کم نیستند، انگار همه از این توفیقهای نامبارک داشتیم خصوصا در دوران مدرسه.
سوم راهنمایی به عنوان یکی از انتظامات سالن توسط شورای مدرسه که چند نفرشون از دوستان نزدیکم بودند، انتخاب شدم.
از انتظامات بودن حسنهای زیادی داشت، مثلاً خبرهای مدرسه قبل از همه به گوش تو میرسید، شنیدنِ برنامههای دفتر و....
هنوز چند روزی از باد در غبغبم بابت پُست جدید و امر و نهی به دانشآموزان نگذشته بود، که به دفتر احضار شدم.
وارد که شدم دو نفر از دوستانم با صورتهای سرخ و سفید شده که حامل خبر خوشی نبود کنار در ایستاده بودند.
به محضِ ورودم، مدیر بی مقدمه پرسید از کی تا حالا به جای من تصمیم میگیری شما؟!!!
منی که چشمام داشت از حدقه بیرون میزد و اصلا نمیدونستم جریان از چه قراره گفتم: چه اجازهایی؟
گویا دوستانم بیرون از مدرسه تشریف بردن و به مدیر گفته بودند که من بهشون اجازه دادم😐
مدیرم که غضب از صورت میبارید با شلنگ نارنجی در دستش، همچون ماری بیقرار که آماده نیش زدن بود گفت: اگر که خودشون بیاجازه رفتن هر کدام ۲۰ ضربه شلنگ و اگر تو اجازه دادی و برای اینکه این گستاخی را تکرار نکنی دو ضربه که درد اون ۲۰ تا رو داشته باشه میخوری.
هیچی دیگه عالم رفاقت بود و حوصله قهر بعدشون رو نداشتم، مجبور دروغ گفته و دو نیش مار را به جان خریدم.
و با دستانی سرخ و بادکرده و باد غبغبی که خوابیده بود به پُستم برگشتم.
حالا همین دوستان یه تشکرم که هیچ نکردن با منت هم میگفتند: چیه انتظار که نداشتی قبول نکنی دو تا شلنگ بود دیگه...
خودمون بهت رای دادیم انتظامات شی
نگو مُهرهم کردن برای سرپوش گذاشتن رو گندکاریهاشون نه انتخاب بخاطر چشم و ابروم😕
Post #1461
1.03K
فانوس دبیرستان که بودم یه طرحی از طرف آموزش و پرورش اومد به اسم همیاران محیط زیست که از هر مدرسه چند نفری رو به عنوان همیار انتخاب میکردن، یه معلم جغرافی داشتیم اومد کلاس و یه جوری در مورد این طرح حرف زد که همه خدا خدا میکردن قسمت اونا بشه قرار بر این شد قرعهکشی…