برای دریافت نوبت پیام دهید 09938084247 اینجا جاییه برای پیدا کردن تکههای گمشدهی خودت از فکرها، احساسات و رابطهها با شخصیت های متفاوت در قالب طنز حرف میزنیم آگاهی قدم اوله، درمان مسیر تخصصی خودش رو داره مریم سادات صادقی روانشناس بالینی
«اگه جنگ بشه چی؟ اگه آب نباشه؟ اگه برق و گاز قطع بشه، چی کار کنیم؟»
بهش گفتم: «اگه یه روزی واقعاً شد، همون روز برای حلش فکر میکنیم...»
چون انسان، ظرفیت تحمل رنج را دارد؛ اما تحملِ رنجی که هنوز اتفاق نیفتاده، فقط توانش را زودتر تمام میکند.
امروز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم گاز قطع شده.
برای چند ثانیه، دیشب یادم آمد.
و با خودم فکر کردم...
ذهن ما چقدر عجیب است.
گاهی برای اتفاقی که فقط یک احتمال است، ساعتها اضطراب میکشد؛ اما وقتی همان اتفاق واقعاً رخ میدهد، آرامآرام شروع میکند به پیدا کردن راهحل.
روانشناسان به این الگو اضطراب پیشبینانه میگویند؛ ذهن تلاش میکند با فکر کردن به بدترین سناریوها، از ما محافظت کند. اما بیشتر وقتها، فقط آرامش امروزمان را از ما میگیرد.
شاید لازم نباشد بار تمام فرداهای نامعلوم را، امروز روی شانههایمان بگذاریم.
شاید کافی باشد فقط از خودمان بپرسیم:
«الان، در همین لحظه، چه کاری از دست من برمیآید؟»
گاهی آرامش، از جواب داشتن برای همه سؤالها نمیآید... از پذیرفتن این میآید که لازم نیست امروز، همه فرداها را زندگی کنیم.
این محتوا برای آگاهی نوشته شده، نه تشخیص یا درمان. اگر احساس میکنی اضطراب، زندگی روزمرهات را مختل کرده، کمک گرفتن از روانشناس بهترین قدم است.
یه قانونی هست که میگه: گاهی هر چقدر برای چیزی بیشتر پافشاری کنید و بیشتر سمتش برید و درگیریش بشید اون بیشتر ازتون دور میشه..
پس رها کن بره شاید رسیدن در رها کردن باشه؛ به قول نادر ابراهیمی که میگه: "بگذار آنچه از دست رفتنی است، از دست بِرود. وگرنه تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید." 🤍🤍
اگر بعد از گفتن «نه» احساس گناه میکنی، شاید یک سؤال مهم داری اشتباه جواب میدی...
خیلیها فکر میکنند:
«اگر کسی را ناراحت کنم، یعنی آدم بدی هستم.»
اما واقعیت این است که ناراحت شدن دیگران همیشه به معنی اشتباه کردن تو نیست.
مرز داشتن یعنی بدانی: چه چیزی برایت قابل قبول است، چه چیزی نیست، و چطور از نیازهای خودت مراقبت کنی.
در روانشناسی، مرزهای سالم یکی از بخشهای مهم روابط سالم هستند.
آدمی که همیشه خودش را کنار میگذارد تا دیگران راضی باشند، ممکن است در طول زمان احساس خستگی، دلخوری یا فرسودگی کند.
دفعه بعد به جای «ببخشید که نمیتونم»، امتحان کن:
«الان امکانش رو ندارم، ولی ممنون که درکم میکنی.»
نه گفتن، رد کردن آدمها نیست... گاهی احترام گذاشتن به خودت است.
این محتوا برای آگاهی نوشته شده، نه تشخیص یا درمان. اگر احساس میکنی این موضوع زندگی روزمره یا روابطت را مختل کرده، کمک گرفتن از روانشناس بهترین قدم است.
مغزت از صبح یه کاری میکنه که اگه دوستت انجامش میداد، احتمالاً آنفالوش میکردی!
از لحظهای که بیدار میشی، ممکنه ده تا کار رو درست انجام بدی... ولی مغزت میگه: «آره... ولی اون یه اشتباه رو دیدی؟!»
انگار یه منتقد استخدام کردی که حقوق میگیره فقط ایراد پیدا کنه!
جالب اینجاست که این فقط حس تو نیست. روانشناسها بهش میگن سوگیری منفی (Negativity Bias)؛ یعنی مغز برای اینکه ازت محافظت کنه، خبرهای بد و اشتباهها رو بیشتر از موفقیتها میبینه.
برای همین گاهی فکر میکنی «امروز افتضاح بود»؛ در حالی که واقعیت اینه که فقط مغزت داشته روی قسمت اشتباه زوم میکرده.
یه تمرین برای امروز:
هر بار که خودت رو بابت یه اشتباه سرزنش کردی، از خودت بپرس: «اگه بهترین دوستم جای من بود، همین حرف رو به اون هم میزدم؟»
اگر جواب «نه» بود... وقتشه همونقدر که با بقیه مهربونی، با خودت هم مهربون باشی.
اگر از صبح حس میکنی هیچ تمرکزی نداری، قبل از اینکه خودت را تنبل بدانی، این را بخوان...
همه فکر میکنیم تمرکز یعنی فقط «اراده».
اما تحقیقات روانشناسی شناختی چیز دیگری میگویند.
وقتی ذهنت بین کارهایی که نیمهکاره ماندهاند مدام جابهجا میشود، مغز بخشی از توجهش را درگیر همان کارهای ناتمام نگه میدارد. به این پدیده اثر زایگارنیک (Zeigarnik Effect) میگویند.
