با گذشت 13 سال هنوز گاهی فکرم عمیقا در دامِ آن رفتارهایش میافتد.
از عینک دودی زدنهایش سر کلاس گرفته تا گوشی که برنامه دوربینش را باز میکرد و کنار تخته سیاه رو به ما میگذاشت.
راستش تا به الان نام آن معلم نشانِ ترسی تنفرگونه در قلبِ تمام بچههای دهه هفتادی روستای ماست.
زنگ ادبیاتی که باید گره میخورد با چیدنِ شعری از بوستان و جوشیدن رگی حماسی در نبردهای شاهنامه و در آخر هم نوا شدن با رساندن سلام به شکوفهها و بارانِ سهراب و یا نثرهای پندآموز و داستانهایی که دست خیالت را تا آن سوی وادیِ احساس بکشانند، ما شبیه مجسمه مهر بر زبان خورده بودیم که روی نیمکتهای چوبی سفت و سخت نصب شده بود.
صدای زنگ مدرسه برایمان شبیه چکش قاضی بود در حکم آزادی یک زندانیِ انفرادی.
هنوز برایم سوال است، سعی در کنترل و ساکت کردنِ نامعقول ما آن هم با روشهای غیرمتعارف و البته فریب دادنمان پشت آن عینکهای دودی که هیچ وقت نمیدانستیم کجا را نگاه میکند، چه رازی داشت که در روش تدریس و تربیتش به کار بسته بود؟!
بیشک آدم زمانی که مراقبتی را بر خود حس کند حواسش جمعتر است، و اگر بداند بعدا حسابرسی شود بسیار محتاطتر.
اما کنترل شدنی که فقط از روی جبر و ترس باشد، بجایِ اصلاح، عُقد و کینه میکارد و هیچ وقت نمیتواند تغییری رضایتمندانه را در قلب انسان جاگیر کند و با کنار رفتن دوربین او همان آدم قبلی میشود، و البته این بار لجبازتر.
هر بار با مرور خاطرات آن سال، بیشتر به این دو صفت خبیر و لطیف الله متعال میاندیشم.
ضابطهمند بودنِ رفتار انسان که از مراقبی خبیر نشات میگیرد، جدا از خوفِ حسابرسی، اصلاحگر است.
نگاهی تنبیهگرانه که مدام سرزنشت نکند و در آن بخشش و دلسوزی باشد و تو با ارادهی قلبی و با شوقی که تمنایِ پسند شدن دارد، سعی میکنی هر بار نزدیکتر شویی و زنگ جدایی هیچ وقت به صدا در نیاید و مهمتر از همه بعد از اشتباه مسیر بازگشت را به رویت نبندند.
هربار میگویم سبحان الله...
تو منزهی و خبیر و لطیف بودن خاص توست، تویی که نگاهت بر ما سراسر لطف و مرحمت است.
راستش را بخواهید تا به الان هم به چشمهای پشتِ عینک دودی اعتماد ندارم...
مراقب باشیم بد گمانی در قلبها نکاریم که
سخت است کنار زدنشان.
🖊ورده
#خاطرات
Post #1437
1.06K