قسمت پنجم – بازگشت درد (با نام و حس تازه)
باران نرم میبارید که لیلا وارد شد. شال خاکستریاش هنوز خیس بود و چشمهایش سرخ. به محض اینکه نشست، بیمقدمه گفت: «دیدمش…» صدایش ترک داشت.
«همون کافهی همیشگی. فقط یه لحظه… ولی انگار همهی گذشته برگشت. همون خندهها، همون دستگرفتنها.» صدایش پایین آمد: «و من فقط فکر میکردم… حتی ارزش یه پیام هم نداشتم. نه یه زنگ، نه یه کلمه. انگار من فقط یه فصل موقتی بودم که تموم شد.»
سکوتی بلند بین ما افتاد. شانههایش میلرزید و نگاهش روی کاشیهای کف اتاق گیر کرده بود.
کنارش نشستم. هیچ واژهای نمیتوانست وزن این لحظه را تحمل کند. فقط حضورم را نزدیکتر بردم تا بداند کسی هست که این بارِ سنگین را با او ببیند، حتی اگر کلمهای گفته نشود.
باران پشت شیشه میبارید و در آن سکوت، صدای هقهق آرام لیلا شبیه نبضی بود که دوباره میگفت: درد هنوز زنده است، اما او هم زنده است.
Post #7
338
- ❤ 3
- 😢 2