یکی از فامیلهای نزدیکم همیشه در مکالمههایمان آن حرف مشهورش را یادآوری میکند. میگوید: یکی از دلایلِ ثمر ندادنِ گفتگوهایمان و همچنین دوری کردنها، عدم رعایت سطح همدیگر است. اطرافیان ما همه یک سطح نیستند و به قول او لِولها یکی نیست پس در همصحبتی با هر شخص با توجه به سطحش سخن بگو.
تویی که در مورد آخرین تحقیقات از کره ماه با همسایهات که ماه را شبیه لامپ مهتابی آسمان تصور میکند حرف بزنی، طبیعی است بینتیجه و خستهکننده است و خروجی نخواهد داشت نه او گردو شماری تو را میفهمد و انرژی و وقت خودت را نیز ضایع کردهایی.
همیشه میگوید بعد از مدتی دستاوردت را از رابطههایت بسنج. عمر کوتاه است و وقتمان کم. تو وقتِ امتحان هر چیز و ناجی همه شدن را نداری. هرزگاهی لازم است گلچین کنی و بگذری، سطحت را با آنانکه برایشان نافع نیستی و نفع نمیبری. همراه شو با آنانکه به سوی او در حرکتند به سوی نور خصوصاً در این همه تاریکی.
میگن خونه قلمروِ زنه. من خیلی از همین زنها رو میشناسم که برای یه کلاس مفید، یه مطالعه ساده یا حفظ قرآن باید باج بدهند. میشناسم خواهرهای که در شب و روز، مرور حفظشان حینِ مشغولیتشان به بشور و بساب و پخت و پز و کارهای تمام نشدنی منزل و سر کردن با بچههای عجول امروزی است، باز به بیکاری و علافی محکوم میشن. چند روز پیش در دورهمی دوستانهیمان، یکی از دوستانم دفترش را به اون یکی دوستم داد که مطالبی را قبلا نوشته بود ازش کپی کنه، گفت ببین این مطالب یا قبل از نماز صبح نوشته شده یا بعد از آن چون فقط این ساعتها وقت داشتم که همسر و بچهم خواب باشن زیر نور گوشی نوشتم واسه همین ممکنه زیاد خوانا نباشه. راستش اون لحظه دلم خواست اون دفتر را ببوسم به حرمتِ با ارزشیش.
زیادن و زیاد میشناسم خواهران و زنانی که به زحمت و به زور در تلاشاند که خود را از ارکیه جهلی که بر جامعه حاکمه پایین بکشند و در پیِ یادگیری علماند، تنها بدون همراه و نیمه شبها دزدکی در حال علم اندوزیند که شاید از زبانها در امان باشند آن هم زبان عزیزانشان در قلمرویشان!!!
وردة حمراء🥀گلیم را طبق عادت هر روز غروب پهن میکنم، راستش این ساعات بینهایت پشتبام را دوست دارم. هوا خنک میشود، کبوترها بر بام خانهها تکیه میدهند و با هم به سرخی آفتاب که کم میشود مینگریم. آسمان قسمت مشرقش آبی با تکههای ابر سیاه، قسمت شمالش همچون جوهرِ ریخته…
گلیم را طبق عادت هر روز غروب پهن میکنم، راستش این ساعات بینهایت پشتبام را دوست دارم. هوا خنک میشود، کبوترها بر بام خانهها تکیه میدهند و با هم به سرخی آفتاب که کم میشود مینگریم.
آسمان قسمت مشرقش آبی با تکههای ابر سیاه، قسمت شمالش همچون جوهرِ ریخته بر بوم، پر از ابرهای سفید با شکلهای عجیب و غریب. و من به تک صندلی پلاستیکی سفید رنگِ بالکن روبرویی خیره شدهام؛ همانی که تشک گلگلی که شاید تکهایی از لباس مادر خانه است روی آن قرار دارد. و دیگر آن پیرمرد را نمیبینم که هر روز اینجا مینشست، چند روزیست وداع گفته. یعنی پرندهها هم نبودش را حس کردهاند یا فقط اسیر عشقِ غروباند و آمد و رفتها را نمیبینند.... #یومیات
همانی که هر چه برای بزرگداشت ربت لازم است در آن مییابی، از تسبیح و حمد گرفته تا استغفار و توبه و دعا...
امشب عمیقتر بخوان و با تأنی و تدبر بسم الله بگو و قلبت را به حضور بخوان. ایه الکرسی؛ آن عظیمترین آیه را. شب فرا رسیده، خستگی به جانت میخزد وخواب مهمان چشمانت میشود. اما، او پروردگاریست که خوابی او را فرا نمیگیرد. معوذتین را بخوان تکرار کن تا سه شود، جسم و روحت را بیمه کن به الطاف زیبایش از شرِّ هر جن و انسی. شب فرا رسیده تاریکی حکم فرما و بدان چیزی از او نهان نمیشود بخواه هر خیر امشب را و پناه ببر از هر شرش. حسبی الله بخوان، یقین بدار که او تو را کافیست. حسد قلبت را بُکش هر صبح و شام آنجا که باید بگویی «اللهم ما امسی بی من نعمه و بی احد...» نعمت هر بندهایی به اذن پروردگارش به او رسیده از او بخواه و به آنچه در دست دیگریست طمع نکن.
