برای دریافت نوبت پیام دهید 09938084247 اینجا جاییه برای پیدا کردن تکههای گمشدهی خودت از فکرها، احساسات و رابطهها با شخصیت های متفاوت در قالب طنز حرف میزنیم آگاهی قدم اوله، درمان مسیر تخصصی خودش رو داره مریم سادات صادقی روانشناس بالینی
زخمهای روان، درست قبل از ترمیم، بیشتر از همیشه خودشان را به ما یادآوری میکنند؛ میخارانند، وسوسه میکنند و انگار التماس میکنند دوباره به سراغشان برویم، خاطره را مرور کنیم یا درد را از نو زنده کنیم.
اما این «خارش» اغلب آخرین مقاومت زخم برای ماندن است. اگر بتوانی آن را تاب بیاوری و دوباره زخمت را باز نکنی، درست همانجا نقطهی آغاز التیام واقعی است.
آدمها را به اندازهی لیاقت و انتخابهایشان رها کنید؛ نه از سر قهر، بلکه از سر آگاهی.
وقتی دست از نجات دادن، توجیه کردن و بیش از حد ارزش بخشیدن بردارید، واقعیت خودش را نشان میدهد. آنوقت خواهید دید کسانی که شما برایشان تاج ساخته بودید، در نگاه دیگران حتی شایستهی همان جایگاه هم نیستند.
ارزش واقعی هر انسان را رفتار و منش او تعیین میکند، نه تصویری که ما از او در ذهنمان ساختهایم.
آرون بک(پدر شناخت درمانی) در کتاب پرنفوذش "عشق هرگز کافی نیست" میگه؛ مشکل اصلی روابط عاطفی سوءتفاهمه. "یعنی آنچه تو میگی، دقیق اون چیزی نیست که او شنیده!!". یعنی پارتنر شما با ذهن خودش میشنوه، نه صرفاً گفته های شما. پادزهر اصلی سوءتفاهم، گفتگو عمیق غیرمغرضانهست.
دیدم آدمایی که سرشون شلوغه وقت پیدا میکنن دیدم آدمایی که ارتباطشون بده خوب ارتباط برقرار میکنن دیدم اونایی که نمیتونن خوب چت کنن خیلی سریع جواب میدن و یه پاراگراف کامل مینویسن دیدم اونایی که برای یه رابطه آمادگی ندارن توی دوبار هم صحبتی آمادگی پیدا کردن دیدم کسایی که ابراز علاقه بلد نیستن چقدر تونستن مهربون باشن اگه یکی واقعا تو رو بخواد لازم نیست ازش بخوای که تلاش و همت کنه، اگه واقعا تورو بخواد
و هنگامی که طوفان به پایان برسد،به یاد نخواهی آورد که چگونه از آن گذشتی،یا چگونه توانستی زنده بمانی. حتی مطمئن نخواهی بود که آیا طوفان واقعاً تمام شده است یا نه.اما یک چیز قطعی است: وقتی از طوفان بیرون بیایی،همان شخصی نخواهی بود که وارد آن شده بودی. تمام هدف این طوفان همین است. |هاروکی موراکامی|
اگر مبهمه، پس امن نیست! چون امنیت شبیهِ آغوش گرمه؛ شفافه، روشنه، تردید نداره. چیزی که مدام تو رو به حدسزدن و ترسیدن میاندازه، قرار نیست آرامت کنه. دلت قاضی صادقیه؛ وقتی میلرزه یعنی جایی تاریکه. بیخود خودتو اذیت نکن… تو سزاوار وضوحی، نه ابهامی که روحت رو خسته میکنه.
گاهی انسان ابزار رهایی را دارد اما بهجای استفاده از آن، سالها مشغول جمعکردنشان میشود. نه چون نمیتواند آزاد شود، بلکه چون یاد گرفته رنج را تحمل کند، به بندها عادت کند، و امید را به «بعداً» بسپارد. بعضی از ما آنقدر نقش «سازگارِ خوب» را تمرین کردهایم که حتی وقتی قیچی در دستمان است، جرأت بریدن طنابها را نداریم. درمان، نه پیدا کردن قیچیهای بیشتر، بلکه اجازهدادن به خود برای بریدن است. مریم سادات صادقی مالواجردی
باران نرم میبارید که لیلا وارد شد. شال خاکستریاش هنوز خیس بود و چشمهایش سرخ. به محض اینکه نشست، بیمقدمه گفت: «دیدمش…» صدایش ترک داشت.
«همون کافهی همیشگی. فقط یه لحظه… ولی انگار همهی گذشته برگشت. همون خندهها، همون دستگرفتنها.» صدایش پایین آمد: «و من فقط فکر میکردم… حتی ارزش یه پیام هم نداشتم. نه یه زنگ، نه یه کلمه. انگار من فقط یه فصل موقتی بودم که تموم شد.»
