راستش یکی از خلافهای شیرین دوران زندگیم در رابطه با همین شلنگ نارنجی است.
از آنجایی که آمار کتکها هر روز بالا میرفت و منی که انتظامات بودم و راحتتر دسترسی به دفترِ مدرسه داشتم.
روزی که چشم همه را دور دیدم یواش کمدِ مدیر را باز کرده و شلنگ نارنجی را ازش دزدیدم و در حرکتی بروسلی مانند خودم را به کمدِ بزرگ پروندهها آویزان کرده و شلنگ را پشتشان قایم کردم که نه فکر و دست احدی به آن برسد.
در این مورد حتی به صمیمیترین دوستانم هم حرفی نزدم.
بماند دربهدر گشتن مدیر دنبالش چقدر برام لذت بخش بود. در دلم انگار حقِ تمام بچهها رو ازش گرفتم😎.
در مدرسهی روستای ما انواع شکنجهها بود از کتک خوردن با خطکش فلزی و شلنگ و چوب گرفته تا ساعتها رو یکپا ایستادن ودستها بالا بودن.
حالا تخفیفش برای ما دخترها این بود ما شلنگ رو عادی صرف میکردیم اما پسرهای بیچاره گاهی زمستانها باید گلوله برف در دست میگفتن تا قشنگ یخ بزنه که بعداً دردش ضربِ دو بشه.
مدرسه که نبود شبیه پادگان بود بیشتر یا شاید یه شعبه کوچیک گوانتامو.
فکر کنم تنها خیرش این بود پسرهای روستای ما قبل از رفتن به سربازی یه دوره آموزشی مختصر دیدند
بیچارهها...
Post #1462
1.26K
وردة حمراء🥀 کم نیستند، انگار همه از این توفیقهای نامبارک داشتیم خصوصا در دوران مدرسه. سوم راهنمایی به عنوان یکی از انتظامات سالن توسط شورای مدرسه که چند نفرشون از دوستان نزدیکم بودند، انتخاب شدم. از انتظامات بودن حسنهای زیادی داشت، مثلاً خبرهای مدرسه قبل از همه به…