اللهم عافینی...عافیت بخواه برای بدن و چشم و گوشت حال که امراض فراوان و فتنهها از هر سو هجوم میآورند. سید استغغار ورد زبانت باشد ما که اشتباهاتمان از حساب بیرون است.
خودت را به کلمات مبارک بسپار تویی که غریب و تنهایِ این دورانی ( اعوذ بکلمات الله...) یقین بدار چیزی که با نام او گره خورد دیگر ضرری برایش نیست؛ چرا که او سمیع و علیم است( بسم الله الذی لا یضر...)
آیا راضی هستی؟ راضی باش و بخوان به اینکه او پروردگارت است و آن مهربانتر از خودت به تو را پیامبرت کرد و دینی بینقص را برایت برگزید( رضیت بالله ربا...) بخواه که رهایت نکند حتی برای چشم برهم زدنی( .... برحمتک استغیث...)
حس کردی اطمینان قلبت را، آسودگی که بر جانت جاری شد...
میخواهی عروج کند آنچه خواستی و صدایت به آسمان برسد صلوات پایانی را فراموش نکن که این نامه بیمهر به مقصد نرسد... اللهم صل علی محمد و علی ال محمد 🤍
این در وجود انسان است، اینکه محبت دیدن و محبتکردن را دوست دارد. قلبها در کنار هم الفت میگیرند و به هم روی میآورند. بُعد عاطفی انسان کشش و نیرویی بسیار قدرتمند است و همین سبب شده روابط انسانی برقرار شود و به اصطلاح، دلها گره بخورند. در این گستره امور زندگیمان اگر مهر و محبتی نبود، دوام آوردنمان سخت میشد.
بعضی محبتها خریدنی نیست و در قابلِ هیچ لطفی هم میسر نمیشوند؛ همان الفتِ آسمانی را میگویم آن که تنها رزقی است که خداوند به قلبها هدیه داده با حکمتش نه اینکه بهره نفس خودت باشد.
و میان دلهایشان الفت انداخت، که اگر آنچه در روی زمین است همه را خرج میکردی، نمیتوانستی بین دلهایشان الفت برقرار کنی، ولی خدا بود که میان آنان الفت انداخت، چرا که او توانای حکیم است.
آیا محتاطانه گام برمیداری؟! میدانی که تسریع و تسهیل قدمهایت چگونه باید باشد؟!
بیا که از دل کلام پروردگام برایت بگوییم تا که مسیرت روشنتر شود.
سورة آل عمران ۞ وَسَارِعُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ133 و به سوى آمرزشى از [جانب ] پروردگارتان و بهشتى كه پهنايى اش [همچون ] آسمانها و زمين است [و] براى پرهيزگاران فراهم ديده شده است، بشتابيد. شتافتن تنها برای بهشت...
سورة الملك 15 هُوَ الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ ذَلُولًا فَامْشُوا فِي مَنَاكِبِهَا وَكُلُوا مِن رِّزْقِهِ ۖ ...
اوست كسى كه زمين را برايتان رام گرداند پس در گوشه و كنار آن راه رويد و از روزیاش بخورید..
دنیا را نشاید که حتی بر آن داخل شویی، رهگذرانه آنچه را لازمه سفر است بردار و برو، آرام و یواش...
این مقاله کوچیک خیلی مفیده دو سال پیش در مسابقه رد شبهات با کمک یکی از دوستان عزیزم کار کردیم. حجم کم اما موارد قابل توجهی در آن ذکر شده. ان شاءالله که سودمند باشه.
عبداللهاین استفاده از کلمهٔ شام به جای مغرب هم در منطقهٔ ما رایج بود. میگفتن بُنگ شُم (اذان مغرب) بُنگ خفتن (اذان عشا). جالب است که به مرور کلمات قدیمی (فارسی اصیل) جای خودش را به کلمات عربی داد و این هم به سبب آموزش و پرورش و رسانه بود. یعنی سیستم آموزشی و رسانهٔ…
مام وقتی بخوایم بگیم اذان عشاء را داد میگیم بانگی خهوتنانی دا
وردة حمراء🥀کم نیستند، انگار همه از این توفیقهای نامبارک داشتیم خصوصا در دوران مدرسه. سوم راهنمایی به عنوان یکی از انتظامات سالن توسط شورای مدرسه که چند نفرشون از دوستان نزدیکم بودند، انتخاب شدم. از انتظامات بودن حسنهای زیادی داشت، مثلاً خبرهای مدرسه قبل از همه به…
راستش یکی از خلافهای شیرین دوران زندگیم در رابطه با همین شلنگ نارنجی است. از آنجایی که آمار کتکها هر روز بالا میرفت و منی که انتظامات بودم و راحتتر دسترسی به دفترِ مدرسه داشتم. روزی که چشم همه را دور دیدم یواش کمدِ مدیر را باز کرده و شلنگ نارنجی را ازش دزدیدم و در حرکتی بروسلی مانند خودم را به کمدِ بزرگ پروندهها آویزان کرده و شلنگ را پشتشان قایم کردم که نه فکر و دست احدی به آن برسد. در این مورد حتی به صمیمیترین دوستانم هم حرفی نزدم. بماند دربهدر گشتن مدیر دنبالش چقدر برام لذت بخش بود. در دلم انگار حقِ تمام بچهها رو ازش گرفتم😎.