سکوتی بلند بین ما افتاد. شانههایش میلرزید و نگاهش روی کاشیهای کف اتاق گیر کرده بود.
کنارش نشستم. هیچ واژهای نمیتوانست وزن این لحظه را تحمل کند. فقط حضورم را نزدیکتر بردم تا بداند کسی هست که این بارِ سنگین را با او ببیند، حتی اگر کلمهای گفته نشود.
باران پشت شیشه میبارید و در آن سکوت، صدای هقهق آرام لیلا شبیه نبضی بود که دوباره میگفت: درد هنوز زنده است، اما او هم زنده است.
جلسهی چهارم که شروع شد، نگاهش فرق کرده بود؛ نه آن تیرگی هفتههای قبل را داشت و نه برق مصنوعیِ تظاهر. آرام نشست و گفت: «فکر کردم شاید پایان دنیا هم گاهی آغاز باشه.» توضیح داد که بعد از هفتهها بیخوابی، یک شب به خودش اجازه داده فقط نفس بکشد؛ نه گریه، نه تحلیل، فقط نفس. همین سکوت ساده، جرقهای شد.
من از او پرسیدم چه چیز تازهای در این سکوت پیدا کرده. گفت: «دیدم هنوز دوست دارم بنویسم، هنوز قهوهی صبحهام خوشمزهست، هنوز برای کارم هیجان دارم… حتی بدون اون آدم.» مکثی کرد و ادامه داد: «شاید من بودم که فکر میکردم خوشحالی رو اون برام ساخته.»
در دل گفتم این همان لحظهی کوچک اما بزرگِ بازگشت است؛ وقتی فرد میفهمد ارزش زندگی فقط در حضور یک رابطه خلاصه نمیشود. ما شروع کردیم دربارهی مرزهای شخصی، معنا دادن دوباره به اهداف و ساختن هویت مستقل حرف زدن.
وقتی جلسه تمام شد، به آرامی لبخند زد؛ لبخندی واقعی، بیعجله و بینقاب. فهمیدم مسیر درمان تازه دارد جان میگیرد؛ نه با حذف غم، بلکه با یادگیریِ زیستن کنار آن.
جلسه سوم بود که لیلا با دفترچهای کوچک آمد. گفت: «همه خاطراتم اینجاست. نوشتم تا فراموش نکنم.» وقتی ورق زد، هر صفحه پر بود از توصیف لحظههایی که با سامان گذرانده بود؛ قدم زدنهای طولانی، حرفهای نیمهشب، حتی جملات کوتاهی که برایش پیام میداد. با هر کلمهای که میخواند، انگار بار سنگینی روی شانههایش میافتاد. میگفت: «چطور میشه کسی این همه حس خوب بسازه و بعد یههو همهشو خراب کنه؟» من به او توضیح دادم که ذهن در دوران سوگ عاطفی مدام گذشته را مرور میکند تا دلیل پیدا کند؛ اما همین مرور، زخمش را تازهتر میکند. لیلا آهی کشید و گفت: «من مدرک گرفتم، توی کارم موفق بودم… اما حالا حتی از تخت بیرون اومدن برام یه مبارزهست.» صدایش آرام اما سنگین بود، مثل کسی که با هر واژه باید کوهی را جابهجا کند. میدانستم این نقطه، جایی است که باید کمکش کنم دوباره از دل خاطرهها برگردد به لحظه اکنون؛ جایی که امید هرچند کمرنگ، هنوز زنده است.
اولین بار که لیلا به اتاقم آمد، نگاهش هنوز همان نگاه یک زن تحصیلکرده و قوی بود؛ اما چیزی در عمق چشمهایش خاموش شده بود. روی صندلی نشست، نفسش را حبس کرد و بعد آهسته گفت: «من نمیفهمم چرا… چرا همهچیز یکدفعه فرو ریخت.» از رابطهای برایم گفت که پر از درک، حمایت و شادی بود؛ جایی که خودش را «دیدهشده» حس میکرد. صدایش هنگام تعریف خاطرات نرمتر میشد، اما ناگهان بغض راه گلویش را میبست. لیلا نمیتوانست بفهمد چطور کسی که روزی همهچیزش بود، بیهیچ توضیحی رهایش کرده. میگفت: «انگار یکشبه همه رنگها از زندگیم رفت.» بهعنوان تراپیست، میدانستم او در حال تجربه عزای عاطفی است؛ غم از دست دادن رابطهای که به بخشی از هویت و امیدهای آیندهاش گره خورده بود. و آنجا، میان سکوتهایش، نشانههای افسردگی خودش را نشان میداد: بیخوابی، بیانگیزگی و یک خستگی عمیق که در تمام وجودش تنیده شده بود. میدانستم باید قدمبهقدم با او حرکت کنم؛ پیش از آنکه در تاریکی تنها بماند.