باید «کاملاً پاک و آزاد نمود» (نوارغنون، بند ۶۸، صفحهی ۶۸) تا بتواند به «منطقۀ حکومت انسانی که روی علوم استوار باشد» وارد شود (نوارغنون، بند ۶۸، صفحهی ۶۸ و ۶۹). تنها هفده سال بعد، رنه دکارت اثر دورانساز گفتار در روش (۱۶۳۷) را با تأملاتی دربارهی «شبهه و خطاهایی» آغاز کرد که در دوران کودکی و نوجوانی آموخته بود؛ تنها برای آنکه پس از دوران دانشجوییاش به بیحاصلی آنها و به نادانی خود پی ببرد (گفتار در روش، بخش اول، صفحات ۴۲-۵۰). یک نسل پیش از این دو، ویلیام شکسپیر شاهزادهای را کاراکتر مشهورترین تراژدیاش ساخته بود که صراحتاً به نبود هیچ معیار اُبژکیتوی حکم میکند: «هیچ نیک و بدی مطلق نیست و خیال انسان است که آن را چنین جلوه میدهد» (پردهی دوم، صحنهی دوم، ۲۶۸-۲۷۰).
هر کدام از این سه اندیشمند تردید را به موتور محرک پروژههای فکری خود تبدیل کردند و مسلماً این مسئله نمیتواند اتفاقی باشد. دورهی مدرنیتهی متقدم با بحرانی عمیق در باور انسان به هر امر بهاصطلاح «یقینی» آن دوران همراه بود: اصلاحات دینی اقتدار مذهب را در هم شکسته، کشف «دنیای جدید» مفروضات جغرافیایی و انسانشناختی را بر هم زده و احیای شکگرایی یونانیان باستان، بهویژه بازشناسی سکستوس امپریکوس، زرادخانهی استدلالی قدرتمندی را علیه دعاوی جزماندیشانهی ناظر به شناخت فراهم کرده بود. بیکن، دکارت و شکسپیر، نه با ردّ تردید، بلکه با در آغوش گرفتنش به این بحران پاسخ دادند: تبدیل نااطمینانی از تهدید به روش، فلسفه و هنر.
فرانسیس بیکن: تردید بهمنزلهی بنیاد علم
رابطهی بیکن با شکگرایی پیچیده و روشنگر است. برخلاف پیرونیان، که به همهچیز شک میکردند و از طریق تعلیق قضاوت به آرامش میرسیدند، بیکن تردید را مرحلهای ضروری اما صرفاً مقدماتی میدانست که ذهن را برای شناخت راستین آماده میکند. او در ارغنون جدید بهصراحت موضع خود را از شکگرایان کلاسیک متمایز میکند: «صاحبان آن عقیده مصرّند در اینکه نسبت به هیچچیز حصول علم ممکن نیست. [اما] من هم مصرّم که با روشی که اکنون معمول است، حصول علم نسبت به طبیعت ممکن نیست» (نوارغنون، بند ۳۷، صفحهی ۴۳).
آموزهی بتهای بیکن گویای نظاممندترین مواجههی او با مضامین شکگرایانه است: بتهای قبیله، غار، بازار و نمایشخانه، موانعی برای شناختاند که در طبیعت انسانی، ویژگیهای فردی، زبان و جزماندیشی ریشه دارند. این آموزه صرفاً ابزاری رتوریک نیست، بلکه از باور عمیق بیکن به این گزاره حکایت میکند که ذهن انسان «به آینۀ نادرستی میماند که اشعهای را بدون نظم میگیرد و ذات و رنگ اشیا را تغییر میدهد و با طینت خودش مشوب و مخلوط میکند» (نوارغنون، بند ۴۱، صفحهی ۴۵). در نظر بیکن، راه صحیح مواجهه با چالش شکاندیشانه رد آن نیست، بلکه باید آن را باید در روش ایدهآلی گنجاند که، از حیث یقینآور بودنش، تردید را به ابزاری برای کشف تبدیل میکند.
آنچه رویکرد بیکن را متمایز میسازد، تأکید او بر این نکته است که موانع دستیابی به معرفت صرفاً معرفتشناسانه نیستند، بلکه عمیقاً روانشناختی و اجتماعی نیز هستند. ذهن آنچه را که میخواهد باور کند، «اتخاذ» میکند و «از کلّیۀ چیزهای دیگر برای حفظ آن عقیده استفاده میکند» (نوارغنون، بند ۴۶، صفحهی ۴۷ و ۴۸) این بینش قرن هفدهمی پیشگوی علم شناخت امروزی ماست که نشان داده ما نه ناظرانی بیطرف، که موجوداتی مملو از پیشداوری و عادت هستیم. با وجود این، راهحل بیکن حذف این گرایشها نیست؛ آخر او میداند که اینها یکسری گرایش ذاتی در آدمیاند که هیچگاه بهتمامی از میان نمیروند. بر این مبنا، بیکن ابتدا پذیرفتن آنها و سپس توسعهی روشهایی را تجویز میکند که معایب این گرایشها را در ما جبران کنند.
در نتیجه، مهم این است که بیکن تردید روشمند را هم درمان و هم شرط شناخت میبیند. این شکل از تردید هم درمانی تجویزی برای ذهن و هم شرطی برای پذیرش روش جدید است. نگرش شکگرایانه صرفاً مرحلهای ابتدایی در مسیر شناخت انسان نیست که بتوان آن را پشت سر گذاشت، بلکه ویژگی بنیادین آن ذهنیتی است که برای پژوهش راستین لازم است. همانطور که بیکن در اثری ناتمام، مشهور به نردبان عقل (۱۶۲۰) مینویسد، شکگرا بهدرستی بر «ضعف قضاوت انسانی» و «امتناع قضاوت» تأکید میکند —خطا فقط در این است که شکگرا نتیجه بگیرد هیچچیز را مطلقاً نمیتوان شناخت. به باور بیکن، به میانجی روش درست، تردید میتواند به شناخت نیک* یا فهم راستین بینجامد.
* Eucatalepsia
Post #345
128
Forwarded from Durohana