به همین دلیل است که گاهی حتی وقتی پشت میز نشستهای، ذهنت آرام نمیشود.
پس اگر امروز احساس آشفتگی داری، شاید مشکل کمبود انگیزه نباشد؛ شاید مغزت فقط دارد بارِ چند کار ناتمام را همزمان حمل میکند. یک تمرین ساده:
یک کاغذ بردار و فقط تمام کارهایی که ذهنت را درگیر کرده بنویس. نه برای اینکه همین الان انجامشان بدهی؛ فقط برای اینکه مغزت بداند آنها را فراموش نکردهای.
گاهی نوشتن، بیشتر از ساعتها فکر کردن، ذهنت را آرام میکند.
همیشه مشکل، «بیتمرکزی» نیست... گاهی مشکل، شلوغی ذهن است.
قبل از اینکه امشب بخوابی، این رو بدون.. در مغز ما قبل از خواب، بیشتر از هر زمان دیگهای اتفاقات روز رو مرور و پردازش میکنه.
حالا تصور کن آخرین چیزی که قبل از خواب به خودت میگی این باشه: «بازم کافی نبودم...» «چرا این اشتباه رو کردم؟» «همه از من بهترن...»
در واقع داری همون افکار رو به مغزت میسپری تا ساعتها روی اونها کار کنه.
حالا یه پیشنهاد ساده:
امشب قبل از خواب، فقط از خودت بپرس: «امروز، حتی اگه خیلی کوچیک، چه کاری رو درست انجام دادم؟»
این سؤال قرار نیست مشکلاتت رو جادو کنه. اما تحقیقات روانشناسی نشون داده که تمرکز آگاهانه روی تجربههای مثبت و قدردانی از تلاشهای خود، به مرور میتونه شدت نشخوار ذهنی رو کمتر کنه و کیفیت خواب و حالِ روان رو بهتر کنه.
شاید امشب، بیشتر از هر شب دیگهای، لازم باشه با خودت مهربونتر حرف بزنی...
چون آخرین صدایی که قبل از خواب میشنوی، ممکنه همون صدایی باشه که فردا باهاش از خواب بیدار میشی. 🤍
این روزها دوباره خیلیها کیف اضطراری آماده کردهاند، مدارک را یکجا گذاشتهاند، با صدای هر خبر قلبشان تندتر میزند و در ذهنشان مدام سناریوهای مختلف را مرور میکنند.
جنگ، حتی قبل از اینکه شروع شود، میتواند در ذهن آدمها آغاز شود.
بعد از تجربه جنگ قبلی، به عنوان یک روانشناس بیشتر از هر زمان دیگری به یک موضوع فکر کردم: اینکه در روزهای بحران، آدمها بیش از غذا، پول یا حتی برنامه، به یک «آدم امن» نیاز دارند؛ کسی که وقتی دنیا ناامن میشود، حضورش به مغز یادآوری کند که «هنوز همه چیز از دست نرفته است.»
اما حقیقت عمیقتری هم وجود دارد.
همه ما همیشه به آن آدم دسترسی نداریم. گاهی فاصله، گاهی شرایط و گاهی خودِ بحران، ما را از عزیزانمان جدا میکند.
برای همین مهمترین سرمایه روانی هر انسان این است که بتواند کمکم برای خودش «آدم امن» شود.
یعنی وقتی خبرها ترسناکاند، خودش را با خبرها نابود نکند. وقتی آینده مبهم است، با خودش مهربان بماند. وقتی کنترل خیلی چیزها از دستش خارج شده، احساس امنیتش را کاملاً به اتفاقات بیرون گره نزند.
شاید بزرگترین درسی که بحرانها به ما میدهند این باشد: امنیت، فقط چیزی نیست که بیرون از ما ساخته شود؛ بخش مهمی از آن، رابطهای است که با خودمان میسازیم.
آدمی که در سختترین روزها بتواند پناه خودش باشد، حتی اگر بلرزد، کمتر میشکند.
«باهم حلش میکنیم» از صد بار «دوستت دارم» عمیقتر است؛ چون عشق واقعی فقط در ابراز احساس خلاصه نمیشود، در ماندن، همراه شدن و ساختنِ امنیتی است که به دیگری میگوید: «تو در این رنج، این ترس و این بحران، تنها نیستی. من کنار تو میمانم و سهم خودم را برای عبور از آن برمیدارم.»
گاهی به عقب نگاه میکنم و میبینم چقدر جنگیدهام؛ برای نگه داشتن آدمها، برای نرسیدن بعضی اتفاقها، برای اینکه چیزی دقیقاً همانطور که من میخواهم پیش برود.
اما در نهایت، زندگی راه خودش را رفته است. همهچیز یا برعکسِ خواستهام رقم خورده، یا به شکلی که از ابتدا قرار بوده اتفاق بیفتد.
و سهم من از آن همه تقلا، اغلب فقط خستگی و فرسودگی بوده است.
بعضی چیزها به خواستن ما وابسته نیستند. زندگی همیشه از ما اجازه نمیگیرد. هرچه بیشتر در برابر بعضی جریانها مقاومت کنیم، بیشتر خودمان را زخمی میکنیم.
گاهی شجاعترین کار، جنگیدن بیشتر نیست؛ رها کردن است. اینکه دست از کنترلِ همهچیز برداری، با جریان زندگی کمی همراه شوی و بگذاری بعضی مسیرها، همانطور که باید، پیش بروند.
آرامش، دقیقاً از همان جایی شروع میشود که میپذیری قرار نیست همهچیز را تو تعیین کنی.