آنچه در قرآن کریم جلب نظر میکند، سرعت نزول وحی برای از بین بردن غمها و دردهایی است که قلب پیامبر ﷺ را به هنگام حوادث گوناگون به خود مشغول میساخت؛ تا این را بدانیم که تسلیم شدن در برابر غمها و مصیبتها یعنی توقف دعوت.
در نزدیکیهای فامیلی برای بچهها، تک که باشی، محبوبتری؛ برادرزادهیِ سه سالهام وابستگی شدیدی به من دارد. آنقدر شدید که گاهی برای رهاییام از دستِ مهربانِ این محبت، مجبور به فریب دادنش میشوم. پریشب که او را تحویل مادرش دادم و به مادربزرگ قول داده بودم برای خواب پیشِ او بروم، پیله کرد که باید پیشِ من بخوابی و محکم لباسم را گرفته بود. مادرش گفت: تو برو، کمی گریه میکند و بعد خوابش میبرد. من اما چشمان پر از خواهش را هیچجوره نتوانستم پس بزنم. او را در جایش بردم به این امید که زود بخواد و من بروم. هر لحظه که بیشتر میگذشت، سفتتر من را میگرفت اول لباسم، بعد دستم و در آخر گردنم را محکم گرفته بود، که اگر تکانی بخورم بفهمد. همه جا تاریکی، و منی که گرفتار شده بودم و ترس اینکه نکند خوابم ببرد ونماز عشایم قضا شود از طرفی و به قولی که به مادربزرگ داده بودم نتوانم وفا کنم. شاید دو ساعتی طول کشید خوابش ببرد و از زندان دستهایش رها شدم. در آن لحظه به این فکر میکردم نفس آدمی هم دقیقا شبیه همین است، در ابتدا به پایت میپیچد و عقلت هوشیارت میکند که اعتنا نکنی و رهایش کنی که او نیز فراموش میکند. به گمانت به زودی میتوانی از دستش نجات یابی، غافلی که به محضِ نیم نگاهی، هر لحظه بیشتر در چنگالت میگیرد و تو را از مهمهایت باز میدارد. درست به مانند او؛ وقتی رهایم کرد که دیگر دیر شده بود، تا رسیدم مادر بزرگ را خواب برده بود و منی که آخر شب نمازی خواب آلود خواندم...
گاهی تو فکر میکنی که میتوانی بچهی کوچکِ نفست را فریب دهی و بعد از دام گناه و تمنایش فرار کنی، ولی این اوست که به بهانهی تماشای دره، طعم تلخ سقوط را به تو میچشاند...
وردة حمراء🥀کم نیست، از این مدل حرفها را همه در مکالمههای روزانه شنیدهایم و حتی از افرادِ ملتزم. شنیدهایم که میگویند: « نماز یک نظافت است و برای بدنت یک ورزشِ روزانه، صدقه بده خواهی دید بیشترش به سویت میآید، روزه بگیر لاغر شوی و کلیههایت پاکسازی شود و....» یعنی…
رسیدن در از خود گذشتن و در همه حال او را جستن است...
کم نیست، از این مدل حرفها را همه در مکالمههای روزانه شنیدهایم و حتی از افرادِ ملتزم. شنیدهایم که میگویند: « نماز یک نظافت است و برای بدنت یک ورزشِ روزانه، صدقه بده خواهی دید بیشترش به سویت میآید، روزه بگیر لاغر شوی و کلیههایت پاکسازی شود و....»
یعنی عبادت را برای منفعت طلبینفس و سودرسانی به منیّت وجودیشان انجام میدهند. بیشک در تمامی اوامر و نواهی پروردگار نفعِ انسان نهفته است، اما ای مومن بگذار هدف تو تنها بندگی و خشنودی پروردگارت باشد و دیگر هیچ.
اینگونه پیشروی در بزرگ داشت نفست مقصد را گم میکنی...🥀
با گذشت 13 سال هنوز گاهی فکرم عمیقا در دامِ آن رفتارهایش میافتد. از عینک دودی زدنهایش سر کلاس گرفته تا گوشی که برنامه دوربینش را باز میکرد و کنار تخته سیاه رو به ما میگذاشت. راستش تا به الان نام آن معلم نشانِ ترسی تنفرگونه در قلبِ تمام بچههای دهه هفتادی روستای ماست. زنگ ادبیاتی که باید گره میخورد با چیدنِ شعری از بوستان و جوشیدن رگی حماسی در نبردهای شاهنامه و در آخر هم نوا شدن با رساندن سلام به شکوفهها و بارانِ سهراب و یا نثرهای پندآموز و داستانهایی که دست خیالت را تا آن سوی وادیِ احساس بکشانند، ما شبیه مجسمه مهر بر زبان خورده بودیم که روی نیمکتهای چوبی سفت و سخت نصب شده بود. صدای زنگ مدرسه برایمان شبیه چکش قاضی بود در حکم آزادی یک زندانیِ انفرادی.
هنوز برایم سوال است، سعی در کنترل و ساکت کردنِ نامعقول ما آن هم با روشهای غیرمتعارف و البته فریب دادنمان پشت آن عینکهای دودی که هیچ وقت نمیدانستیم کجا را نگاه میکند، چه رازی داشت که در روش تدریس و تربیتش به کار بسته بود؟!
بیشک آدم زمانی که مراقبتی را بر خود حس کند حواسش جمعتر است، و اگر بداند بعدا حسابرسی شود بسیار محتاطتر. اما کنترل شدنی که فقط از روی جبر و ترس باشد، بجایِ اصلاح، عُقد و کینه میکارد و هیچ وقت نمیتواند تغییری رضایتمندانه را در قلب انسان جاگیر کند و با کنار رفتن دوربین او همان آدم قبلی میشود، و البته این بار لجبازتر.
هر بار با مرور خاطرات آن سال، بیشتر به این دو صفت خبیر و لطیف الله متعال میاندیشم. ضابطهمند بودنِ رفتار انسان که از مراقبی خبیر نشات میگیرد، جدا از خوفِ حسابرسی، اصلاحگر است. نگاهی تنبیهگرانه که مدام سرزنشت نکند و در آن بخشش و دلسوزی باشد و تو با ارادهی قلبی و با شوقی که تمنایِ پسند شدن دارد، سعی میکنی هر بار نزدیکتر شویی و زنگ جدایی هیچ وقت به صدا در نیاید و مهمتر از همه بعد از اشتباه مسیر بازگشت را به رویت نبندند.
هربار میگویم سبحان الله... تو منزهی و خبیر و لطیف بودن خاص توست، تویی که نگاهت بر ما سراسر لطف و مرحمت است.
راستش را بخواهید تا به الان هم به چشمهای پشتِ عینک دودی اعتماد ندارم... مراقب باشیم بد گمانی در قلبها نکاریم که سخت است کنار زدنشان.