گلیم را طبق عادت هر روز غروب پهن میکنم، راستش این ساعات بینهایت پشتبام را دوست دارم.
هوا خنک میشود، کبوترها بر بام خانهها تکیه میدهند و با هم به سرخی آفتاب که کم میشود مینگریم.
آسمان قسمت مشرقش آبی با تکههای ابر سیاه، قسمت شمالش همچون جوهرِ ریخته بر بوم، پر از ابرهای سفید با شکلهای عجیب و غریب.
و من به تک صندلی پلاستیکی سفید رنگِ بالکن روبرویی خیره شدهام؛ همانی که تشک گلگلی که شاید تکهایی از لباس مادر خانه است روی آن قرار دارد.
و دیگر آن پیرمرد را نمیبینم که هر روز اینجا مینشست، چند روزیست وداع گفته.
یعنی پرندهها هم نبودش را حس کردهاند یا فقط اسیر عشقِ غروباند و آمد و رفتها را نمیبینند....
#یومیات
Post #1479
1.25K