در نزدیکیهای فامیلی برای بچهها، تک که باشی، محبوبتری؛
برادرزادهیِ سه سالهام وابستگی شدیدی به من دارد. آنقدر شدید که گاهی برای رهاییام از دستِ مهربانِ این محبت، مجبور به فریب دادنش میشوم.
پریشب که او را تحویل مادرش دادم و به مادربزرگ قول داده بودم برای خواب پیشِ او بروم، پیله کرد که باید پیشِ من بخوابی و محکم لباسم را گرفته بود.
مادرش گفت: تو برو، کمی گریه میکند و بعد خوابش میبرد. من اما چشمان پر از خواهش را هیچجوره نتوانستم پس بزنم. او را در جایش بردم به این امید که زود بخواد و من بروم.
هر لحظه که بیشتر میگذشت، سفتتر من را میگرفت اول لباسم، بعد دستم و در آخر گردنم را محکم گرفته بود، که اگر تکانی بخورم بفهمد.
همه جا تاریکی، و منی که گرفتار شده بودم و ترس اینکه نکند خوابم ببرد ونماز عشایم قضا شود از طرفی و به قولی که به مادربزرگ داده بودم نتوانم وفا کنم.
شاید دو ساعتی طول کشید خوابش ببرد و از زندان دستهایش رها شدم.
در آن لحظه به این فکر میکردم نفس آدمی هم دقیقا شبیه همین است، در ابتدا به پایت میپیچد و عقلت هوشیارت میکند که اعتنا نکنی و رهایش کنی که او نیز فراموش میکند.
به گمانت به زودی میتوانی از دستش نجات یابی، غافلی که به محضِ نیم نگاهی، هر لحظه بیشتر در چنگالت میگیرد و تو را از مهمهایت باز میدارد.
درست به مانند او؛ وقتی رهایم کرد که دیگر دیر شده بود، تا رسیدم مادر بزرگ را خواب برده بود و منی که آخر شب نمازی خواب آلود خواندم...
گاهی تو فکر میکنی که میتوانی بچهی کوچکِ نفست را فریب دهی و بعد از دام گناه و تمنایش فرار کنی، ولی این اوست که به بهانهی تماشای دره، طعم تلخ سقوط را به تو میچشاند...
🖊ورده
Post #1457
1.27K