در مدرسهی روستای ما انواع شکنجهها بود از کتک خوردن با خطکش فلزی و شلنگ و چوب گرفته تا ساعتها رو یکپا ایستادن ودستها بالا بودن. حالا تخفیفش برای ما دخترها این بود ما شلنگ رو عادی صرف میکردیم اما پسرهای بیچاره گاهی زمستانها باید گلوله برف در دست میگفتن تا قشنگ یخ بزنه که بعداً دردش ضربِ دو بشه. مدرسه که نبود شبیه پادگان بود بیشتر یا شاید یه شعبه کوچیک گوانتامو. فکر کنم تنها خیرش این بود پسرهای روستای ما قبل از رفتن به سربازی یه دوره آموزشی مختصر دیدند بیچارهها...
فانوسدبیرستان که بودم یه طرحی از طرف آموزش و پرورش اومد به اسم همیاران محیط زیست که از هر مدرسه چند نفری رو به عنوان همیار انتخاب میکردن، یه معلم جغرافی داشتیم اومد کلاس و یه جوری در مورد این طرح حرف زد که همه خدا خدا میکردن قسمت اونا بشه قرار بر این شد قرعهکشی…
کم نیستند، انگار همه از این توفیقهای نامبارک داشتیم خصوصا در دوران مدرسه. سوم راهنمایی به عنوان یکی از انتظامات سالن توسط شورای مدرسه که چند نفرشون از دوستان نزدیکم بودند، انتخاب شدم. از انتظامات بودن حسنهای زیادی داشت، مثلاً خبرهای مدرسه قبل از همه به گوش تو میرسید، شنیدنِ برنامههای دفتر و....
هنوز چند روزی از باد در غبغبم بابت پُست جدید و امر و نهی به دانشآموزان نگذشته بود، که به دفتر احضار شدم. وارد که شدم دو نفر از دوستانم با صورتهای سرخ و سفید شده که حامل خبر خوشی نبود کنار در ایستاده بودند. به محضِ ورودم، مدیر بی مقدمه پرسید از کی تا حالا به جای من تصمیم میگیری شما؟!!! منی که چشمام داشت از حدقه بیرون میزد و اصلا نمیدونستم جریان از چه قراره گفتم: چه اجازهایی؟ گویا دوستانم بیرون از مدرسه تشریف بردن و به مدیر گفته بودند که من بهشون اجازه دادم😐 مدیرم که غضب از صورت میبارید با شلنگ نارنجی در دستش، همچون ماری بیقرار که آماده نیش زدن بود گفت: اگر که خودشون بیاجازه رفتن هر کدام ۲۰ ضربه شلنگ و اگر تو اجازه دادی و برای اینکه این گستاخی را تکرار نکنی دو ضربه که درد اون ۲۰ تا رو داشته باشه میخوری.
هیچی دیگه عالم رفاقت بود و حوصله قهر بعدشون رو نداشتم، مجبور دروغ گفته و دو نیش مار را به جان خریدم. و با دستانی سرخ و بادکرده و باد غبغبی که خوابیده بود به پُستم برگشتم. حالا همین دوستان یه تشکرم که هیچ نکردن با منت هم میگفتند: چیه انتظار که نداشتی قبول نکنی دو تا شلنگ بود دیگه... خودمون بهت رای دادیم انتظامات شی نگو مُهرهم کردن برای سرپوش گذاشتن رو گندکاریهاشون نه انتخاب بخاطر چشم و ابروم😕
حرف امروزش چقدر برایم قابل تامل بود. «انسان کماکان در رنج است؛ همان کبدِ بی وقفه. رنجها دونوعاند: رنجِ حاملِ خیر و یا رنجی پرخسران»
تمام خوبیها در بطن خود حامل سختی و مشقتاند، شبیه عبورِ دانه از ظلمت خاک برای ثمر دادن و یا رسیدن به رفعِ تشنگی حینِ افطار، در روزی گرم و طاقت فرسا.
رنجِ خستگیِ هجرت برای تحقق یک آرمان و یا تحملِ سنگی بر سینه در گرمای سوزناک آفتاب برای روشن ماندن قلب زیر سایه «احدٌ احد» و هزاران رنجِ پر خیر دیگر که حاملِ سختیاند، اما خوشیِ و آسودگی با خود به همراه دارند.
در مقابل امان از رنجهای بیسود، خستگیهای بیحاصل و فانی که بیشترِ رنجهای این دوران، همین نوعاند...
راستش هر روز باید از خود بپرسی، رنجی که در آنم از کدام است؟! آیا سرانجامِ آن آسودگیست یا محلِ زایشِ رنجی بیشتر است...