غروب بارانی و تاریک آخر هفتهی پاییز است.
تازه از مدرسه برگشتهای. چکمههای سبزت، گِلی و سرد، گوشهی ایوان جا ماندهاند. کیف خیسَت را مادر خالی کرده، کنار بخاری نفتی است و تخمههای نمکی در ماهیتابهی رنگ رفته، از گرمای بخاری کمکم خشک میشوند.
بشقابی گلسرخ از پوست نارنگی و قاچهای سیب، دم پنجرهی بخار گرفته است.
بیرون، صدای زنگولهی گوسفندهایی میآید که پدر، خیس از باران، از چرا به خانه آورده است.
فردا مدرسه تعطیل است و مشقی نداری...
تازه نصف خوراکیِ لهشدهات هم برای آخر شب، در جیب کاپشنت مانده است.
و تو، بیآنکه بدانی دنیا چه چیزهایی را برایت کنار گذاشته، همانجا، میان بوی بخاری نفتی و صدای باران، خوشبختترین آدم دنیا بودی...
#نوستالژی
Post #2433
119