گاهی به عقب نگاه میکنم و میبینم چقدر جنگیدهام؛
برای نگه داشتن آدمها، برای نرسیدن بعضی اتفاقها، برای اینکه چیزی دقیقاً همانطور که من میخواهم پیش برود.
اما در نهایت، زندگی راه خودش را رفته است.
همهچیز یا برعکسِ خواستهام رقم خورده، یا به شکلی که از ابتدا قرار بوده اتفاق بیفتد.
و سهم من از آن همه تقلا، اغلب فقط خستگی و فرسودگی بوده است.
بعضی چیزها به خواستن ما وابسته نیستند. زندگی همیشه از ما اجازه نمیگیرد. هرچه بیشتر در برابر بعضی جریانها مقاومت کنیم، بیشتر خودمان را زخمی میکنیم.
گاهی شجاعترین کار، جنگیدن بیشتر نیست؛
رها کردن است.
اینکه دست از کنترلِ همهچیز برداری، با جریان زندگی کمی همراه شوی و بگذاری بعضی مسیرها، همانطور که باید، پیش بروند.
آرامش، دقیقاً از همان جایی شروع میشود که میپذیری قرار نیست همهچیز را تو تعیین کنی.
Post #27
85
- 👍 5